X
تبلیغات
كتابنما - 800 ادبيات Literature & Rhetoric
معرّفي و نقد كتاب

 
شاهنامه
(جلد چهارم) 1384 وزیری

نويسنده : دکتر عزیزالله جوینی
انتشارات : دانشگاه تهران
قيمت : 75000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 20
 
جوحی
دوم 1383 وزیری

نويسنده : دکتر احمد مجاهد
انتشارات : دانشگاه تهران
قيمت : 65000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 7
 
تاریخ ادبیات انگلیس
دوم 1384 وزیری

نويسنده : دکترلطفعلی صورتگر
انتشارات : دانشگاه تهران
قيمت : 40000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 24
 
پیرامون ادبیات
1384 رقعی

نويسنده : جی . هیلیس میلر
مترجم : علی اصغر بهرامی
انتشارات : نشر ني
قيمت : 24000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 17
 
مروری بر ویژگیهای زبان فارسی
1383 وزیری

نويسنده : محمد حسن مجاهد
انتشارات : پژوهش
قيمت : 35000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 1
 
نامه هایی به میلنا
چاپ دوم 1382 رقعی

نويسنده : فرانتس کافکا
مترجم : سیاوش جمادی
انتشارات : شادگان
قيمت : 20000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 4
 
فرهنگ ادبیات و نقد
1380 وزیری

نويسنده : جی . ای . کادن
مترجم : کاظم فیروزمند
انتشارات : شادگان
قيمت : 36000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 5
 
کیمیای جان
(فرهنگ لغات، ترکیبات و اصطلاحات دیوان هاتف اصفهانی) چاپ دوم 1384 رقعی

نويسنده : کریم شاکر
انتشارات : ترفند
قيمت : 14000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 18
 
داستان دستان
(داستان های شاهنامه ی 3) 1384 رقعی

نويسنده : زهره خسروانی
انتشارات : ترفند
قيمت : 10000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 22
 
نیما یوشیج به روایت جلال آل احمد
چاپ دوم 1380 رقعی

نويسنده : منوچهر علی پور
انتشارات : ترفند
قيمت : 7000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 14
 
خاقانی -مشاهیر ایرانی 7
چاپ سوم 1384 رقعی

نويسنده : زینب یزدانی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 11000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 17
 
ناصر خسرو-مشاهیر ایرانی 15
چاپ دوم 1384 رقعی

نويسنده : ماریا موسوی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 12000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 16
 
عطار -مشاهیر ایرانی
نوبت چهارم 1384 رقعی

نويسنده : لیلا میری
انتشارات : تيرگان
قيمت : 12000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 20
 
بیدل دهلوی -مشاهیر ایرانی 14
1383 رقعی

نويسنده : حیدر کریم پور
انتشارات : تيرگان
قيمت : 8000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 9
 
سنایی غزنوی -مشاهیر ایرانی 13
1383 رقعی

نويسنده : شهلا شریفی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 9000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 9
 
فایز دشتی-مشاهیر ایرانی 17
1383 رقعی

نويسنده : مصطفی فخرایی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 10000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 12
 
فرخی سیستانی
1383 رقعی

نويسنده : علی رزاقی شانی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 9000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 9
 
منوچهری دامغانی -مشاهیر ایرانی 16
1383 رقعی

نويسنده : علی رزاقی شانی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 8000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 9
 
عارف قزوینی
چاپ دوم 1383 رقعی

نويسنده : زکریا مهرور
انتشارات : تيرگان
قيمت : 8000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 9
 
مژده گوی روز باران
چاپ سوم 1383 رقعی

نويسنده : منوچهر علی پور
انتشارات : تيرگان
قيمت : 12000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 22
 
صائب تبریزی
چاپ دوم 1383 رقعی

نويسنده : حیدر کریم پور
انتشارات : تيرگان
قيمت : 8000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 16
 
سعدی
چاپ سوم 1383 رقعی

نويسنده : لیلا میری
انتشارات : تيرگان
قيمت : 9000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 32
 
نظامی
چاپ سوم 1383 رقعی

نويسنده : زینب یزدانی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 9000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 20
 
شرح زندگانی شاعران بزرگ -جلد چهارم
چاپ سوم 1383 رقعی

نويسنده : منوچهر علی پور، زینب یزدانی ، زکریا مهرور
انتشارات : تيرگان
قيمت : 20000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 27
 
شرح زندگانی شاعران بزرگ -جلد دوم
چاپ دوم : 1383 رقعی

نويسنده : لیلا میری، زینب یزدانی
انتشارات : تيرگان
قيمت : 20000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 14
 
شرح زندگانی شاعران بزرگ -جلد اول
چاپ دوم 1383 رقعی

نويسنده : لیلا میری، زینب یزدانی
انتشارات : تیرگان
قيمت : 20000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 17
 
شرح زندگانی شاعران بزرگ -جلد سوم
چاپ سوم 1383 رقعی

نويسنده : لیلا میری، زینب یزدانی ، حیدرکریم پور
انتشارات : تیرگان
قيمت : 20000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 19
 
سرور دانای آسمان ها
( اسطوره ها وافسانه های ایرانی ) 1384 رحلی

نويسنده : تونی آلن / چارلز فیلیپس / مایکل کریگان
مترجم : زهره هدایتی / رامین کریمیان
انتشارات : پيکان
قيمت : 80000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 18
 
صادق هدایت و مرگ نویسنده
چاپ چهارم 1384 رقعی

نويسنده : دکتر محمد علی همایون کاتوزیان
انتشارات : مرکز
قيمت : 19500 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 24
 
غزلهای سعدی
چاپ سوم 1384 وزیری

نويسنده : میر جلال الدین کزازی
انتشارات : مرکز
قيمت : 37500 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 19
 
هر کجا هستم باشم
1384 خشتی بزرگ

نويسنده : پریدخت سپهری
انتشارات : پيکان
قيمت : 13000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 6
 
سیمای دو زن
چاپ نهم 1384 وزیری

نويسنده : سعیدی سیرجانی
انتشارات : پيکان
قيمت : 27000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 5
 
بیچاره اسفندیار
چاپ چهارم 1383 وزیری

نويسنده : سعیدی سیرجانی
انتشارات : پيکان
قيمت : 24000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 7
 
فرج بعد از شدت
1383 وزیری

نويسنده : داوود بن ابراهیم تنوخی ( قرن چهارم )
مترجم : حسین ابن اسعد دهستانی ( قرن هفتم )
انتشارات : پيکان
قيمت : 60000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 4
 
رستم بر قله حماسه
1383 رقعی

نويسنده : دکترعباس عطاری کرمانی
انتشارات : پيکان
قيمت : 38000 ریال - تعداد بازديد از اين کتاب : 3
 
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 20:12 | پیوند  | 

 
 
كتاب جهالت (داستان)
نويسنده :
مترجم :
تاريخ چاپ : 1380
تعداد صفحات : 208
قيمت : (ريال) 20000
شابک : 964-7033-18-4
 
وب سايت فروش : http://www.iiketab.com/chosedet.asp?bNumber=606&choseType=b
شرح :
ايرنا و يوزف، دو مهاجر چك‌ كه‌ پس‌ از فروپاشي‌ بلوك‌ شرق، پس‌ از بيست‌ سال‌ به‌ كشور خود باز مي‌گردند، در فرودگاه‌ پاريس‌ با هم‌ ملاقات‌ مي‌كنند. ايرنا به‌ ياد مي‌آورد كه‌ زماني‌ در جواني، عاشق‌ يوزف‌ بوده. اما يوزف‌ هيچ‌ خاطره‌اي‌ از ايرنا ندارد. در خلال‌ اين‌ ملاقات‌ عاشقانه، روشن‌ مي‌شود كه‌ حتا خودشان‌ هم‌ به‌ ياد نمي‌آورند كه‌ بوده‌اند و اكنون‌ كه‌ هستند.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 20:2 | پیوند  | 

 
قرن من
نويسنده :
مترجم :
تاريخ چاپ : 1383
تعداد صفحات : 504
قيمت : (ريال) 55000
شابک : 964-7033-95-8
 
وب سايت فروش : http://www.iiketab.com/chosedet.asp?bNumber=348&choseType=b
شرح :
قرن من ، آخرين اثر برجسته ترين نويسنده ي حال حاضر آلمان،‌گونتر گراس است. اين كتاب مجموعه اي از يكصد داستان كوتاه است كه هريك با نگاهي متفاوت،‌به يكي از سال هاي قرن بيستم مي پردازد.برنده ي نوبل ادبي 1999
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:58 | پیوند  | 

 
سوپ بهشتي / داستان هايي از نويسندگان انگليسي
مترجم :
تاريخ چاپ : 1382
تعداد صفحات : 192
قيمت : (ريال) 9500
شابک : 964-7033-89-3
 
وب سايت فروش : http://bookcityonline.com/product.asp?pid=2631
شرح :
سوپ بهشتي مائده اي ست برگزيده از همه گونه سليقه و دريافت از قصه. در كنار قصه هاي جمع و جور و شسته رفته، قصه هاي كوتاه و چندلايه اي نو نيز در اين دفتر كوچك گردآمده. قصه هاي «سوپ بهشتي» از منابع گوناگون گردآوري و ترجمه شده است، از اين رو هر كس شايد بتواند به فراخور حال خود قصه اي از آن را بخواند و سرانجام بپسندد.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:55 | پیوند  | 

 
 
نقطه، سر خط / داستان هايي از نويسندگان آلماني
مترجم :
تاريخ چاپ : 1383
تعداد صفحات : 224
قيمت : (ريال) 95000
شابک : 964-7033-90-7
 
وب سايت فروش : http://bookcityonline.com/product.asp?pid=2670
شرح :
مجموعه داستان هاي كوتاه از نويسندگان آلماني از جمله ريلكه، مان، كالوينو، گئورگ بوشنر، روبرت موزيل، الكساندر كلوگه، هاينريش بل، زيگفريد لنتس، هلموت كالتينگر، پتر هانتكه.« نقطه مي گذاري! سرخط، سفيدي كاغذ، كه آدم را به حرف مي آورد يا همه حرف هارا پاك از ياد آدم مي برد، فراموشي، خاموشي، سرخط!
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:54 | پیوند  | 

 
 
هزار و يك شعر (سفينه شعر نو قرن بيستم ايران)
نويسنده :
ناشر : انتشارات کاروان
تاريخ چاپ : 1384
شمارگان : 1500
قطع : وزيري
تعداد صفحات : 1600
قيمت : (ريال) 195000
زبان اصلی : فارسي
شابک : 9648497078
 
لينک های مرتبط : مراسم رونمايي كتاب «هزار و يك شعر» توسط نشر كاروان و با حضور مولف كتاب «محمدعلي سپانلو» برگزار شد.
گزيده :
آشناييِ ما جويندگان با شعرِ نوِ ايران از بركتِ هزار و يك شعر ممكن مي‌شود. محمود دولت‌آبادي (نويسنده)
شرح :
تقريباً صد سال از شعرِ نوِ فارسي (مشروطه به بعد) مي‌گذرد و شاعرانِ بسيار زيادي در اين فاصله شعر گفته‌اند، و به همين دليل گشت و گذار در ميانِ همه‌ي آنها و آشنا شدن با اين شاعران به اين آساني‌ها ممكن نيست. شايد بشود گفت جاي كتابي در اين ميان كم بود؛ كتابي كه بتواند در فضايي كوچك نامِ اين همه شاعر را در كنارِ يك‌ديگر بگذارد و ضمناً در كنارِ اين كار تغييرات و تكاملِ شعرِ نوِ فارسي را هم به خواننده نشان بدهد. هزار و يك شعر چنين كتابي است و مي‌توان ادعا كرد كامل‌ترين گلچين شعر نو فارسي است. اين كتاب هم خواننده‌ي حرفه‌اي را راضي نگه مي‌دارد و هم كتابِ خوبي است براي خواننده‌ي معمولي تا پيوسته ورق‌اش بزند و از شعرهايِ آن كه به دقت انتخاب شده‌اند لذّت ببرد. در كنارِ همه‌ي اين محاسن، اين هم هست كه گردآورنده‌ي كتاب، محمدعلي سپانلو، خود شاعرِ موفق و كهنه‌كاري است و در بخشِ بزرگي از حوادث و تغييراتِ فرهنگيِ معاصر حاضر بوده است. هزار و يك شعر با چاپِ بسيار نفيس، صفحه‌آراييِ راحت‌خوان، كاغذِ 60 گرمي همراه با قاب منتشر شده است و كليه‌ي نسخه‌هايِ آن امضاي سپانلو را دارد و به شيوه‌ي كلكسيوني شماره‌گذاري شده است. وجودِ نمايه‌هاي متعدد، و فهرست‌هاي كامل نيز دسترسيِ خواننده را به اشعار بسيار آسان كرده است.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:52 | پیوند  | 

 
 
داستان هاي پنجاه و پنج كلمه اي (فارسي / انگليسي)
نويسنده :
مترجم :
ناشر : کاروان
تاريخ چاپ : 1384
شمارگان : 2000
تعداد صفحات : 320
زبان اصلی : فارسي / انگليسي
شابک : 9648497052
 
گزيده :
فقط يكي از داستان ها را بخوانيد، بعد سعي كنيد كتاب را ببنديد و از خواندن بقيه داستان ها صرف نظر كنيد.
شرح :
اين كتاب شامل 115 داستان است كه تنها از 55 كلمه تشكيل شده اند. در نسخه فارسي، متن انگليسي هر داستان در مقابل آن قرار گرفته است كه مي تواند براي علاقه مندان يادگيري انگليسي جالب باشد. داستان هاي اين مجموعه از نظر كوتاه بودن و استفاده محدود از كلمات به هم شباهت دارند. اما موضوع آن ها يكدست نيست. در آن ها شوخي هاي سطحي، عواطف عميق انساني، عشق، خيانت، جنايت... ديده مي شود. كوتاهي داستان ها مانعي براي ذهن خلاق ايجاد نكرده. اين كوتاه ترين شيوه داستان گويي است. در آن، كلمات براي هرچه موثرتر بودن، با دقت فوق العاده اي انتخاب شده اند. اين شيوه اي است كه اگر اوهنري ناچار بود داستاني را پشت يك كارت ويزيت بنويسد انتخاب مي كرد. اين قصه ها نشان مي دهند كه اگر نويسنده حرفي براي گفتن و قصه اي قابل شنيدن داشته باشد، مي تواند آن را فقط در چند خط روي كاغذ بياورد.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:48 | پیوند  | 

 ارسطوي بغداد محمدرضا فشاهي ارسطوي بغداد اسامه بن لادن و تروريسم جهاني ميشائيل پلي اسامه بن لادن و تروريسم جهاني اعلاميه ي جهاني حقوق بشر شهرام كيوان فر اعلاميه ي جهاني حقوق بشر تاريخ طنز در ادبيات فارسي حسن جوادي تاريخ طنز در ادبيات فارسي چرا بايد كلاسيك ها را خواند ايتالو كالوينو چرا بايد كلاسيك ها را خواند رازگشايي كيمياگر پائولوكوئليو ويچخ آيخلبرگر ايليا حريري رازگشايي كيمياگر پائولوكوئليو روياها كارل گوستاو يونگ ابوالقاسم اسماعيل پور روياها ضمير پنهان / نفس نامكشوف كارل گوستاو يونگ ابوالقاسم اسماعيل پور ضمير پنهان / نفس نامكشوف
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:41 | پیوند  | 

  بانو و آخرين كولي سايه فروش كي كاووس ياكيده تقويم سهيلا صارمي تقويم رباعيات خيام حكيم عمر خيام نيشابوري رباعيات خيام گزيده اشعار فروغ فرخ زاد فروغ فرخ زاد گزيده اشعار فروغ  فرخ زاد ماه نقش ناخن ماست بر ديوار مهدي فلاحتي / م.پيوند ماه نقش ناخن ماست بر ديوار ملانكوليا / پل ها و رهروان مات و ميناي آسمان محمدرضا فشاهي ملانكوليا / پل ها و رهروان مات و ميناي آسمان من گذشته، امضاء / فارسي ، فرانسه يدالله رؤيايي من گذشته، امضاء / فارسي ، فرانسه

  هزار و يك شعر (سفينه شعر نو قرن بيستم ايران) محمدعلي سپانلو هزار و يك شعر (سفينه شعر نو قرن بيستم ايران)

نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:34 | پیوند  | 

 كيمياگر (نفيس) پائولو كوئليو آرش حجازي لودينگيراي سومري معزز علميه چيع سوزان حبيب مرگ ، نقطه پايان آگاتا كريستي ايليا حريري مرگ ، نقطه پايان مكتوب پائولو كوئليو آرش حجازي مكتوب مكتوب (جيبي) پائولو كوئليو آرش حجازي مورچه ي آرژانتيني ايتالو كالوينو شهريار وقفي پور مورچه ي آرژانتيني نقطه، سر خط / داستان هايي از نويسندگان آلماني علي عبدالهي نقطه، سر خط / داستان هايي از نويسندگان آلماني ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد پائولو كوئليو آرش حجازي ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد (جيبي) پائولو كوئليو آرش حجازي
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:27 | پیوند  | 

 عنوان کتابنويسندهمترجمعکس باغ پيامبر و سرگردان (جيبي) جبران خليل جبران آرش حجازي باغ پيامبر و سرگردان (نفيس) جبران خليل جبران آرش حجازي بريدا پائولو كوئليو آرش حجازي بريدا بريدا (جيبي) پائولو كوئليو آرش حجازي بووار و پكوشه گوستاو فلوبر افتخار نبوي نژاد بووار و پكوشه پدران، فرزندان، نوه ها پائولو كوئليو آرش حجازي پدران، فرزندان، نوه ها پسر گمشده ديو پلتزر گيتا گركاني پسر گمشده حادثه اي عجيب براي سگي در شب مارك هادون گيتا گركاني حادثه اي عجيب براي سگي در شب حمايت از هيچ هارتموت لانگه محمود حسيني زاد خاطرات يك مغ پائولو كوئليو آرش حجازي خاطرات يك مغ خاطرات يك مغ (جيبي) پائولو كوئليو آرش حجازي داستان هاي پنجاه و پنج كلمه اي (فارسي / انگليسي) استيو ماس گيتا گركاني داستان هاي پنجاه و پنج كلمه اي (فارسي / انگليسي) داستان هاي نامنتظره رولد دال گيتا گركاني داستان هاي نامنتظره در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند ميچ البوم پاملا يوخانيان در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند دومين مكتوب پائولو كوئليو آرش حجازي دومين مكتوب دومين مكتوب (جيبي) پائولو كوئليو آرش حجازي زيستن براي بازگفتن گابريل گارسيا ماركز نازنين نوذري زيستن براي بازگفتن ساعت ها مايكل كانينگهام مهدي غبرايي ساعت ها سوپ بهشتي / داستان هايي از نويسندگان انگليسي بهاره جمشيدي سوپ بهشتي / داستان هايي از نويسندگان انگليسي شبح اپرا گاستون لورو آرش حجازي شبح اپرا شيطان و دوشيزه پريم پائولو كوئليو آرش حجازي شيطان و دوشيزه پريم قرن من گونتر گراس كامران جمالي قرن من كتاب جهالت (داستان) ميلان كوندرا آرش حجازي كتاب جهالت (داستان) كتاب داستان هاي اوالونا ايزابل آلنده علي آذرنگ كتاب داستان هاي اوالونا كتاب زهير (داستان) پائولو كوئليو آرش حجازي كتاب زهير (داستان) كتاب كيمياگر (داستان) پائولو كوئليو آرش حجازي كنار رود پيدرا نشستم و گريستم پائولو كوئليو آرش حجازي كنار رود پيدرا نشستم و گريستم كنار رود پيدرا نشستم و گريستم پائولو كوئليو آرش حجازي كوه پنجم پائولو كوئليو آرش حجازي كوه پنجم كيمياگر (جيبي) پائولو كوئليو آرش حجازي 1 
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:22 | پیوند  | 

 
عنوان کتاب نويسنده مترجم عکس
آدم و حوا محمد محمد علي آدم و حوا
آزاده‌ خانم‌ و نويسنده‌اش‌ رضا براهني آزاده‌ خانم‌ و نويسنده‌اش‌
از ما بهتران‌ محمد محمد علي از ما بهتران‌
تاكسي نوشت ها ناصر غياثي تاكسي نوشت ها
توراكينا محمد قاسم زاده توراكينا
جمشيد و جمك (بخش دوم سه گانه روز اول عشق) محمد محمد علي جمشيد و جمك (بخش دوم سه گانه روز اول عشق)
داستان شاهدخت‌ سرزمين‌ ابديت (ايران) آرش حجازي داستان شاهدخت‌ سرزمين‌ ابديت (ايران)
دعوت‌ با پست‌ سفارشي‌ فرزانه كرم پور دعوت‌ با پست‌ سفارشي‌
رقص بر بام اضطراب ناصر غياثي رقص بر بام اضطراب
روياي ناممكن لي جون محمد قاسم زاده روياي ناممكن لي جون
سياهي چسبناك شب محمود حسيني زاد سياهي چسبناك شب
شهر هشتم محمد قاسم زاده
شهسوار بر باره ي باد محمد قاسم زاده شهسوار بر باره ي باد
قصه هاي صمد بهرنگي / جلد 1 و جلد 2 صمد بهرنگي
گزيده‌‌ داستان‌هاي‌ صادق‌ هدايت / جلد 1 و جلد 2 صادق هدايت گزيده‌‌ داستان‌هاي‌ صادق‌ هدايت / جلد 1 و جلد 2
مردي آن ور خيابان، زير درخت بهرام مرادي مردي آن ور خيابان، زير درخت
نقش پنهان محمد محمد علي نقش پنهان
نوستراداموس به روايت كلثوم ننه محمد قاسم زاده نوستراداموس به روايت كلثوم ننه
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 19:17 | پیوند  | 

 

پیرامون ادبیات

1384 رقعی

نويسنده : جی . هیلیس میلر
مترجم : علی اصغر بهرامی
انتشارات : نشر ني
قيمت : 24000 ریال
کد کتاب:
شماره استاندارد بين المللي کتاب : 9643127923
تعداد بازديد از اين کتاب : 16
 

 

پیرامون ادبیات نگاهی تازه به ادبیات . به ویژه به قصه و شعر . دیدگاه کنونی نویسنده ادبیات در مقام « دنیای مجازی » است ، و چگونگی ورود و گشت و گذار در این دنیای شگفت است . دنیایی که سراپا ناز و نوازش ، و سراپا خشم و خون و خشونت است ؛ دنیایی که با واقعیت روزمره شروع می شود اما واقعیت روزمره نیست ، چیزی فراتر از واقعیت این جهانی است ، فراجهانی و فرا واقعیت است ، مثل فیلم « پارک ژوراسیک » است ، که از واقعیت عینی روزمره شروع می کند .

نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 18:7 | پیوند  | 

 

در استکهلم که بودم رمانی یافتم با عنوان جهودکُشان که توسط نشر "کتاب ارزان" در سوئد انتشار یافته است. این کتاب سیصد و پنجاه صفحه ای که برای اولین بار در همین فوریه گذشته چاپ شده از یک نویسنده ناشناخته ی ایرانی است که احتمالا کتاب را حدود صدسال پیش نوشته است. مصحح کتاب "هارون وَهومن" که نامش بیشتر مستعار به نظر می رسد تا حقیقی، در مقدمه ای مفصل و روشنگر گوشه هائی از این رمان ناشناخته را باز کرده از جمله این که تنها دو نسخه خطی از این رمان یافت شده که اولینش متعلق به کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی در قم است و دومی در کتابخانه مرکزی و مرکز استاد دانشگاه تهران نگهداری می شود. با اینکه کتاب تاریخ ندارد ولی از نشانه هائی که در نوشته یافت می شود مصحح به این نتبجه رسیده که می باید در دوره سلطنت مظفرالاینشاه نوشته شده باشد. ماجرای رمان اما بر می گردد به پنجاه شصت سال پیش از آن یعنی به سالهای پایانی سلطنت محمد شاه.

و اما آنچه توجه مرا این چنین جلب کرده این است که در " جهودکُشان" به واقع با رمانی روبرو هستیم که تمام مشخصات اصلی رمان به معنای امروزین کلمه را داراست. شخصیت پردازی قهرمانان قصه، سیر پُر کشش باز شدن حوادث، تعلیق و پرش های زمانی و مکانی، در هم تنیدگی استادانه ی خط های مختلف قصه و پیشبرد هوشمندانه ی همه ی خطوط به موازات هم. و از همه مهمتر نگاه موشکاف و ریزبین نویسنده به مسائل جامعه و بازتاب آنها در درون آدمهای رمانش.

بستر تاریخی قصه، سالهای پایانی پادشاهی محمد شاه است وقتی که میرزا آغاسی فرتوت زمام امور کشور را به عهده دارد و دربار سر تا پا آعشته به ارتشاء، دزدی، کلاهبرداری، عیش و عشرت و زن و غلامبارگی است. ماجرای توطئه میرزا آغاسی برای کور کردن بهمن میرزا برادر شاه و فرار و پناهندگی او زیر بیرق روس و حاتم بخشی میرزا آغاسی در بخشیدن دریای خزر به دولت روسیه که آنرا "یک مشت آب شور بی معنی" می دانست همچون پس زمینه ای تاریخی رمان را خواندنی تر کرده است.

خط اصلی قصه اما ماجرای "اِستر" دختر زیبای یهود است که توسط جوان مسلمان رندی به اجبار و با رشوه به ملائی به عقد در آمده، اما معشوق و نامزد بیقرار همدینش "صادوق" دست بردار از دخترک نیست و کار به مرافعه ای خونین کشیده و امام شهر به قضاوت خوانده می شود. امام که با داشتن صدها زن دلربا در همسرایش خود نیز چشمی به "اِستر" دارد این بازی غریب را پیچیده تر می کند چرا که امام همان کسی است که دستکم سالی یکبار برای چپاول اموال جهودان بهانه ای می یابد و مسلمانان را با فتوای جهودکُشان بر آنها می شوراند و محله اشان را غارت می کند.

سخن را کوتاه می کنم و به جای پرداختن به باقی قصه این را می گویم که کتاب سرشار از صحنه های زیبا و خواندنی است و مملو از طنز و مطایبت در پسزمینه ای واقعی و گاهی سخت دردناک. یک صحنه را برایتان رونویسی می کنم که مربوط است به دلقک محمد شاه:

"اسمش ملاقاسم، از بس کریه المنظر و زشت پیکر بود ملقب به حُسن الممالک بود. برعکس نهند نام زنگی، کافور. شاه محض این که ملاقاسم تقلید در آورد و خاطر مبارک را مشغول دارد به امیر آخور فرمود پالان الاغ سواری یکی از شاهزادگان را آورده و بر گرده او گذارده و فرموده بود: "ملاقاسم ببین چه خلعت خوبی به تو دادم."

ملاقاسم از آن جرات فوق العاده و اختیار تامه در هرزه گوئی که سلاطین ایران به مسخره چی ها می دهند جسارت ورزیده فورا جواب گفته بود: "خیلی ممنونم که قبله عالم تن پوش مبارکشان را لایق این بنده دانسته، مرحمت فرمودند."

شاه مجبورا این بی احترامی را بر خود هموار کرده و تغیّر قلبی را پنهان کرده و ظاهرا محض حاضر جوابی او قاه قاه خندیده و فرموده بود: "الحق که این دفعه خوب به موقع گفتی. باید پیش صدراعظم هم تکرار نمائی." برای همین مسئله بود که به آن تعجیل صدارت را احضار کرد. خلاصه، قبله عالم بی درنگ خنده کنان فرمود: "آخ حاجی، گوش بده ببین این ملعون چه می گوید. خیلی پدر سوخته زن قحبه است. ملاقاسم آنچه گفتی برای صدراعظم هم بگو."

مجددا گفت: "قبله عالم مرحمت فرموده خلعتی که به گرده من است مبذول فرموده اند. بنده هم عرض کردم ممنونم که تن پوش مبارکتان را مرحمت فرمودید." صورت صدارت از شدت تغیّر برافروخته مانند ذغال شد و خواست این جسارت فوق العاده را مستمسک و بهانه کند و تلافی تمام آن بی احترامی ها را که در حضور وزرا و محترمین به سر خودش آورده بنماید و یک چوب مفصلی به او بزند ولی چون در دولت ایران رسم نیست که تقلیدچی را تنبیه کنند، بالجمله معاف و آزاد و در باره او و هرکس هرچه بخواهند می توانند بگویند. علیهذا صدارت تغیّر خود را فرو نشاند و به عوض تنبیه خواست دل ملاقاسم را به دست آورد که منبعد از مضمونهای او آسوده باشد. در جواب شاه عرض کرد: "قربان، ملاقاسم به جهت این حاضر جوابی مستحق خلعت است. به عقیده بنده برای آن پالان که او یافته یک راس الاغ آرام و مطیع، مانند خودش به او مرحمت فرمائید، سوار شده در خیابانهای تهران سرافراز گردش نماید."

از این توسطِ صدراعظم ملاقاسم به وجد آمده گفت: "آفرین، آفرین حاجی میرزا آغاسی. واقعا در پاشنه پای شما بیشتر عقل است تا در کله ی منجم باشی خودمان..."

منجم باشی چنان منفعل شد که صورتش سرخ گردید. شاه این قدر خندید که بی حس شد فرمود: "ملاقاسم برو به امیر آخور بگو یک الاغ خوب بدهد، سوار شو."

مسخره چی از جای جسته، پالان را از گرده برداشته، جفتک زنان و تیزکنان رفت." (صص 113- 115)

این را می دانیم که رمان به معنای امروزین کلمه با انتشار رمان "دن کیخوته = دن کیشوت" اثر جاودانه "میگل دِ سروانتس" متولد شد که همین امسال چهارصد سالگی اش را جشن گرفته اند. با این حساب ما در مقایسه با رمان سیصد سال از اروپائیان عقبیم. جای شکر دارد، چرا که همین ما در نظام حکومتی حاکم بر سرنوشتمان دستکم هزاروچهارصد سال از آنها عقب مانده ایم!

نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 15:14 | پیوند  | 

 

آدم اهل کتاب هیچوقت از استکهلم دست خالی بر نمی گردد. چند ناشر دلسوز و اهل کار نمی گذارند کارهای با ارزش نوشتاری روی زمین بماند. نه تنها نوشته های تازه که آثار به درد خور قدیمی تر نیز هم از نگاه تیزبینشان دور نمی ماند. در سفر قبلی رمانی خواندنی و جالب در استکهلم یافتم با عنوان "جهود کشان" که در همین صفحه مطلبی در باره اش نوشتم. این بار هم هدیه ارزشمندی از آقای فیروز آبادی، ناشر انتشارات آرش، دریافت کردم که سالیان سال بود که آرزوی خواندنش را داشتم؛ کتابی که می توان آن را قصه ی قصه ها نامید: قصه "هزار و یک شب"

بعضی کتابها چنان برای آدم آشنایند و چندان نامشان به گوش آدم خورده، یا تکه هائی از آن را اینجا و آنجا دیده است که آدم خیال می کند آنها را بارها خوانده است و نیازی به خواندنشان ندارد. شاهنامه فردوسی و بوستان و گلستان سعدی از همین دست اند. اصلا یکی از اشکالات تدریس متون فارسی در مدارس ایران این است که بخشهائی از کتابهای مهم را بی توجه به سن و سال و نیاز و توان درک دانش آموزان در کتابهای درسی می گنجانند و آنها را از هرچه کتاب سنگین است زده می کنند. هزار و یکشب هم از این بی دقتی مدرسین صدمات زیادی خورده است. چند قصه از آن در این یا آن کتاب درسی آمده و هر کس که پایش به مدرسه رسیده خیال می کند کتاب را تمام و کمال در نوجوانی خوانده و نیاز به بازخوانی آن در سنین جا افتادگی را احساس نمی کند.

بگذریم و برگردیم به قصه ی قصه ها که در شش جلد نوشته شده است. کتابی که به همت انتشارات آرش در سوئد بازچاپ شده از روی نسخه ای است که در زمان محمد شاه توسط "عبداللطیف طسوجی" از عربی به فارسی ترجمه شده و خود مترجم در مقدمه کوتاهی می گوید که به دستور "بهمن میرزا، بهین فرزند ولی عهد مغفور عباس میرزا" کار ترجمه را به دست گرفته و اشعار عربی کتاب توسط "میرزا سروش" از دیوان شعرای دیگر انتخاب، و یا راسا سروده شده است. کتاب دارای یک مقدمه نسبتا مفصل و روشنگر است که توسط "جلال ستاری" نگاشته شده و اطلاعات ارزشمندی را در باره این قصه باز می گوید. از جمله می نویسد: "کتاب ایرانی هزار افسانه بی تردید اصل الف لیله و لیله (= عنوان عربی هزار و یکشب) بوده است اما ممکن است و احتمال زیاد هم دارد که خود هزار افسانه پهلوی، و یا چارچوبه داستان شهرزاد و شهریار و برخی از داستانهای آن، از منابع هندی گرفته شده و از روی سرمشق و الگوی هندی در ایران پدید آمده [باشد]."

به هر حال همه می دانیم که داستان هزار و یکشب در واقع ترکیبی است از هزار و یک قصه ی تو در تو و یا قصه در قصه که در نوع خود کم نظیر است. چارچوب اصلی قصه که این هزار و یک قصه را در خود جا داده، خود قصه کوتاهی است به این مضمون که "شهرباز" پادشاهی از سلسله "آل ساسان" در اثر خیانت همسر که با غلامی زنگی همبستر شده بود "خاتون و کنیزکان و غلامان را عرصه شمشیر و طعمه سگان کرد. پس از آن هر شب باکره ای را به زنی آورده بامدادانش همی کشت و تا سه سال حال بدین منوال گذشت. مردم به ستوه آمده و دختران خود را برداشته هر یک به سوئی رفتند و در شهر دختری نماند." (ص 6)

ماجرا این گونه پیش می رود که وزیر او به ناچار دختر خود "شهرزاد" را برای همخوابگی و مرگ به او می سپارد اما این دختر دانا و داستان پرداز و آشنا به رموز قصه گوئی، هر شب با قصه ای دنباله دار و هیجان انگیز قتل خود را به عقب می اندازد و این کار را نزدیک به سه سال ادامه می دهد به طوری که سه فرزند از پادشاه می آورد و مهر همین فرزندان است که نه تنها جان شهرزاد که جان هزار دختر باکره دیگر را نجات می دهد.

از چارچوب قصه ی اصلی مختصری گفتم اما پرداختن به هزار و یک قصه ی تو در توی درون آن را می گذارم برای روزی که این کتاب یکهزار و هشتصد صفحه ای را به پایان برده باشم؛ چیزی نزدیک به تعلیق به محال!

نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 15:12 | پیوند  | 

 

هفته پیش در "سن دیه گو" که بودم کتابی خریدم که سال پیش در ایران منتشر شده و همین قدر که بگویم عنوانش "خاطرات سفر با موتورسیکلت" است خوانندگان پیگیر این صفحه حدس خواهند زد که منظور همان کتاب کوچک خاطرات "ارنستو چه گوارا" از سفر با موتورسیکلت به دور آمریکای لاتین است که مبنای فیلمی بسیار زیبا با عنوان "روزنوشتهای موتورسیکلت" قرار گرفته بود (عنوان اصلی کتاب خود "چه گوارا" به سادگی "یادداشتهای سفر" است) . این فیلم البته مبنای دیگری هم داشت آن هم روزنوشتهای "آلبرتو گرادانا" همسفر زیست شناس "چه" بود که در طول همین سفر تحریر شده بود. و البته مبنای مهم تر از این دو، مثل مبنای همه ی کارهای هنری ارزشمند دیگر، ذهنیت خلاق "والتر سایس" سازنده صاحب نام فیلم بود. (اگر یادتان بیاید قبلا نوشته ام که ترانه ی "در آنسوی رود" که برای این فیلم ساخته شده بود جایزه اسکار امسال بهترین ترانه اوریژینال را برای سازنده و خواننده اش، "خورخه دِرخلِر"، موزیسین جوان "اوروگوئه" ای به ارمغان آورد.)

برگردیم به کتاب! نثر چه گوارا در این یادداشتها روان و نغز و شاعرانه است و مترجم کتاب، "رضا برزگر"، با اینکه به نظر می رسد آن را نه از متن اصلی که از برگردان انگلیسی آن ترجمه کرده باشد، در انتقال این زبان ساده و شیوا بسیار موفق عمل کرده است. "کودکی در کنار خیابان بساطِ فروش بستنی را پهن کرده بود. از او بستنی خریدیم. خندید. خنده اش را در حافظه ی خود ثبت کردیم و گذشتیم."[ص. 55]  

 

   

روی جلد انگلیسی و اسپانیائی کتاب

این کتاب 160 صفحه ای از آن کتابهائی است که اگر دست بگیرید دلتان نمی آید زمینش بگذارید، از بس که لطیف و روان است. "چه گوارا" در این یادداشتها نه یک انقلابی دو آتشه و تشنه خشونت و درگیری – چیزی که به گمان من و با تکیه بر صدها دلیل هیچگاه نبود – بلکه انسانی است شیفته انسانهای دیگر با قلبی به کوچکی قلب یک گنجشک و نگاهی به معصومیت یک کودک. بی خود نیست که هیچ انقلابی دیگری در پهنه انقلابی پرور آمریکای لاتین جائی چون او در قلب عالِم و عامی ندارد.

با نقل یک خاطره تلخ و شیرین از صفحه 50 کتاب، به شما تا سال آینده ی خاج پرستان بدورد می گویم!

"در راه متوجه شدیم که چرخ عقب پنچر است. آن را وصله کردیم و دوباره حرکت کردیم. باز پنچر شد و باز وصله شد. سرانجام مجبور شدیم شب را در همان حوالی سپری کنیم. به مزرعه ی یک اتریشی رسیده بودیم. اجازه گرفتیم و شب را در انبار مزرعه ی او خوابیدیم. او با اسپانیولی دست و پا شکسته ای حالی مان کرد که در آن حوالی یوزپلنگهای خطرناکی زندگی می کنند و از ما خواست که موقع خواب در انبار را خوب ببندیم.. اما هر چه تلاش کردیم در انبار خوب بسته نمی شد. به ناچار تپانچه ای را که همراه داشتیم بالای سرم گذاشتم. نزدیکی های سحر بود که احساس کردم پنجه ای به در کشیده می شود. آلبرتو از ترس خشکش زده بود. در باز بود و دو چشم درشت حیوانی گربه سان در تاریکی می درخشید. ناگهان حیوان با تمام بدن سیاهش به ما نزدیک شد. ترمز عقل و شعورم بریده شده بود. غریزه صیانت ذاتم بود که ماشه تپانچه را کشید و شلیک کرد. لحظه ای همه چیز در سکوت فرو رفت. از صدای نعره ی سرایدار و هق هق گریه ی همسرش فهمیدیم که سگ آن ها را با تیر زده ایم. ما نیز همچون دون کیشوت پره های آسیاب را هیولا فرض کرده بودیم. فورا بساطمان را جمع کردیم و زدیم به چاک. دیگر نمی توانستیم در خانه ای بمانیم که در آن قاتل محسوب می شدیم."

در همین زمینه و به همین قلم: "روزنوشتهای موتورسیکلت"؛ "در آنسوی رود"؛ "جنجال تازه در باره چه گوارا"

نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 15:9 | پیوند  | 

انسان در شعر معاصر
محمد مختاری
چاپ دوم 1378
انتشارات طوس . تهران

کتاب، با درآمدی انتقادی، واشاره مستقیم به اخراج پنج تن ازاعضای کانون نویسندگان ایران درسال 1358، آغاز میشود؛ که هنوزخاطره ناخوشایند و آزاردهنده اش ازذهنها زدوده نشده است. مختاری، با بازکردن این مسئله، ناهنجاریهای فرهنگی را پیش میکشد و بحث حقوق فردی وپایمال شدن آن، روشنفکران را به چالش میطلبد. فضیلت کارمختاری ازاین نظر قابل توجه است که اوانگشت اتهام را رو به کسانی دارد که حامل پیام آزاد اندیشی هستند و در کسوت روشنفکری هدایت جامعه را درآشنائی با مفاهیم دموکراسی برعهده گرفته اند. مختاری، دراین باره با فرودستان جامعه کاری ندارد. میداند که کاری ازآنها ساخته نیست. یک راست میرود سراغ مدعیان که قراراست تحولِ فکری جامعه ازطریق آنها تحقق پیدا کند. با اذعان به کاستیها و اینکه « … مسئله عدم پذیرش وتحمل دیگری یک عارضه فرهنگی دیرینه است … وقتی کسی میپندارد کل حقیقت مطلق تنها با اوست، پس دیگری را که با او مخالف است طبعا برباطل می انگارد … وازآنجا که تشخیص حق مطلبی صرفا توسط "من" و" گروه من" صورت میگیرد، پس وسیله برقراری حق، … صرفا به تشخیص و مصلحت من و گروه من مجاز است» ص 12. روی ضعف ها انگشت میگذارد و با نگاهی نقادانه، دیدگاه های خود را درتبیین آزادی اندیشه و بیان باز میکند.
روشن است که مختاری، دراین درآمد19 صفحه ای، بخشی ازعصاره اندیشه وافکارمدون خود را بیان میکند. اوبا ایمان قاطع، اثرات ویرانگرعدم شناسائی حقوق فردی را توضیح میدهد. با داوری سنجیده، فرهنگِ دیرپای جامعه ای را که تا خرخره درمرداب استبداد و تعصب فرو رفته، به شدت نقد میکند. و اگر جز این بود هرگز به این صراحت نمیگفت :«در چنین نظام فرهنگی مستبدانه ای است که ماحتا گاه ازآزادی نیز با استبداد رآی وبس مستبدانه حمایت میکرده ایم!» ص 16
مختاری تناقض های فرهنگی را میشکافد ودر سنجش انتقادی، ناهنجاریهارا محک میزند و «ساخت استبدادی ذهن» را "یک مشخصه فرهنگی دیرینه" معرفی میکند، که چنین نیز بوده و هست. مینویسد: «کم نبوده ایم و نیستیم کسانی که همیشه رفتار دموکراتیک را همان چیزی دانسته ایم که خود داشته ایم و رعایت دمکراسی رعایت شود. …» ص 18
مختاری، با استناد به آثار ویرانگر استبداد ذهنی، و شناختِ بیماریهای فرهنگی، حوزه بحث را گسترش میدهد، درست است که روی سخن با شاعران است و"عرصهء شعر و اندیشه" را مد نظر دارد، اما هدف اصلی او، نقد فرهنگ انتقادی ست، که با فرهنگ سنتیِ سراسراستبدادی ما بیگانه است. تاجائی که تحولات عصرروشنگری نیزنتوانست ازجان سختی باستانی اش بکاهد. تنها تآثیرش به صورت منفی وسیله ای شد برای بددهنیها و دشمنیها، بخصوص بین جماعتی از روشنفکرها. مختاری، درکتاب دیگرش"تمرین مدارا" درباره تعمیم این سنت واگیر میگوید: « روشنفکر این جامعه نیز، مثل بقیه مردم، رفتارهای نهادی شده ای داشته است. ازتأثیرات فرهنگی جامعه برکنار نبوده است.» همان ص168 وازآنجا که او، اندیشمند خردگرائی ست که تحول فکری جامعه را ازراه مدارا جستجو میکند، به درستیِِ اعتقادش تآکید دارد؛ نوید تحول را میدهد. باور دارد که: « … این پوسته باید ازهرجا که شده بشکند، و نقد اندیشه، چنانکه شایستهء حضور دموکراتیک انسان است، دراین سرزمین رایج شود. ..» از طرفی چون به درستی، از سرسختی وسماجت این سنت دیرینه آگاه است و میداند که مثل زایده ای بدخیم بر اندام این فرهنگ چسبیده، بلافاصله با زبانی ناصحانه که دنیایی دلسوزی ومهرانسانی؛ به رگهای مخاطبش تزریق میشود؛ میگوید:
«اکنون فرهنگ انتقادی ما بس فراتر از آن خودبینی های کودکانه و تنگ نطریهائیست که نقد و بررسی را به "مچ گیریها" و "پنبه زدنها" و "نفی کردن های کلیشه ای" مبتذل وبازاری، و به نرخ حقارتهای روزمره تبدیل میکرده است، آنگونه برخوردها که ازشأن شعر و شاعران و انسان به دور است، واگر امروزه هم گاه دیده شود، ارزانی همانهائی باد که هنوزهم به رغم این همه تجربه، هیچکس را قبول ندارند و اثبات حضورشان همواره درنفی حضور دیگری است و تعصبشان نیز نشانگر آن است که تا جنینی کار خون آشامی است.» ص 23
این سخن مختاری، جوهراندیشگری فرهنگیست که بعد ازیکصد وپنجاه سال که از ورود روشنگری به وطن وآشنائی صوری جامعه با فرهنگ غرب میگذرد؛ هنوز؛ درتلاقیِ سنت و مدرنیته گیراست و با الفبای آزادی معضلات بسیارحل ناشدنی پیش روی خود دارد حتا برای تعیین رنگ و شکل لباسش باید از حکومت وقت اجازه بگیرد. برای رسیدن به دموکراسی، سرگردان شده همه جا شکوه میکند؛ مدام مینالد و فلاکتِ عقب ماندگی ها را گردن این و آن میاندازد. بی آنکه به خود آید و درآینهء زمان لحظه ای بنگرد و عریانی خود را به دقت تماشا کند.
مختاری بعداز این مقدمه به سراغ چهار شاعر زمانه میرود وهمانگونه که روی جلد ازآنها یاد کرده : نیما– شاملو – اخوان و فروغ فرخزاد؛ به تحلیل شعراین چهار شاعرمعاصر میپردازد، که اولی و آخری از شگفتیها بودند با آن همه نو آوریهایشان.

مختاری برای آماده سازی ذهنی مخاطبینش، باتوسل به افکار اروپائیان، شاخه های گوناگون فکری را از «رنسانس»، «عصر روشنگری» و «نوزایی تا روشنگری» شرح میدهد. «پس از رنسانس کوشش برآن شد که مفهوم وارزش گمشدهء انسان دریافت شود. رنسانس با زایش دوباره، دروهله نخست، بازگشت دوباره به میراث هنری و فرهنگی و ادبی دورانهای باستانی یونان و روم بود ... از درون آن گرایشی فرهنگی و اجتماعی پدید آمد که انسانگرائی نامیده شد.« ص 35»
«خِرد از دوره رنسانس، به ویژه درعصر روشنگری، بزرگترین دارو و تنها معیار سنجش همهء پدیده های طبیعی و انسانی بود و تابه امروز نیز قدرت و کارآیی خودرا دررشد انسان حفظ کرده است. ... ... درآغاز یا دوران نوزایی، خرد و اندیشه اساس رهایی انسان است.» ص 38
مختاری، گرایشهای اساسی روشنگری را بعداز عبور ازکانت و هگل و دیگرمتفکران برجسته غرب، میبندد و به سراغ تفکرانساندوستی سنتی درادبیات ایران میرود. این تذکر را باید داد که نگاه مختاری، به گرایشهای غرب، چکیده ایست بسیار مفید ازافکار پخته نویسندگان اروپائی که شاید کمتر ارتباطی با موضوع کتاب دارد. ولی همانطوریکه در پیش آمد برای تفهیم مطلب به خواننده ایرانی، و بخصوص شکافتن اندیشه های «نیما و فروغ» که بیگمان، محملی از نوآوریهای کم نظیر تاریخ کشور است که بدون تردید، زایش تحولات دوران مشروطیت؛ در تضاد مستقیم با افکار سنتی جامعه؛ آوردن نظرات اندیشمندان غرب و توضیح مفاهیم گرایشها را الزامی تشخیص داده نباید ازحق گذشت که تمیزش بجا و درست بوده به ضرورت شناخت وچیرگی او به روان اجتماعی.
مختاری با اشاره به انسان دوستی سنتی درادبیات کهن مینویسد: ادبیات کهن ما سرشار از نمونه های ارزنده ایست که از اهمیت و ارزش آدمی حکایت میکند. هرگوشه ازاین گنجینه غنی، طرح و نشانی از چهره متعالی انسان، مطابق الگوهای ذهنی دوران گذشته ارائه میدهد ...» ص 82. البته شواهدی نیز میآورد که بیشتر ازآثار خارجیها ترجمه شده است. خواننده به تردید میافتد تا نظر روشن مختاری را دریابد که خوشبختانه دربرگ های بعدی با چنین داوری آگاهانه برخوردمیکند: « ... بسیاری از مفاهیم و ارزشها درادب پارسی وجود دارد که وقتی به گونه مجرد به خود آنها مینگریم، درشگفت میشویم ... چگونه چنین تناقض یا نفی اختلافات و تضادی ممکن اسنت؟! چگونه ممکن است که انسان هم به آفرینش برابرانسانها باور داشته باشد و هم قرنها قرن، نظام اجتماعی مبتنی بر "امتیاز" مقدررا برتابد ... سرتاسر ادبیات ما ازاین دوگانگی ارزشها، و تلاش درراه آشتی آنها، حکایت میکند» صص 5- 84
مختاری، در نگاه به فرهنگ سنتی با نظام ارزشی جامعه درگیرمیشود. ازآلودگی فرهنگ، آگاه است. بیماری ودلپریشی آن را تشخیص داده ولی دلش نمیاید یا انگار نمیخواهد دمل چرکین را نشتربزند. با معصومیت ویژه ای مینویسد: « ... ادبیات کهن ما درهرنوعش، تجلیگاه چرخش و گرایش حول چنین محوری است. به گونه ای که هم در دورشدن خود ازآن و هم درنزدیک شدنش بدان، همواره حرمت " تابوئی" آن را حفظ و محافظت کرده است. ص 92
درشبان رمگی، حاکمان زمانه را شبان و انبوه مردم را رمه مینامد که یادگاریست منحوس، از انبیای یهود. مختاری میگوید: «ازاین نظرگاه، انسان دروجه عام خود، درحکم کودک صغیری است که به سبب نارسایی و عدم بلوغ ذهنی، به قیم نیازمند است. یا درکلیت اجتماعی خود، درحکم رمه ای است که بی شبان و چوبدستش، ازهم میپاشد وهدر میرود.» ص 93. مختاری درکلیت انسان کره خاکی را مخاطب قرارمیدهد، اما معلوم است که درباره چه کسانی وکدام مردم حرف میزند. مخاطب اصلی او ماییم. مای مردم ایران. مختاری این بخش را با خوانندگانش در لفافه درمیان میگذارد تا چیرگی این تفکر اقتدارگرایانه را گوشزد کند. علیرغم تغییرات شگرف جهانی ازقبیل رنسانس وانقلاب فرانسه ودگرگونیهای شدیدی که عصرروشنگری افکارجهانیان را تکان داد وبا پدیده های علمی و فنی افق های تازه ای به روی انسان گشود. با این حال دردمندانه باید گفت که "شبان با چوبدستی" اش هنوز تا به امروز دربخش بزرگی ازجهان حاکم است و از کشورهای اسلامی میتوان به عنوان زبده ترین نمونه نام برد به خصوص ایران را که هفتاد میلیون ساکنان این کشورباستانی، با گوشت و پوست خود رنج های خفتبار شبان را حس میکنند، خصوصا که این گروه شبانان؛ با عقل شیعِی هم مجهزند.
مختاری، با ذکر شواهد مستند از بزرگان و مفاخرادبی - سیاسیِ گذشته ایران، معضل فرهنگی مارا در«ارزش و رابطه» میبیند. که به ظن قوی نظرش درست است و باید پذیرفت. وقتی رابطه تابع ارزش هاست چاره ای جزتمکین وسکوت نیست. اما، نگاه کردن به گذشته ها ومحک زدن رابطه های گذشته با معیارهای امروزی هم کار درستی نیست.«رابطه و ارزش» که منحصر به مردم ایران نبوده. یونان باستان با آن تمدن درخشانش زیرهمین سلطه اداره میشد. و به طور قطع بین مردمان دیگر نیز حاکم بوده و ملت های دیگری هم درجهان با آن شرایط قرن ها زیسته اند. اما خیلی ازآنها با دگرگونیهای جهان آشنا شدند . پیام فرهنگهای تازه را دریافتند. تحت تأثیر نوآوریها، تغییرات مثبت را پذیرفتند، با فاصله گیری ازگذشته ها پدیده های نو را به تدریج، جایگزین کهنه ها کردند وزندگی روزانه را سامان تازه ای دادند و درنهایت از سلطه جابرانه شبان رها شدند. مختاری، با اندوه، دردِ تلنبارشدهِ دل خود را این گونه به مخاطبینش منتقل میکند:
« نه فردوسی و بیهقی و ابن سینا و عزالی و سعدی و نظامی و صائب و ... در تعادل جویی خردمندانه شان ازاین ارزش وگرایش عدول کرده اند و نه سنائی و عطار و مولوی و عراقی و حافظ و ... درفاصله گیری وارسته، و ترک دنیای عاشقانه و رندانه شان، از تأثیر آن مبرا یا برکنارمانده اند. » ص 95
در فاصله بیش از شش قرن بین دقیقی و صائب، کوچکترین تکانی درسیراندیشه وافکار این مردم فراهم نیامدده، انگارکه جهان ما به خواب رفته بود یا ما درگوشه ای از کره خاکی به خواب بودیم که عمرپدران و نیاکان پرافتخارمان! درسکون و سکوت قبرستانی سپری شده است!
به هرحال آن « انساندوستی سنتی» منتسب به ادبیات کهن که مورد نظرمختاری است در بیشترآثار بزرگان خیلی کمرنگ است.و اگر هم کم و بیش گفته شده درحد حرفِ مکتوب مانده و زینت المجالس دربزم شبانه شاعران برای دلخوشی محرومان. وسخن سرایان گذشته این ملک را چاره ای جز مماشات نبود. صله و مرحمتی ارباب قدرت، بیشتر نافذ بود درپایداری فرهنگی که :« ... چگونه ممکن است که انسان هم به آفرینش برابر انسانها باور داشته باشد، و هم قرنهای قرن، نظام اجتماعی مبتنی بر :امتیاز" مقدررابرتابد؟» صص 5 – 84.
با چنین شیوه های متضاد، پذیرفتن این که اندرزها و توصیه های انسان دوستی بزرگان، درزندگی ملموس مردم نقشی نداشته عقلائی تر به نظرمیرسد. چیرگی شرایط ارزش ورابطه نیز جز این نمیتواند تحلیل قانع کننده ای را ارائه دهد. فراموش نباید کرد که تاریخ ما همیشه با حضورشبان سپری شده، با انبوه رمه های پروار، مطیع و سربه زیر ولایتغیر.تنها شبان است که هرازگاهی عوض میشود ومیراث دار، صیانت و قداست چوبدستی را برعهده میگیرد. شبان چه نشان دارباشد و چه دستاربند، برای رمه بیتفاوت است. میداند که ذات هردو یکیست با خمیرمایه همگون. دراین فرهنگ، شبان با رمه همزاد است. تقدیر چنین بوده که از آغاز هستی همزادش باشد. بوده و هست. تاریخ سراسر دینی این مردم گواهیست بر این مدعا.

مختاری، که روح پرتلاطم تاریخ گذشته را کاویده، خسته وملول از آنهمه پند واندرزملال آور، میگوید: «درجامعه ای که ازراه قانون و تعلیم و تربیت اجتماعی نظام یافته باشد، نیازی به این همه ادبیات اندرزی نیست. چنانکه درکشورهای پیشرفته چنین ادبیاتی وجود ندارد. ...» ص 130. او، با حسی قوی در صفحات 136 تا141 و با گذر از مشاجرات فرقه های دینی، - ناگهان، متوجه میشود کدام قانون؟ کدام نظم اجتماعی؟ آن هم هشت نه قرن پیش! - نطرقبلی خود را به طور ضمنی لغو میکند. وبا آوردن این بیت معروف حافظ: "جنگ هفتاد ودوملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زد ند»، وارد جهان پرتنش تصوف و عرفان میشود. مختاری، بعد از بحثی کوتاه درمعرفی « ... انسانی که دراین گونه ادبیات تصویروتصور شود ... غالبا در پی آنست که قدرت علو روح بشررا بنمایاند. و نشان دهد که آدمی چگونه قادراست ازخویشتن برون آید، ... هرچه این ذهنیت فلسفی یا بهتر است گفته شود، انتزاع عرفانی رشد کرده است، بیشتر و بیشتر خود را با ذات هستی روبه رو یا همسنگ تخیل کرده است. یاخودرا با آن سنجیده است. یا خودرا با آن متبلور یافته است. یا که از سوی دیگر باب انکار گشوده است. ... طبیعی بوده است که اهل ظاهر و وفاداران به وضع موجود ازاین گرایش به ارتداد یاد کنند ... کم نبوده است شمار شهیدانی که قربانی این رابطه گیری و ذهنی کردن و درونی کردن هستی شده اند. صص43 – 140 ؛ با آوردن مثالی اشاره جالبی دارد به تداوم سیادت «شبان رمگی». البته نمونه واریست از صدها اثر مکتوب، آشفته و پر ازلاف وگزاف، که باکمال تأسف برخی ها، حتا از فرهیختگان زمانه ما، جوهر پیام گمراه کننده آن ادبیات را فدای فصاحت و بلاغت کلام کرده خواسته و ناخواسته، بر صیانت جهل و اوهام، با آرایش های عوام پرستانه همان ها را ستوده اند. اندک بوده و هستند مثل مختاری که کنجکاو است و هوشمند. که فریب نمیخورد. فریبِ سخنان بسیار دلچسب! فصیح و بلیغ را! و با صبر وحوصله خزه ها را پس میزند. درعمقِ این گنداب میغلتد. غوطه میخورد. با تمیزغددِبدخیم وعلنی کردن ریشه های فلاکت فرهنگی؛ رسالت انسانی خود را انجام میدهد بدون اینکه کمترین واهمه از گزمه های رسمی وغیر رسمی داشته باشد.
مینویسد: « ... مثلا سراسر"اسرار التوحید" درعین حال که کوچکترین معارضه ای باحکومتها ندارد، پر است ازاشارات زندقه آمیز شخص بوسعید ابوالخیر درتسهیل و امهال مذهبی ووسعت مشرب و سعه صدر و عمل آراء و اشخاص مختلف وجوال رفتن با پیشوایان قشری. اما همین کتاب پر هم هست از نیمچه معجزه ها – یعنی از کرامت شیخ – و دیگر شیوخ عرفا. به همین روال است تذکره الاولیا. و به همین روال است سراسر مثنوی.» ص 145
نویسنده مبحث جالبی درباره «نفی» دارد که گوشه هائی از وضع نا به سامان فرهنگی ماست که در واقع ابزار دوری جستن و دشمنیهاست. نفی همدیگر، نفی شخصیت، نفی اندیشه، و خود حقیقت پنداری که درنهایت حضورهمیشگی کینه توزیها وحاشیه رفتن وفراموش کردنِِ تلاقی اندیشه ها و تکرار و تکرار و تکرار گذشته ها و تباهی عمر گرانبها درسرشاخ شدن با این و آن و دامن زدن به جدل های مغشوش خودخواها نه و به رخ کشیدن کبر و غرور ونادانی ها.«عشق به آدمی سراسر ادبیات جهان را سرشار کرده است. وچه کسانی سزاوارتر از شاعران که پیشروان این جذب باشند، و سلطه بیمار گونه "نفی دیگری" را برنتابند. ص 169
با پایان بررسی این بخش از کتاب، که نویسنده به درستی عنوان «درک حضور دیگری» را در پیشانی اثرس حک کرده است باید یادآوری کنم که با همه بینش ها ودیدگاه های انتقاد آمیزی که به درستی به معارف کلاسیک دارد ، اما نباید از حق گذشت که حرمت مختاری به ادبیات و آثارگذشته ومؤلفان، قابل احترام است. دور از انصاف خواهد بود که قدرشناسی وارج و سپاس ازاندیشمندی که به تیغ کین فقهای سوداگر گرفتار شد و دراوان شکوفائی و غنای اندیشه در مسلخ فقها به خون غلتید نادیده گرفته شود.
عشق وعلاقه مختاری به ادبیات و طبع بلند وبزرگواری اش، شایسته هرگونه سپاس است.

مختاری بررسی افکار نیما را با تیتر «همه را با تن من ساخته اند» شروع می کند. او از همان برگ نخست تلنگری میزند به ذهن خواننده :
«همین جا بگویم که من در شعرمعاصر، کمتر شاعری چون نیما دیده ام که چنین پیگیرانه کوشیده باشد تا به طور نسبی سلامت دید، وسعت دید، و انسجام دید نسبت به انسان، جامعه، طبیعت وجهان را، همراه باهم به دست آورد. ...» ص171
بی تردید راز پایداری و ماندگاری نیما در تاریخ ادب ایران همین ممارست ها وبینشهای فکری ست با ایمان به یگانگی انسان و طبیعت. و در بستر چنین حرکت های متفکرانه است که موفق میشود طرح نوی بیندازد وکاخ کهن سخنسرایان را زیر وروکند. نیما با فاصله گرفتن از مسائل زودگذر احساسی و شعاری، به همبستگی ها ومعاشرت های خاص محفلی کمترعلاقه نشان میداد. دائم درجستجوی راهکارهایی بوده درتحول شعر وگسستن زواید دست و پاگیر ازبدنه این درخت تناوروکهنسال ادب ایران. نیما، تحول فکری و اندیشیدن نو را که نیاز زمانه بود، زمانی آغاز میکند که فشار و خفقان سیاسی تازه راه افتاده بود. گروه های سنتی، پرچمداران کهنه اندیشی وحامیان شعرکهن خودنوعی عامل فشار بودند درکنترل وجلوگیری ازهرگونه نوآوری درپوشش وطنپرستی وشاهدوستی، تا جائیکه تمامی آمال ملی را دربستر کهنه اندیشیها ارزیابی میکردند و بنا به شواهد تاریخی، جوهرکلامشان عجین بود با ناسیونالیسم ناب ایرانی.
واما درباره تأثیر نیما برمعاصران، خواننده کتاب، جان کلام را درداوری فروغ میخواند. فروغ، این شاعر ژرف اندیش و فروتن زمانه ما که باعمر اندکش چون چشمه جوشان و خروشانی سرریزشد برای سیراب کردن وبیداریِ مردم، و همو خود را مدیون نیما میداند.
« نیما شاعری بود که من درشعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک جور کمال انسانی مثل حافط. من که خواننده بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم. ... از جهت ... داشتن فضای فکری خاص و آنچه درواقع جان شعر است میتوانم بگویم از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم. ... او حدی به من داد که یک حد انسانی است. انسانی را که درشعر او بود ستایش میکردم. من میخواستم آن انسان را دردنیای خودم بسازم.» ص567
و سرانجام اینکه، کلام مختاری را که تجلیگاه افکار نیماست باید به دقت خواند:
«انسان تنهائی برنمیتابد.و عشق چشم انداز اصلی اوست. عشق به انسان درکلیت خود این روح غنایی را سرشارکرده است. وایمان به پیروزی درجزء به جزء ذهن او نشان همین عشق است. ... زبان شعرهمان زبان همبستگی میان انسان هاست. ... زبان انسان درشعر به وحدت میرسد. همچنان که درعشق با انسان دیگر به وحدت میرسد. : من تورا بوده ام آن گونه که تو/ بوده ای نیز مرا.» ص264

مختاری، بررسی درباره فروغ را با «نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن» آغاز میکند با تحلیلی درباره رشد و کمال اندیشهِ شعری فروغ ، از« ... درونی شدن، و ذاتی بودن اندیشه شعری» اش بحث میکند. « ... خود او گفته است : من نمیگویم باید شعر متفکرانه باشد ... میگویم شعرهم مثل هرکارهنری دیگرباید حاصل حس ها و دریافتهائی باشد که به وسیله تفکر، تربیت . رهبری شده اند.»
زندگی کوتاه فروغ، آنگونه که باید مورد تحلیل قرار گیرد و شفافیت و زلالی شاعرانگی با نوآوری های اندیشمندانه و شجاعانه اش درآن فضای متعصب ومردسالار، بررسی شود، هنوز به کمال نرسیده. انگارکه هنوززود است، یامرد میدانش دراین میدان ریاکاریها وبده و بستانهای دلالان فرهنگی ومدعیان آزاداندیشی پیدا نشده، که شهامتی داشته باشد و آنچه را که درزمانه اش به این زن رفت افشا کند. مکتوب شود تا معاصران و آیندگان بدانند که با این زن متفکر چه ها که نکردند! هنوز خیلی زود است رسوم ننگ آور«احترام به بزرگان» را کناری زد و کوتوله ها را معرفی کرد. هنوز زود است با حضوراین همه ریش و سبیلدار متعصب روشنفکرنما که رذالت هایشان را فاش کرد و پرده ازحسادت ها و تنگ نظریها برداشت وافکار بزک کرده شان را مستند کرد. تا متوجه باشند که با جعل و تقلب و زدودن تَهمتها از چاپهای دیگرنمیتوان خط بطلان برآن بیشرمیها کشید و پلشتی هارا فراموش کرد. و درسالگرد مرگش اعلامیه داد برای کسب آبرو. با این حقه بازیهای کثیف نمیتوان وجدان آلوده و نانجیب خود را با تظاهر به فراموشی وبی خبری مبرا کرد.
به یقین، آنها ازستمی که درحق این شاعر زن پیشرو و شجاع کردند همان ننگینی و لعن تاریخ را دارند که قاتلان طاهره قره العین.
بگذریم که خودش، درشناخت آن جماعت هیچ کم وکسری نداشت. باچهره ها آشنا بود:
« ... به یک چیز دیگر هم معتقدم، و آن "شاعر بودن" درتمام لحظه های زندگی است. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضیها را میشناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند. بعد تمام میشود. دومرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ نظر بدبخت حسود فقیر. ... من به زندگی بیشتر اهمیت میدهم. وقتی این آقایان مشتهاشان را گره میکنند و داد و فریاد راه میاندازند، یعنی درشعرها و مقاله هایشان - من نفرتم میگیرد وباورم نمیشود که راست میگویند. میگویم نکند فقط برای یک بشقاب پلو است که دارند داد میزنند.» ص 623
فروغ تاریخ مردسالاری را درایران به لرزه درآورد. با تن نحیف وصراحتِ کلامِ استدلالی و سروده های پخته و انتقادی اش، فرهنگ تک انسانی رازیرتازیانه نقد کشید. با زبانی بی پرواتر ازمعاصران، نه، بی پرواترازتمامی زنهای سخنور، درسرتاسرتاریخ این ملک، به جدال اهریمنی رفت که زن ستیزی را نهادینه کرده است.
صراحت کلام و رک گویی فروغ، همانطوری که درشعرش جاریست، در رفتار و گفتارش نیز صادق است. با فروتنی ذاتی به زندگی و شعرش عشق میورزد. ادا واصول باسمه ای خیلیها را ندارد که با سرودن یکی دو شعر خودش را گم کند وبا سخنان لعاب زده برای خود اسباب شهرت فراهم سازد. راحت است و بی تکلف. میگوید:
«من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کمال است. اما محتوای شعر من سی ساله نیست. .... باید با آگاهی و شعور زندگی کرد. من مغشوش بودم. تربیت فکری از روی یک اصول صحیح نداشتم. همین طور پراکنده خوانده ام و تکه تکه زندگی کرده ام. ... دیر بیدار شده ام.» ص569 .
وصدای زن هوشمندی که به زمانه نارس و فرهنگ آلوده ما زود بود، زود ازبین رفت. جان و اندیشه خود را از چنگال درندگان نجات داد. بی خدا حافظی رفت. یادش گرامی باد که به یادگار گذاشت:
صدا، صدا، صدا
تنها صداست که می ماند.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 14:56 | پیوند  | 

نوشته: ابراهیم گلستان
نشراختران- تهران تابستان 1384

این کتاب چند سال پیش، بعد از آن کارخلافی که انتشارات علمی مرتکب شده بود و بدون اجازه نویسنده درکتابی بعنوان «شکوفائی داستان کوتاه»، «خروس» را نه تنها به طور ناقص بلکه درنهایت وقاحت با دستبرد درمتن اثر، داستان را چاپ کرده بود، که با اعتراض شدید نویسنده رو به رو شد و اصل کتاب در لندن چاپ و منتشر گردید.
مقدمه و دونامه ای که نویسنده در صفحات آغازین کتاب آورده ، گوشه ای ازآن تجاوزها را گوشزد میکند، لحن محکم نامه در «چند کلمه»، مخصوصا آن جا که میگوید: « ... و ما غرقه درعادت، غریبه به سنجش، به رسم ها تسلیم.»، فکر نقاد، ایجاز کلام، زبان روان و آهنگین نویسنده را در ذهن خواننده ثبت میکند.

و حالا که «خروس» به همت نشر اختران درتهران چاپ و پخش شده، بازنگری به این اثر،
نگاه تیز نویسنده به اوضاع ایران در دهه های گذشته را روشن میکند.
این تذکر نیز لازم است که سلیقه و مشرب فکری نویسندگان و داستانسرایان نه در این بررسی مطرح است و نه چنین قصدی درپیش. هدف، نگاهی ست کوتاه به «خروس». اما به ضرورت تفهیم سخن، باید توضیح داد که عده ای ازعلاقمندان وخوانندگان داستان، بیشتر درجستجوی فکر واندیشه تازه هستند ودرتلاش آشنائی با دنیای فکری دیگران. و از آنجائی که درسنت نقد ادبی ما، آرایش زبان و فرم و فضاسازی و وقوع زمان حادثه و ... ، ازپایه های اصلی داستان نویسی است، و چه بسا که خواننده کنجکاو وجدی، باغرق شدن در الفاظ زیبا و قلمبه سلمبه به سرگیجه دچار و از خیر مطالعه گذشته است؛ که در اینجا قصدم کم بها دادن به زبان و فرم و ... نیست، بلکه تآکید دارم که زبان و فرم و ... به خصوص نقش راوی از ابزار ضروری داستان نویسی است که به روایتی با شروع تجدد خواهی آغاز و با انقلاب مشروطیت، با جلوه های تازه ای وارد فرهنگ معاصر گردیده است. با این حال، هر اندازه که زبان و فرم و فضا و بلاغت راوی ، خواننده را مسحور میکند؛ آنچه بیشتر او را به قلبِ حوادث میکشاند فکر و اندیشه تازه ایست که ذهن خواننده را مهار میکند و تعالی هنر متجلی میشود. ساده تر اینکه درکنار ارزش های ابزاری، مقوله گرانمندی که میتواند ذهن جامعه را تکان دهد، صراحت کلام است و فکر تازه، که نویسنده در قالب داستان به خواننده و مخاطبین انتقال میدهد. آثار ابراهیم گلستان برخوردار از چنین برازندگی هاست با توانمندی های کم نظیر: زبان وفرم و زمان و مکان و بلاغت راوی.
بیگمان هستند جماعتی که مطالعه کتاب را برای وقت کشی برمیگزینند و زبان مماشات و باری بهرجهت را ترجیح میدهند. حساب این عده در مقایسه با کتاب خوان جدی و جستجوگر سواست. دل سپردن به نقالی و وقت گذرانی فرق دارد با آن که برای سیراب کردن فکر وذهن و صیقل زدن اندیشه وکشف تازه ها به هر دری میزند. آثارگلستان قدرت جلب و جذب طیف اخیر را دارد. صراحت کلام ، نوگرائی و قاطعیت و بلاغت زبان چشمگیر است. در اثبات این مدعا، تکه هائی از دیگر آثار او را به اختصار، نمونه وار ذکر میکنم .
در مقاله ای که سال ها پیش ار گلستان به دستم رسید - روزنامه مردم دوشنبه 31 فروردین 1326 - از رک گوئی او حیرت زده شدم. متآسفانه به علت طولانی بودن آن مقاله نمیتوان گفتگویی را که بین گلستان و معاون انگلیسی شرکت نفت انگلیس و ایران دراهواز رخ داده نقل کنم ولی امید است که با جمع آوری مقالاتی که در روزنامه های حزبی آن دوران نوشته است، فراهم و در اولین فرصت منشر شود. در همین گفتگو ست که معاون شرکت از لیاقت استاندار تعریف ها میکند و گلستان بلافاصله میگوید که آقای استاندار در حدود 18 سال است که درخوزستان مسئولیت دارد چرا تاکنون اقدامی برای بهبود وضع شهر و ایالت منطقه نفوذ معمول نداشته است؟
گفت : « ... به هرحال استاندار در طرف 9 ماه اخیر بیشتر توانائی کار کردن را پیدا نموده است.»9 ماه! گفتم « مثل اینکه مطابقت میکند با تاریخ اعتصاب بزرگ؟»
گفت « همین طور است. از آن زمان به بعد اقای استاندار بیشتر برمنطقه حکمرانی خود تسلط پیدا کرده است.»
در «آذر، ماه آخر پائیز» که درسال 1327 منتشر شده، در داستان «میان دیروز و فردا» حوادث در زندان های شمال میگذرد، ناصر و رمضان هر دو دربندند و زیر شکنجه. با مونولوگ ها قوی و هشدار دهنده: « ...و همه آن سست دلهائی که از آنها میترسیدند!! اینها که همه چیز را ار درون میجویدند، همه چیز را پوک میکردند. و باز در ته وجودش لذت با نفرت درهم میرفت و به خود ارج مینهاد. اگر شده بود. اگر شده بود که دست همه اینها بریده شود، که همه اینها دور ریخته شوند زیاد بودند. هفت هشت کوچک وبزرگ بیش نبودند؛ اما همه اش اینها نبودند.نه. انها که ازشان حمایت میکردند.... آنها که درمرکز نشسته بودند و برای این حسابها به این پست ها احتیاج داشتند ...» ص 76- 177.
نقش روشنفکر، دریدن پرده های جهل است. آگاه کردن عوام ازعارضه های سانسور وخفقان و باندبازیهاست. فروپاشی حزب توده، ترس از بزرگترها و موریانه ای که ازدرون آن را میجوید و پوک میکرد. توجه به تاریخ چاپ کتاب، هشدار دهنده است.
در داستان «مد ومه» که 12 سال قبل ازانقلاب نوشته شده، فریادش سرریز میشود و ... « ... آی! این سرزمین چه خواهد شد - این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زود رس ارزان؟ در روی این مرداب حالا نوبت به لخته های لجن میرسد ...» ص 167
در «اسرار گنج دره جنی» که به جرآت میتوان گفت از بهترین آثاری ست که نگاه ژرف و فکر نقاد نویسنده را به نمایش میگذارد، فروپاشی نظام به ظاهر محکم و قوی مطرح میشود. حال آنکه ساده انگارانه به نظر میرسید با آن همه شوکت و عظمت، فرو ریختن و زوالش به آن سرعت. آنچه که گفتنی ست و مهمتر؛ قوه تمیزِ است در تبیین سستی و لرزانیِ پایه های نظام در اوج قدرت. این داستان در 1357 درتهران چاپ شده. درآغاز کتاب آمده است : « این کتاب را از روی فیلمی که به همین نام ساختم نوشتم. گفتگوهای این داستان را همراه با ساختن فیلم درپائیز و زمستان 1350 نوشتم اما داستان برای کتاب را درتابستان و پائیز 1353.» همانجا.
« زمین هنوز میلرزید و انفجار میغرید ... مرد گیج به راه افتاد، دیگران دوباره به دنبالش، ... قد کشیده برجِ بلند وا میرفت. اول سرش خم شد انگار ساطوری به ضرب برگردنش خورده ست، اما هنوز سر به برج بود که هیکل دوام نیاورد و ازکمر ترکید ... وقتی که ریخت از هیبت سقوط زمین را تکانی داد؛ ... غلتید و ول شد و قل خورد و پائین رفت ... تا ته رفت. ...» صص300 -302

گلستان با توانائی های کم نظیرش با استفاده از تجربه سینما قلم و عدسی را بهم آمیخته، و از این طریق مخاطبین خود را به حوزه « اندیشه و فکر» میکشاند و رهایش میکند. برای درک داستان هایش، میباید در بستر حوادث با چرخشی دایره وار، پیش رفت تا پایان کار. در بیشتر آثارش انگاری عدسی دوربین جای قلم را گرفته بین مردم میچرخد و خواننده، با چشم و هوشش میبیند که هنرمند، روی صورت قهرمانان داستان «زوم» کرده؛ با همان معصومیتِ تصویری، بازیگران را میکاود . مینویسد. به صحنه می کشاند. بی کمترین ادا و اصول. رک و روراست. با صراحت کلامی کم نظیر.
.
گلستان، برای بیداری جامعه و هل دادن مردم به سوی هزارتوی پیچیدهِ پر پیچ و خم اندیشیدن عشق میورزد. اهل تظاهر و فریب کاری نیست. از عجز و خفت و خواری بیزار است. از سستی و تنبلی نفرت دارد. با تسلیم واطاعت و تعارف و سکوت، گلاویز میشود. با سخنان نیشدارو صریح که خلاف فرهنگ رایج ودیرپای این مردم باستانی ست؛ سنت های ویرانگررا زیرتازیانه نقد میکشد. اینکه تندی و صراحت کلام ش جیغ و داد هیاهوگران را درآوره و آتش خشم بی مایگان را شعله ور ساخته، آبشخورش از همین رفتار و کردارهای غیرمرسوم اوست که رسم غالب، فکر سالم و پاکیزه را برنمیتابد؛ مردم زمانه تدلیس میخواهد و تسلیم و اطاعت. در این میان اخلاق بخل و حسادت نیز وارد میدان میشود، تا جائی که بررسی و نقد آثارس را تحت الشعاع قرارمیدهد و کمتر ناقد با انصافی پیدا میشود که فارغ از روابط او با فروغ و برخورداری اش از نعمت های مالی و کار برای کنسرسیوم، یا فیلم برداری از جواهرات سلطنتی، ]که با فکرکوبنده، و عقل نقاد،خبث پنهان در پشتِ این جواهرات راروایت میکند[ با وجدان سالم به نقد آفریده هایش بپردازد از کم و کاستی ها بگوید و از برجستگی ها. گفته است که « من بیداری را ترجیح میدهم. من فحش را میبخشم. زیرا طبیعی ست که از عجز میآید. درافتادن با عجوزه ها و عاجزها جالب نیست. کیف ندارد.» (مد و مه ص 172 ) و همین حرفهاست که عده ای چشم دیدنش را ندارند.

خروس، داستانی ست به ظاهر ساده، با ساختاری قوی. نمادی ست از طغیان وسرکشی در برابر سنت. خروسی که گلستان آفریده، شورشگر است و عصیانی، صدای هراسناکی دارد. با خوی تهاجمی که اطرافیان را میترساند. لحظه ای آرام نیست. مدام میخواند و با آوازهولناکش خواب از چشم مردمان میرباید و خوابرفتگان را بیدار میکند. بدتر ازهمه روی هیکل بزپوشالی که حاجی برای تقدس، رفع بلا و دفع زخم چشم بالاسر در خانه نشانده، مینشیند و گه آلودش میکند. این رفتار وآزار بیسابقه خروس ذهن حاجی را بهم میریزد · هرلحظه درانتظار حادثه ناگواری ست. حاجی میگوید شوم است و حرومزاده، این تخم حرامی را باید کشت.
گلستان با آن هوش رشک انگیزش، هیچ توهمی در شناخت دردهای جان سخت ندارد. با اهرم های فشار نیز کاملا آشناست. سنتهای نهادینه شده را نیک می شناسد. ازاستبداد و خوی استبدادی که در ذهنیت عموم، حتا عامی ترین مردم کوچه و بازار ته نشین شده؛ آگاه است. با چنین تمهیدات، خروس را این گونه معرفی میکند تا ذهن خواننده را آماده سازد:
«وقتی در زدیم از روی سر درخانه خروس انگار پارس کرد. این دیگر اذان نبود ... درهر حال ما از جایمان جستیم.»
خروس گلستان، مرا به سالهای بچگی ام میَبرد. خانواده ما هرتابستان را در دهکده «بیرق» درحوالی تبریز، دامنه سهند، میگذراندند. هر سحرگاه، تا صدای آوازخوانی خروس ها بلند میشد، لحظاتی بعد ندای « الله اکبر» مؤذنِ روستا در فضا تاب میخورد. برادر بزرگم میگفت « پشت اتاق هر مؤذن یک خروس خوابیده.» و من مدتها فکر میکردم که واقعا این خروس ها هستند که وقت اذان را میدانند و اذانگو را بیدار میکنند.، بگذریم.
دراین داستان، خروس پارس میکند و آن دو مسافر از شنیدن صدای هولناکش هراسناک میشوند.
هیکل چوبی گچ مالی شده بر سر درخانه برحسب عرف معمول، مظهر خیر است و خروس طغیانگر مظهر شر. حاجی بارها گفته که این خروس حرومزاده است. اززیر مرغ بیرون نیامده. به زبان رایج امروزی یعنی که والدالزناست. شگرد داستان را دراین راز نهفته باید جستجو کرد که این خروس، غیرعادی پا به هستی میگذارد نه با رسم و رسوم سنتی که معمول همه ماکیان است. حاجی که میداند این حیوان زیر گرمای تن مرغ بار نیامده و با گرمای دیگری پاگرفته است او را حرومزاده میداند. « ... یه کاسه تخم مرغ دسم بید خواسم زفش ]پنهانش[ کنم حواسم رفت؛ نهادمش مِِنِ ساعت، به کل حواسم رفت، یادم رفت تاروزی که سگ پدر به جیر وویرافتاد.» ص31. تولدی خلاف عرف. خروس گلستان، در گرمای جعبه ساعت و زیر نوازش های تیک تاک ساعت دیواری جان میگیرد. بزرگ میشود و بٌت حاجی را به کثافت میکشد. اشاره ای هشیارانه از تقابل و هماوردی صنعت با طبیعت. رویاروئی مدرنیته با سنت. و گلستان این پیام تکان دهنده را با زبان استعاره در داستانی به ظاهر ساده به گوش مردمان همیشه در خوابِ وطن ش میرساند.

نویسنده همراه مردی - که تاپایان کتاب «همراه» نامیده میشود - در یک مأموریت در برگشتن از جزیره، به بندر، دیر وقت میرسند و ماشین شرکت را که درانتظارشان بوده از دست میدهند. آن دو مسافر که برای شرکت نفت کار میکنند مجبور میشوند به کمک راهنما یک شب را درآن شهرک ساحلی بگذرانند. راهنما آن دو را به خانه حاجی ذوالفقار کبکابی میبرد که « ... اعیان و ریش سفیده. مضیفش] محل پذیرائی مهمان[ نسبتا بد نیس.» ص 21
صاحب خانه سنگ به دست در پی زدن خروس است که رفته بالاسر درگاهی در و روی بزچوبی و قناس گچمالی شده فضله انداخته ، حاجی این کاررا شوم میداند. حتا اهل محل از اینکه خروس « ... این بود که روی بز سر در خونه ش خروسه نرینه. برینه بدیٌمنه. حساب بود این؟» ص60 . و میخواهد که حیوان را بگیرد و بکشد یا بقول همراه حلالش کند..«همراه من به حاجی گفت حاجی نزن گناه داره حیوونی. حاجی گفت سگ پدر حرومزاده س.. من گفتم بزوقتی که بزهم نیس دیگه چه جوری حرومزاده س؟ حاجی گفت سگ پدر خروسه حرومزاده س.» ص 23
نوکر حاجی پاره سنگی پرت میکند برای گرفتن خروس که روی کله بز نشسته و سرگرم آواز خوانیست. سنگ به پای چوبی بز اصابت کرده و خرد شده و زمین میافتد. «حاجی وارفت، چین شد، نشست درآستانه در، گفت لا اله الا الله. و باز گفت لا اله الا الله. ... حالا دیگه باید نشس و دید تا چه وقت اتفاق میفته.» 29 - 31
حاجی که مثل دیگران درآن بندر از راه قاچاق امرار معاش میکنند وقتی از مأموریت آن دو میپرسد؛ سراغ گنج میرمهنا را میگیرد که گویا در زمان صفویه درآن طرفها کیا بیائی داشته و شایع است که گنج فراوانی درآن جزیره پنهان کرده است ( صفحه 35 ) و این پرس جو تا آخر شب سر بساط شام با باده رنگین که درپشت بام پهن کرده اند ادامه دارد، و آن دو مسافر بی خبر ازآن گنج های خیالی و اگر هم بوده باشد طبیعی ست که پاسخی ندارند برای صاحبخانه. صحبت های آن شب با بدمستی راهنما و سخنان حاجی درباره چوب مخروطی شکل «دارخرستو» که برای آماده کردن پسربچه ها برای استفاده جنسی مردان است پیش میآید و حاجی درعالم مستی سخنانی میگوید در تمجید آن رسوم دوران برده داری، که از بهترین بخش های کتاب است در معرفی و آشنائی با فرهنگ بومی . « همراهم گفت راستی هنوز رسمه؟ حاجی گفت چیزی که لازمه از رسم میفته؟ هیچوقتی بی شهوت بشر میشه؟ ...» ص 69- 70
حاجی که از شر خروس حرامزاده خلاص شده دستور داده آش نذری پخته اند وبین مردمی که درحیاط به صف اند پخش میکند. سر شام به مهمانش میگوید:
« ... عرق نخوردی، پلو پس بخور. حیوون پکر میشه این لا ... » 76
همان شب، دمدمه های صبح درتاریک و روشنا، اتفاق عجیبی رخ میدهد و در خانه آتش میگیرد. و همه سراسیمه بیرون میریزند و دراین میان حاجی را درحالی که دست و پایش طناب پیچ شده و سراسر تنش را گه الود کرده اند در داخل پشه بند پیدا میکنند. همه مبهوت و حیران و هرکس به ظن و گمانی که مسبب این کار چه کسی بوده؟ هیچکس نمیداند. همه چیز درابهام است. اما رد پای این حادثه درخلال داستان پیداست بی آنکه به ظاهر گفته شود.
راننده شرکت عقب آن دو مسافر سر میرسد و بعد از دیدن آن دو میگوید:
« ... خدائی بود. از آتیش. یه پسربچه خورد تو قدم، بیرون شهر، پرسیدم نشونم داد. گفت هرجا دیدی آتیش گرفته همونجاس، بدو که منتظر هسن.» ص 101 .
خواننده قبلا خوانده « ... پشت کردم، دوباره، برگشتم. در روی سلمان دوخط اشک برق میانداخت و بند بادبزن همچنان کشیده میشد آهسته.» ص 51
و حالا باید کشف کند که چه کسی حاجی را به آن روز انداخته و برای چه اصلا این کار را در حق او کرده؟.در پایان داستان مخصوصا در صفحه 108 – 109 ، نشانه هائی از مباشرت سلمان از لای صحبت آن دو مسافر جرقه میزند « ... ربطی به سن و سال نداره. وقت هائی هس که بعضیا میدونن یه کارهائی هس که باید کرد. این جورین.» ص 109.
و نویسنده، خواننده را در کناره خلیج فارس، با یک دنیا چراهای بدون پاسخ، سرگردان رها میکند.

کتاب به پایان میرسد. و فریاد «خروس که انگار پارس کرد» ه درکاسه سرخواننده هنوزدرپیچ و تاب است
و دردناک تر، از آن «دوخط اشک برق» سلمان، با تمامیِ معصومیتش؛ که غم و ناله بی پناهی را بردلها
مینشاند. با این حال، مهم، بیداری وتکان و حرکت است و رسوا کردن تبهکاران سنتی ازسوی سلمان
نوجوان با تمام فقر و نیازهای موروثی اش. پیام داستان نیزجزاین نیست، به ویژه زمانی که روایتگرش
گلستان باشد با فرهنگِ بیداری وحرکت، درافتادن با انگل های اجتماعی. میباید که سلمان و سلمان های
هم طبقه اش،عصیان را آغاز کنند.
بی تردید ، نویسنده خروس این معضل دیرپای اجتماعی را دریافته. میداند که ورود به تمدن عصر، نیاز به ویرانی سنت های کهن دارد با قربانی های فراوان.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 14:54 | پیوند  | 

 
جزیرۀ سرگردانی
سیمین دانشور
چاپ اول شهریور 1372- تهران
انشارات خوارزمی
داستان با معرفی دخترجوانی آغاز میشود. نامش «هستی» ست. به خرناسۀ مادربزرگ لحظه ای بیدار میشود. نه شب است نه روز، دوباره میخوابد وخواب می بیند. خوابی بیش از یک رؤیا. وحوادث داستان خواننده را به دنبال خود میکشد.
داستان دور مسائلی میچرخد که در بیشتر خانواده های مرفه یا تازه به دوران رسیده های زمانه رواج دارد. خانه بزرگ، راننده و پیشخدمت، استخر با رنگ آبی و ماشین دم ایوان سرسرا ، پالتو پوست و جواهر و به رخ کشیدن مهمانیها و دیگر تجملات زندگی : « ...
دیشب نمیدانی چه آتشی سوزاندم. درمهمانی دکتربهاری با با کرم رقصیدم و تمام زنهای امریکائی را سوسک کردم ... » ص 9.
دخترش هستی با شخصیت دیگری وارد داستان میشود خلاف مادر. رفتاروکردارش قابل احترام است.
«هستی دکمه های پالتوش را باز کرد و پرسید: مگر میخواهی ببریم پسند؟ و پالتوش را که درمیآورد اضافه کرد: میدانی که ازعرضه کردن خودم بیزارم.». هموست که درنهان باعده ای ازفعالان سیاسی درتماس است.
سبکسری وخوشگذرانی مادر، وقارعقلائی دختر ونگاهش به حیات اجتماعی بارفتارهای متفاوت، و شخصیتِ هریک از بازیگران رمان، رنگ و بویی از تفاوت ها ونگرش ها را عرضه میکند. عارضۀ شکاف های اجتماعی که در اثربالارفتن درآمدهای بی رویٌه واوج گرفتن فاصلۀ طبقاتی با پیامدهای مخرب که درراه بود، نه تنها جامعه، بلکه کل سیستم حکومتی وتئوریسین های نظام را غافلگیر میکند. خانم دانشور، نه آشکارا بلکه در پوشش باقتهای کلام نابسامانیها را گوشزد کرده و درهمان حال، گوشه چشمی دارد به تضاد فرزندان و والدین. و روایت ها، یادمانده های دهۀ پنجاه و شصت را در ذهن نسل قبل از انقلاب بیدار میکند.
بنا به روایت رمان: مادر «مامان عشی» بعد از مرگ شوهر اولش آقای «نوریان»، با آقای گنجورکه سابقا گاراژدار بوده، اما درحال حاضر در موسسه ای شغل پردرآمدی گیر آورده و با آمریکائیها رابطه پیدا کرده است. – در مکالمه ای که بین مادربزرگ و عشی خانم ، عروس سابقش پیش میآید و هستی نیز شاهد آن گفتگوهاست در مراجعه به مستر هیپی از قول او میشنود که شغل شوهر مادرش همان دلالی و پادوئی برای آمریکائیهاست .منتها ازنوع نان و آب دارش. – ص 121 . در این رهگذر پای خود و همسرش عشی خانم به محافل آمریکائیها باز شده است. مادر هستی با خانم فرخی درسونا آشنا میشود و در نظر دارد دخترش را با پسر او آشنا کند.
« به جادۀ قدیم شمیران که پیچیدند مامان عشی قصدش را ازقرار ومدار گذاشتن با دختر و التماس هایش که حتما بیاید و رویش را زمین نیندازد، فاش کرد و تأکید کرد که درحمام سونا با خانم فرخی گرم بگیرد چرا؟ چون یک پسردارد آقای به تمام معنی، وجمعه ها میآید دنبال مادرش. هستی گفت چند باربگویم از ازدواج سنتی بیزارم ...» ص14
هستی، دوستی دارد به نام «مراد». آشنائی آن دو از دانشکاه شروع شده. همکلاس بوده اند. هر دو نقاش. همدیگررا دوست دارند. اما نه برای ازدواج. و دور از چشم اطرافیان فعالیت های سیاسی دارند که آن سالها بیشترین جوانان و هریک کم و بیش در متن و حاشیه سیاست را تجربه میکردند. مادر با مشاهدۀ سرسختی هستی، میگوید:
« مراد را رها کن. لاغر و مردنی ست. انگار همیشه برسر آتش نشسته و تازه از تو که خواستگاری نکرده، از من هم که بدش میآید.
هستی گفت خواستگاری میکند اگرهم نکرده خودم قدم پیش میگذارم.
- پرسید آنقدرخاطرخواهش هستی؟
- نه ... او تنها مردیست که می دانم مرا استثمار نمی کند. ...» ص 15
هستی ، سلیم پسر خانم فرخی را موقع خروج از بولینگ می بیند و آن دو با هم آشنا میشوند.
« ... سلیم، پسر خانم فرخی در یک ب. ام. و. سیاه پشت فرمان نشسته بود ... سلیم پیاده شد، آمد جلو و سلام کرد. مامان عشی با او دست نداد، اما هستی، وقتی معرفی شد، دستش را دراز کرد، منتها سلیم دست اورا نگرفت وخانم فرخی توضیح داد که عزیز با زن نامحرم دست نمیدهد. هستی تنها نیم نگاهی به او انداخته بود و ریش خرمائی رنگش را دیده بود ... و ندانست چه شد که چشمهایش به چشمان سلیم افتاد. نگاه سلیم درخشید. این بابا چشم های تبدارعجیبی داشت ... ترس هستی را برداشت چرا که دلش فرو ریخت. » صص 2- 23
هستی و سلیم رابطه دوستی را شروع میکنند. طبیعی ست که صحبت های آن دو روشنکفرانه باشد. یکی بچه بازاری تحصیل کرده خارج با تمایلات مذهبی و فرزند پدری که به قول خودش «پدرم یا درحال صیغه کردن است یا پس خواندن صیغه. ص 39 . ... یک علت دیگر که دردانشگاه تهران استخدامش نکردند این بوده که پدرش از هواداران مصدق بوده و اووشمشیری، تعداد زیادی از تاجرهای بازار را باخود همراه کرده بودند.» و هستی فارغ التحصیل هنرهای زیبا که به روایتی پدرش زمانی که مصدق روی شانه اش در بیرون مجلس برای مردم صحبت میکرده، هدف گلوله قرار میگیرد و کشته میشود. مادر بزرگ هستی میگوید « ... پسرش درراه پیرمرد شهید شد – دم مجلس تیر خورد – و عکس پدر هستی را که به دیوار تالار نصب بود به سلیم نشان داد.» ص 26
حال آنکه عشرت خانم - مادر هستی - ماجرای کشته شدن شوهرش را به گونه ای دیگر روایت میکند:
« ... چه شهادتی؟ ... من و حسین میرفتیم لاله زار خرید ... از خیابان اکباتان رد میشدیم. دیدیم جمعیت زیادی جمع شده. چند تا سرباز با تفنگ هم هستند. یک جوان هم روی زمین افتاده ازش خون میرود. ... من و حسین و دو نفر دیگر پشت یک ماشین کنار دیوار سنگر گرفتیم ... حسین از پشت ماشین سرک کشید، تیرخورد درست وسط پیشانیش. من یقه ام را پاره کردم. جا به جا مرده بود. ص 111.
یاد داستان احمد هروئینی افتادم از رمان «سهم من» اثر جالب خانم پرینوش صنیعی. می نویسد که سال ها پیش جنازه احمد را رفتتگری در خیابان های پائین شهر پیدا کرده بود حالا با انقلاب اسلامی عموی احترام السادات روحانی معروفی شده بالای منبر، احمد چاقوکش و هروئینی را بعنوان شهید انقلابی معرفی میکند!.
تکرار این قبیل دروغ ها این پرسش را مطرح میکند: که آیا تاریخ ما به همین روال مکتوب نشده است؟!
درتالار خانه هستی، عکس پدرهستی. وعکسی ازدکترمصدق با عبای سیاه. مصدق عکس را سال ها پیش امضا کرده و برای مادر شهید که توران خانم باشد فرستاده بود. و عکسی از خلیل ملکی که به هستی تقدیم شده بود. « ... آقای ملکی را در دوسال آخر عمرش شناختم. میگفت هستی تو چشم من باش و من دانش تو. مارکسیسم را به زبان ساده میگفت و من مینوشتم. اما هر روزی که آنجا میرفتم میگفت: اول برو به صبیحه سری بزن. سلیم پرسید « از زنش حساب می برد؟ - هستی جواب داد بهیچوجه، به او احترام میگذاشت. » سلیم با تمجید از دکتر ملکی میگوید «... اولین کسی بود که تز کمونیسم منهای مسکو را مطرح کرد پیش از تیتو، حتی پیش از نهرو. زود آمده بود. » ص27.
هستی، از آخرین روزهای دردناک ملکی روایت میکند :
« ... ملکی میگفت: سیمن خانم قهرمان تو همیشه قهرمان نمیماند ... به تیتو رو آوردیم که به آزادی اعتقادی نداشت، به نهرو دل بستیم که توزرد از آب درآمد. وسیمین میگفت تنها به خودتان اعتماد کنید. ملکی هم گریست. تیرماه آن سال ملکی مرد و شهریورش جلال.» ص 28
گفتگوی مادر بزرگ و سلیم گل انداخته بود... به طورجدی از تاریخ و خدا و عرفان حرف میزدند ... سلیم میگفت بایستی خدا را از نو بشناسیم ... درتحول رنسانس شیطان خودش را وارد تاریخ کرد. وظیفۀ ماست که شیطان را برانیم ... هستی گوش تیز کرد حرفهای این بابا تازگی داشت و ربطی به حرفهای «مراد» نداشت. ... و سلیم افزود: اسلام انقلابی، مهدویت انقلابی. ... هستی گفت یعنی بازگشت به عهد دقیانوس ... درست ضد تاریخ عمل کردن ... سلیم شماتت کرد با چنین طرز تفکری چرا عکس آل احمد را روی دیوار اتاقتان زده اید. ... به نظر من رو آوردن به مذهب و عرفان به طور خودجوش امری طبیعی است. »
در مقابل اعتراض هستی که میگوید: «بشر فعلی دارد هیچ و پوچ میشود. دارد آخرین مرحلۀ صنعت را میپیماید. دارد عصر انفرماتیک را مزه مزه میکند ... عصر کافکائی است بازتاب ناهشیار افسرده و شخصیت بی تاب کافکاست. ... سلیم با حیرت نگاهش کرد و گفت اگر به خدا رو بیاورید و توکل به خدا بکنید این قدر نا امید نخواهید بود.»
سلیم که تازه منبر مناسبی پیدا کرده ادامه میدهد:
« ... شیطان فردی داریم و شیطان جمعی. ... بشر امروزه خودش را خدا میداند. این هم نوعی شیطان زدگی است. راه رستگاری، مهدویت انقلابی است. ...» ص 33
صحبت های معمولی با رنگ و بوی روشنفکری گاه خسته کننده با چاشنی عشقی در حال جوانه زدن، تا پایان بخش دوم ادامه دارد. دراین ملاقات هستی درمقابل سئوال سلیم که میگوید:
«حال موافقید مدتی باهم معاشرت بکنیم میگوید:
یقینا. اما باید حقیقت را به شما بگویم من درانتظار خواستگاری دوستی هستم که سال هاست می شناسم. اما او مدام طفره میرود. زن بگیر نیست. با او اتمام حجت میکنم و دست به سوی اولین کسی که دراز خواهم کرد شما خواهید بود.» ص 43
دفترچه سلیم درخانه مادربزرگ کنار مبل افتاده هستی شروع میکند به مطالعه آن. و بیشتر با افکار نهانی سلیم آشنا میشود.
سلیم با افکار مذهبی در انتظار انقلاب مهدی ست. درهرملاقات با زبانی نرم وظیفۀ دینی خود را انجام میدهد با ارشاد و تبلیغات مذهبی میخواهد هستی را به راه راست هدایت کند. سخنانش کپی برداری از بحث های دکتر شریعتی ست. یک نواخت ومنبری. ازهمان ها که آن سال ها در حسینیه ارشاد رواج داشت. دراین گفتگوها معلوم میشود که هستی دوماه زندانی شده است .
« ... بازجو گفت به ما میخندی؟ حالا نشانت می دهم. باتوم پاسبانی را که در اتاقش بود گرفت و زد به سرم. سرم شکست وخون ریخت روی کت و دامن سفیدی که مادرم برایم ...» ص 78.
شاهین برادر هستی که دانشجوی سال چهارم حقوق سیاسی است با سلیم وارد بحث میشود. وصحبت از حزب توده پیش میآید. شاهین، مطلبی را که دراین باره از مراد شنیده است به زبان میآورد :
« ... انگلیسیها با آرشیو پر و پیمان وزارت خارجه شان و هیأت حاکمه، آمریکائیهارا از نفوذ کمونیسم ترسانده اند. همیشه هیأت حاکمه، حزب توده را لولو میکند و ... »
و سلیم میگوید « درست است اما حزب توده عامل دگرگونی وضع فعلی نخواهد بود. ... تودۀ مردم بله . با اعتقادات ریشه دارشان و درعین جهل و فقر و کمبودهایشان.»
و هستی از قول خلیل ملکی میگوید که « ... پس از سقوط مصدق، ملکی را به فلک الافلاک فرستادند، و آنجا با دشمن های جانش، یعنی توده ایهای متعصب هم سلولیش کردند ... یکیشان نصف شب میخواسته ملکی را بکشد. خود ملکی برایم تعریف کرد ... و سلیم، ازهستی پرسید : هنوز هم توده ای است؟» صص 2 – 83
نویسنده خود نقشی دراین داستان دارد با حرفۀ اصلی ش استادی دانشگاه. به تحریک مادر بزرگ هستی، مهرماه درنقش مادر یکی ازشاگردهای سیمین خانم به ایشان تلفن میکند و بعد از مبالغی دشنام که فرزندش چریک شده واین کاررا ازچشم او میبیند، میگوید پسرم تحت تعقیب است ... «سیمین خانم میگوید: اگر واقعا پسرتان در خطر است میتوانید ساعت یازده بیاوریدش خانۀ من. پنهانش میکنم. زنگ دررا نزنید. فقط دو تلنگر به شیشۀ پنجره بزنید. باشد؟» مادر میگوید: ِحاجی معصومه و برارش لوش بدهند ونازشست بگیرند. سیمین خانم میگوید : جائی پنهانش میکنم. امشب بچه را میآورید؟» وقتی گوشی را میگذارد خیلی زود پشیمان میشود و رو به مادر بزرگ هستی میگوید: «چرا؟ چرا یک پیرزن بیوۀ تنها را این طور گذاشتی منترش بکنم؟ بدبخت با اجاق کورش ... » ص 109
شور جوانی و شیطنت های هستی نیز گفتنی ست. طرح لختی از سلیم کشیده با چشمهای کلاپیسه. هستی میگوید « هرچی بهش گفتم سرت را بلند کن مرد، چشمهایت را ببینم نکرد، من هم از لجم چشمهایش را این طوری کشیدم.» ص 109
داستان ششم، زمانۀ بالا رفتن درآمدها و حیف و میل و بی خبری طبقۀ نورسیده هاست. نویسنده دگرگونی های اجتماعی آن سالها را از زبان خانوادۀ هستی و اطرافیانش شرح میدهد. جائی صحبت سر انعام به فرهاد آرایشگر است « ... مامان عشی جواب داد کجای کاری؟ فیروزه یک ماشین پورشۀ کورسی برایش عیدی خریده بود. کلید طلایش را آورد و داد دستش و فرهاد دستش را بوسید. صورتش را هم بوسید. ص 123.
داستان شب عید و ریخت و پاش مراسم پرهزینۀ سال تحویل، و آقای گنجور درلباس یک مؤبد زرتشتی ... و بعد مراسم هدیه به همسرش عشی خانم « ... بعد گنجور دست درجیب لباده اش کرد و یک قوطی با روکش مخمل سفید درآورد سه النگوی طلا که درگوشه ای بهم پیوسته بود با سه زنجیر خوشه مانندی به ترتیب از زمرد و الماس و یاقوت. النگوهارا در دست مامان عشی کرد و دستش و گل و گردنش را غرق بوسه کرد. مامان عشی النگوهارا به همه نشان داد و گنجور گفت که سبز و سفید و سرخ نشان بیرق ایران ... من عاشق وطنم هستم. تمام ذرات وجودم به این خاک اهورائی وابسته است. » ص 130

در داستان هشتم، عید نوروز است وهستی برای تبریک عید به خانه سلیم میرود. سلیم بیمار است. و روی زمین خوابیده . هستی واردمیشود: «هستی گفت: سلام عیدتان مبارک. بگذارید کمکتان کنم دراز بکشید. -نمیشود شما نامحرمید. هستی میگوید :
« وقتی میشود صیغۀ ازدواج خواند، میشودصیغۀ خواهر برادری هم خواند ...»
با ورود مردی بلند بالا که کاپشن طوسی و ته ریشی دارد، هستی فرهاد را می شناسد. برادر فرخنده. و هستی با خداحافظی آن ها را ترک میکند. اما ازپشت در به حرفهای آن دو گوش میخواباند. فرهاد میپرسد:
«کار زن گرفتنت به کجا کشیده؟»
صدای سلیم: « از وقتی شایع شده که یک مرد زن بگیر پیدا شده، مادرهای دخترهای ترشیده و دم بخت هجوم آورده اند با عکس و تفصیلات. خواهرم رفته اصفهان دختر خواهرشوهرش نیکو را آورده. ...
دختر بسیار زیباست . امسال دیپلم میگیرد. چادر نماز سرمیکند و میآید کنار تشک من می نشیند و برایم نارنگی پوست می کند و دزدکی نگاهم میکند. ... اما متأسفانه من عاشق شده ام ... دختری که عاشق شده ام هزار و یک عیب شرعی و عرفی دارد. ازنطر عقیدتی هم درست نقطۀ مقابل من است. خوشگل هم نیست. سنش زیاد است. ضمنا عاشق مرد دیگری هم هست.» ص 60 - 161
هستی درآن گوش ایستادن، از زبان فرهاد میشنود که :
« من و فیروز یک بمب ساعتی تو ماشین هیتی کار گذاشته بودیم. دخترش آمد عقب ماشین نشست ... چقدر ملوس، دلم سوخت. درماشین را باز کردم و داد زدم فرار کن. وچون دختره پا نمیشد، دستش را کشیدم و از ماشین درش آوردم. راننده کاپوت ماشین را بست. به راننده گفتم بزن به چاک بمب تو ماشینه. هیتی هم آمد راننده به او گفت. فرار کردم ... چه انفجاری ... چند شب میتوانم اینجا بمانم؟ ... لو رفته ایم. فرخنده را درمشهد گذاشتیم من وفیروز آمدیم به تو تلفن کردم ... ص 162 »
صحبت های محرمانۀ آن دو ادامه دارد تا میرسد به خفه کردن یک ساواکی در پشت باغشاه. فرهاد درفشان درگروه شریعتی است و ازخاطرات کوه سنگی میگوید و از حرم امام رضا که با حضور شریعتی، دوستان و بکتاش که مست و مست است درحرم امام رضا به نماز ایستاده به امامت شیخ سعید. و بعد صحبت برسر تدارکات زاغه هاست. «... حدس میزد که بکتاش کسی جز مراد نیست. به آقا شیخ سعید گفته بود که به شما کمک کنیم تا به قدرت برسید، و بعد مارا کنار بگذارید» ص 164.
انگار سلیم مغز متفکر این گروه است. در همین مذاکره وقتی فرهاد از به منبرشدن شیخ سعید و اینکه « نمیدانی چه اشکی از مردم گرفت» سلیم میپرسد: «از مهدویت انقلابی حرفی نزد؟» با شنیدن جواب منفی میگوید: «گفته بودم به مهدویت انقلابی تکیه بکند.» ص 166
این شنیده ها هستی را به قلب حوادث میبرد.
در داستان نهم، نویسنده ازآشنائی هستی با استادش سیمین و مراد، با خاطرۀ خوشی که از دانشگاه شروع شده میگوید. همچنین از نمایش گاه نقاشی مراد و فعالیت عده ای از استادان برای جشن های دوهزار وپانصدساله شاهنشاهی و مسافرت خانوادگی به سرعین ... و طرح هائی که هستی از شستشوی زنها و بچه ها درآب گرم گامیش گولی کشیده « سیمین تابلوش را که دید گفت محشر کبری. استاد مانی گفت: جهنم دانته. ... مراد گفته بود: «مشربه پلاستیکی قرمز که چند جا تکرارش کرده ای نوید بهبودی به این عالم اشباحی را داده که تحرکشان بی شباهت به رقص مردگان نیست.» ص 184.
رفتن به مجلس شمایل خوانی و شنیدن داستان جوانمرد قصاب و مکافات عاق والدین و گذشتن از پل صراط و کشتن حضرت علی مرقیس را و داستان پرآوازۀ صحرای کربلا و ...از زبان شمایل خوان و آشنائی اش با سلیم « ... مرد روحانی به کمک سلیم آمد و با هم مصافحه کردند و به زنها گفت: هرکس به شما رو می آورد راهش بدهید. ... » ص 191. خواننده در ص 235 درمییابد که شمایل خوان شیخ سعید است.
پایان شمایل خوانی با این جملات تمام میشود:
« ... و آخرین صحنه کله های بی تن – تنهای بی سر – اسب های نصفه شده – شترهای دونیمه شده - سرامام بر سر نیزه. ... شیون فضا را انباشته، حتا بچه ها گریه میکنند. هستی هم میگرید. ... و هستی می اندیشد: که این شیون هزاران سال تاریخ ماست و کدام دونده به مقصد رسیده؟» ص 194
در این صحنه، بازهم هنر است و هستیِ هنرآفرین که خواننده را مجذوب میکند.

مراد درشهرحلب - حلبی آباد در شهبازجنوبی – خانۀ فاطمه سبزواری، بیمار است. او با دو نفر دیگر ار همراهان خود، درآن محل که زیستگاه محرومترین طبقات اجتماعی ست، در اندیشۀ اصلاحات هستند. برای کمک به اهالی، با کشیدن برق قاچاقی و تأسیس یک کارگاه میخ سازی و مقدمات آشنائی آنها با روابط شهر نشینی تلاش میکنند. مثلا درصف ایستادن وبه نوبت استفاده کردن از شیر آب را .
درپاکی نیت مراد و همفکرانش نباید تردید کرد، اما آیا کارهایشان عاقلانه است یانه؟ باید شکافته شود. رسالت مراد هنرمند که بنا به روایت داستان نقاش لایقی هم هست، میتوانست از طریق برجسته کردن فقر و فلاکت زاغه نشینان با رنگ و قلم ونمایش آن در انظارمردم ویا درنمایشگاه های عمومی، بیشتر جلب توجه کند و درد و فلاکت های اجتماعی را به میان مردم ببرد. ازاین طریق دربیداری وجدان های خواب رفته مردمی که با انبانی ازجهل و خرافات، غرقه در شورحسینی، حتا روشنفکرانِ نمایشی، با ایدئولوگ های گوناگون که با چماق حکومت چشم به دروازه های تمدن داشتند، بیشتر مؤثر میبود تا نمایش های تهییجی و شعاری که آن روی سکۀ جهل را به نمایش میگذارد. اکتفا به تصمیمات ناپایدار، - ولو گروهی وحزبی - و قانع شدن جامعه به (موقت ها) ی آنی، ثبات به وجود نمیآورد. تناقضات اجتماعی در پرده میماند. شرط اشراف به معضلات اجتماعی، شکافتن تناقضات است و به چالش گرفتن ناهنجاریها. به تأسف باید گفت نه دراین رمان، که در سیر اندیشۀ سیاسی - اجتماعی ایران، آنچه به چشم نمیخورد قدرت تمیز است و بی توجهی به تناقضات وقناعت به مسکّن های آنی وموقتی . مراد و هم اندیشان نیز از آن تبار اند و از رهروان همان کاروان.

درسیر داستان معلوم میشود هستند کسانی از ساکنان حلبی آباد که درخرید و فروش تریاک دست دارند. عده ای نیزبچه هایشان را به گدایان اجاره میدهند .
« به آلونکی رسیدند که در داشت. در زدند. حاجی معصومه درلباس مردانه در را برویشان باز کرد. گردن بند کهربای سیمین را همچنان به گردن داشت. کف اتاق قالی افتاده بود. حاجی معصومه تلویزیون هم داشت. اول هستی را نشناخت و وقتی شناختش گفت: قدت را بنازم. هستی خانم تو کجا اینجا کجا؟ ... هستی گفت کمی تریاک به من بفروش.» ص 215

«کنار کانال، فضل الله پرده ای ازگونی را پس زد و تو رفتند. کف اتاق پر بود. گوشۀ اتاق مراد روی تشک افتاده بود ... هستی گفت باید هرچه زود تر تورا ازاینجا ببرم. مراد گفت اول باید مرد ران شکسته را برسانی به بیمارستان. ... ... حاجی معصوم تا به خانۀ مرد ران شکسته برسند اسرار شهر حلب را برای هستی فاش کرد واینکه: یک روز سه تا مردآمدند. یکی مرتضی که قلچماق است و چشم آبی دارد. یکی آقا بکتاش که برایشان برق قاچاقی کشیده، کارگاه جوشکاری درست کرده که حالا میخ میسازند و میفروشند. مردها را میفرستاد عملگی و زنها را میفرستاد کلفتی. بچه کرایه دادن به گداهارا قدغن کرد. به زنها یاد داد که دم فشاری آب به صف بایستند اما زنهاحالیشان نشد. حالا ناخوش شده ... مردران شکسته رفته بوده پل روی گنداب رو – خودشان میگفتند کانال – آخر بچه ها دم به دم میافتادند تو آب خفه میشدند. خودش از پل افتاده، استخوان رانش خرد شده. ... به اتاق مرد ران خرد شده رسیدند ... کسی غیر از فرهاد درفشان نبود. ... »
هستی با یک تاکسی مرد ران شکسته را به بیمارستان میبرد. و با سرهم کردن مقداری راست و دروغ فرها د را بستری میکند. وبرمیگردد پیش مراد در آنجا مرتضی وسیله مراد به هستی معرفی میشود.
هستی، مراد را به خانه میآورد. با کمک تیمورخان و راننده تاکسی اورا روی تخت میخواباند. و« از راننده پرسید حساب ما چقدر میشود؟ راننده گفت اگر زن و بچه نداشتم هیچی. حالا هرچه وسعت میرسد بده. هستی هرچه پول داشت از کیف درآورده و جلو راننده گرفت. راننده سی تومان برداشت و گفت: کاش ما را به خاک دیگری به اسیری میبردند. هستی ده تومان در جیب کت حسینعلی گذاشت. حسینعلی پول را درآورد و گفت بکتاش آقا گردن همۀ ما حق دارد. من مسلمانم، کافر که نیستم. مراد داد زد بگیر مرد ... و راننده گفت که حسینعلی را تا سر ژاله میرساند.» ص 221
هستی، .لو رفتن عملیات را به مراد خبر میدهد. قرار است که فردا صبح زاغه نشینان برای مطالبۀ خانه از دولت، به برزن و شهرداری هجوم ببرند. هستی لورفتن مراد و عملیات را ازرفتار کنایه آمیز دکترزندی که قبلا درص 177، کارت نخست وزیری او را با نام «نجابت» دیده و میداند که ساواکی است به اطلاع مراد و مرتضی میرساند . «هستی رو کرد به مراد: گمان میکنم لو رفته اید. ... عملیات روز صفر لو رفته بود، و حالا فردا صبح زود کسی باید برود شهر حلب ... و مرتضی گفت اگر هستی خانم برود ... » ص 230 و هستی صبح به شهر حلب میرود. و از فاطمه سبزواری سراغ پلنگ عباس را میگیرد و فاطمه میگوید تو آلونک سهنده. « باهم راه افتادند. هستی گفت من باید مردی به اسم پوریا را ببینم. ... از زبان هستی دررفت که عملیات فردا بهم خورده و پشیمان شد.» سی چی بهم خورده؟ اینهمه یار گرفته ایم. چماقها حاضره، حلب بنزین، آجر، پلنگ عباس بنزین میریزد رو ماشینهای دم برزن و سهند کبریت میکشد و ما زن و مرد میریزیم تو و شیشه و اثاث را خرد میکنیم. داد میزنیم ما خانه میخواهیم. نان و آب میخواهیم. محال ممکن است موقوف بشود قیامت میکنیم.» ص 233.
« وقتی پوریاخان ظاهر شد .هستی دید که کسی جز سلیم فرخی نیست جا خورد.» ص 233 .
در مکالمه ای که بین سلیم و شیخ سعید پیش میآید نشانه هائی ازبرتری طلبی آشیخ تجلی پیدا میکند.
هستی و سلیم توافق میکنند باهم ازدواج کنند سلیم صیغۀ عقد را میخواند و آن دو محرم میشوند.
هستی، داستان بابک را برای برادرش پرویز نقل میکند :
« ... بابک کشته شد. قاتلش جوسق درسامره سوار قره قاشقا شد. اسب اورا برداشت و چهارنعل تاخت و تاخت تا رسید به سبلان. جوسق را جوری به سبلان کوفت که تکه تکه شد. اما بشنوید از قره قاشقا که از غصۀ بابک آنقدر اشک ریخت تا استخر آت گلی پر آب شد وقره قاشقا خودش را دراشکهایش غرق کرد. مردم تبریز هنوز که هنوز است شبهای جمعه دور استخر جمع میشوند، بلکه اسب رستاخیز کند و بابک هم سوارش باشد. ص 313
هستی « ... می رسد به آت گلی ... ناگهان آب استخر کنار زده میشود. اسب قره قاشقا از آب درمیآید. کنار هستی می ایستد . میگوید: سوار شو میرسی. هستی میگوید: دیر وقت است. قره قاشقا میگوید: هیچوقت دیر نیست، نترس. » ص 325


پایان کتاب، با رؤیای هستی به پایان میرسد. همانگونه که آغازش رؤیا بود، نه، مرثیۀ تاریخ ِ ویران شدۀ این سرزمین بود و مرثیه خوانش رؤیا ، کابوسی؛ بین خواب و بیداری :
درسرزمین ناشناس است . ازگرما عرق کرده، پیراهنش به تنش چسبیده، ازتشنگی له له میزند. درخت های ناشناخته ای را میبیند که برگهایشان سوخته، شاخه هایشان شکسته ... سایه ندارند چند تا زن با چادر عبائی، دستهایشان را حمایل دیگهائی که بر سر دارند کرده میآیند. چانه و گردن زنها خالکوبی شده - نقش کژدم، مار- نه، این یکی نقش ستاره است. چشم های هستی درست نمیبیند تا همۀ نقش هارا بشناسد ... و زنی که نقش عقرب زیر گلویش است و دم عقرب به چانه اش رسیده میگوید این درختها ... درختهای کنار. زیر درخت پر است از گنجشگهای مرده بال شکسته ... پوکۀ فشنگ که فراوان است چند تا گربه و سگ با چشمهای کور ... چمن سوخته که آشناست ... گودال هایی که درهریک استوانه ای فلزی فرو رفته درهای بسته ... اسکلت ها یی که همدیگررا میبوسند ... چاه آبی که نه چرخ چاه دارد و نه رسن و صدایی میگوید:
آنها که ریسمان دستشان بود، آنها که کلید داشتند همه شان گم و گور شدند. ص 1 – 2



بعدالتحریر:
بعد ازاین بررسی، مصاحبه خانم سیمین دانشور را در سایت شرق سه شنبه 5 مهر – 27 سپتامبر 2005 باعنوان : «گفت و گوی اختصاصی شرق با سیمین دانشور – کوه سرگردان درراه »، مرا به تأمل واداشت. از اینکه تمایلات مذهبی این بانوی آگاه، به این سرعت رو به کمال رفته تا جائی که گفته اند: « ... من در کوه سرگردان بیشتر به درباره موعود نوشته ام. زیبائی مذهب شیعه امام زمان (عج) و موعود آن است. حضرت مهدی (عج) و معنای ظهور او فوق العاده است. امیدوارم ایشان ظهور کند و دنیای مارا نجات دهند. ظهور ایشان لازم است تا بوش دیوانه را سر جای خودش بنشاند. من خیلی درانتظار امام زمان و ظهور ایشان هستم و تنها راه حل دراین دنیای وانفسا ظهور ایشان میدانم. .... »
و مولانا، هشتصد سال پیش چه به جا گفته :
چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم از چشم بندی خدا.
لطفا مصاحبه عبرت آموز خانم سیمین دانشوررا در سایت بالا مطالعه فرمائید تا برای شناخت هویت ملی و فرهنگی خود گریبان این و آن تگیریم!


لطفا برای مطالعه آثار این نویسنده از وبلاگ های زیردیدن کنید.
www.naghdha.persianblog.com
www.ketabsanj.blogspot.com
www.ketabedastan.blogspot.com
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 14:49 | پیوند  | 

نگاهی به :

نوشتن با دوربین. رو در رو با ابراهیم گلستان

پرویز جاهد. چاپ تهران. نشر اختران. چاپ اول 1384

پرویزجاهد، این مصاحبه را برای پروژه دکترای دانشگاهی خود برگزیده است. آنگونه که دراول کتاب آورده صحبت ها «... درفاصله ژوئن 2002 تا دسامبر 2003 طی چهار دیدار با ابراهیم گلستان انجام شده است.»
وقتی کتاب به دستم رسید خوشحال شدم. با نگاهی از سر ذوق، دلیری پرویزجاهد به سرعت ازذهنم گذشت. با خواندنش بیشتر باورم شد و حسّ احترام به گلستان فزونی گرفت. ازغنای طبع وبزرگواری مردی بادانش و تنیده درسرد و گرم روزگاران، که با گشودن دریچۀ یادها، امکان بررسی و تحقیق را در اختیارجوانی گذاشته که حتا خیلی ازنام آوران ونزدیکانش، از نزدیکی به حریم خاطره هایش محتاط بوده اند؛ و او – جاهد - چگونه توانسته در چهارجلسه با عبور ازپیچ و خم تجربه های پُربار سالیان دراز، نا
گفتنیهای بسیاری را برای نخستین بار آشکار کند ومکتوب.
دکترعباس میلانی درمقدمه ی کتاب "معمای هویدا" ابراهیم گلستان را چنین معرفی میکند:
«نویسنده ای پرآوازه و فاضل است و صراحت کلامش شهره ی خاص و عام ... درپنجاه سال اخیر درکانون تحولات روشنفکری جامعه ایران بود ... » ص 16
جاهد، با اشراف به چنین سابقه، اولین دیدارش با گلستان را شرح میدهد و شمه ای از گفتگوهای فیمابین را مینویسد و بعد؛ به اظهار نظر دیگران درباره فعالیت های ادبی و هنری و کارهای سینمائی اش میپردازد و سپس به نقل از- گلستان – از نقش هنرمندان و یاری دهندگانش به نیکی ازآنها یاد میکند. آنچه در سراسر کتاب حضور دارد رک گوئی ست و صراحت کلام، وسلامت نفس و پرهیز از تعارفات بیجا و بی معنا. ازهمه چشمگیرتر حرمت انسانی گلستان است ، به همکارانش در زمینه های کاری که درآینده به این موضوع اشاره خواهم کرد.
خواننده از مفاد گفتگو درمییابد که اولین فیلم مستندی که در سازمان جدیدالتأسیس "سازمان فیلم گلستان" توسط گلستان ساخته شده فیلم "ازقطره تا دریا" و مجموعه شش قسمتی "چشم انداز است که در فاصله سال های 1336 تا 1341 ساخته شده است.
مؤلف کتاب درباره فیلم مستند « آتش» مینویسد:
«این فیلم درباره مهار چاه های نفت دچار حریق شده در اهواز است. آتشی که برخی آن را یکی ازبزرگترین آتش سوزیهای تاریخ نفت دانسته اند و خاموش کردن آن شصت و پنج روز طول کشید. "آتش" مورد استقبال منتقدان فیلم و تماشاگران قرار گرفت و اعتبار زیادی برای گلستان کسب کرد. ...» ص 20
نویسنده سپس متن مصاحبه گلستان را ازمجله هنر وسینما شماره 11 و 12 مرداد، 1340 بدین شرح نقل میکند:
«اکنون فیلم "آتش" از من جداست و من و دوستانم که آن را ساختیم دیگر به آن نمی اندیشیم. خوب یا بد تمام شده است، ما آن را برای تجربه ساختیم. شاهرخ گلستان تا این زمان فیلمی را فیلم برداری نکرده بود و فروغ فرخزاد تا کنون فیلمی را مونثاژ نکرده بود و ما میدانستیم که تصاویر ما گویای یک واقعۀ گیراست و میخواستیم روی این مشخصه یا مزیت تکیه نکرده باشیم. بسیار چاه های نفت آتش گرفته بود و ازبسیاری از آتش ها فیلم ساخته بودند و ما میخواستیم حالتی و فضایی دیگر بسازیم، برای همین مدت ها معطل شدیم تا آن را ساختیم.» و دراشاره به جایزه مجسمۀ طلائی مرکور که فستیوال ونیز به این فیلم داد میگوید: «اکنون تماشای قوس و قزحی که بر آدریاتیک کمانه کشیده از هرجایزه وپاداشی خوش تر است.» ص 21.
جاهد، درتبیین نظریات منتقدان فیلم «آتش» وبرنده شدن جایزه هایی درجشنواره ونیز، با تأکید این نکته که
« ...نقدهای زیادی درستایش آن انتشار یافت»، دریچۀ تازه ای باز میکند برای شنیدن نظر گلستان درآن فضای ستایش انگیز، تا وسعت دید و انتقال فهم - ­ و نه شناخت – را به مخاطبینش آسانتر کند .
و زمانی میرسد که فیلم «خانه سیاه است» آماده نمایش میشود. فیلمی، سخت تکان دهنده که با گذشت پنج دهه از زمان تهیه اش، هنوز در ردیف بهترین آثار سینمائی ست. جاهد مینویسد:
« "خانه سیاه است" پس از نمایش افتتاحی در تالار دانشکده پزشگی به دعوت انجمن حمایت جذامیان و با حضور فرح و اشرف پهلوی، دربهمن 1341 درکانون فیلم ایران با حضورگلستان و فروغ فرخزاد در جلسه پرسش و پاسخ با تماشاگران ومنتقدان شرکت میکنند. متأسفانه بسیاری از منتقدان سینمائی آن دوره ارزش های سینمائی و هنری "خانه سیاه است" را درک نکردند و به دلیل غرض ورزی های شخصی و یا فقدان درک و شعور سینمائی آن را به باد حمله گرفتند و ارزش های سینمائی آن را انکار کردند. درهمین جلسه، ابراهیم گلستان دربرابر انتقادهای مغرضانه برخی منتقدان عصر، خطاب به آنان میگوید:
«بهتر است آقایانی که برمیدارند مطالبی از قبیل "شاعر، فروغ فرخزاد یک روز صبح زود چشم از خواب ناز گشود و مژگان بلند خویش را مالید و قیچی به دست گرفت و به بریدن و مونتاژ فیلم پرداخت" مینویسند، اگر جرئت دارند برخیزند و حرفهایشان را همین جا بزنند.» صص6-25

«خانه سیاه است» پس ازنمایش در کانون فیلم به جشنواره کان فرستاده میشود. (ولی گلستان به عللی که شرح آن را در صفحات 150 و 151 همین کتاب توضیح داده است، به مسئولان فستیوال خبر میدهد که از نمایش فیلم خود داری کنند. اینجا، به علت اهمیت مسئله لازم دیدم که شرح ماجرا را ذکر کنم.
گلستان، وسیله تلگراف از مسئولین فستیوال تاریخ نمایش فیلم را میپرسد. جواب میدهند «که درفلان تاریخ اما نه درتالار عمومی فستیوال چون این فیلم تماشا کننده را ناراحت میکند آن را فقط به هیئت ژوری نمایش میدهند. زکی! آنا تلگراف کردم که فیلم را پس میگیرم و حق نمایش ندارند. نوشتم این فیلم برای آدم درست شده و راجع به آدم و انسانیت است نه آن ها که میخواهند با لباس شب و قر و فر تماشا کننده باشند. آسمان ترکید! ازسفارت فرانسه مسیو پوئسل که آتاشه مطبوعاتی یا هنری یا ازاین زهرمارها بود اولش با از آن ادب های اتو کشیده آمیخته با دوست نمائی گفت ازاین کارها نمیشود کرد. گفتم خیلی خوب هم میشود. گفت هرفیلم سازی چه جانی می کند که فیلمش در فستیوال کان نمایش داده شود حالا شما این محبت آن ها را این جور جواب میدهید. گفتم من محبت لازم ندارم. به اندازه کافی دارم. آن چه لازم است احترام به هنر و پرنسیپ است. اگراین فیلم بد است ردش می کردید اگرقابل نمایش است دیگر چرا نمایش درپستو. گفت مردم ناراحت میشوند گفتم هیئت ژوری را شما جزء آدم ها حساب نمیکنید؟ اون ها هم ناراحت میشن - که بشن.»
صحبت ها به جائی نمیرسد. سفیر، گلستان را به شام دعوت میکند و او میگوید برای من به شهر آمدن مشکل است و بهتر است شما بیائید خانه من. میروند. آنجا نیز گلستان کوتاه نمیآید. ُ«یک ذره عقب نرفتم. گفتم یا جلسه عمومی یا هیچ» به قول گلستان «با لب و لوچه آویزان رفتند. که تا دوسه روز دیگر خبر بدهند.» )
پس ازآن، فیلم، در دهمین جشنواره های فیلم کوتاه اوبرهاوزن آلمان (1964) شرکت میکند وجایزه نخست جشنواره را به عنوان بهترین فیلم مستند به دست میآورد.
گلستان درادامه بحث میگوید که اول، مستقیما خبر تداشته «تا اینکه یکروز آقای معینیان که رئیس تبلیغات و رادیو بود تلفن کرد وخبر بردن جایزه اول را به من داد.» ص 151
جاهد مینویسد: «کریس مارکر، مستند ساز برجسته فرانسوی ازآن "خانه سیاه است" به عنوان یک شاهکار نام برده است جاناتان روزنبام منتقد مشهورآمریکائی نیز درمقاله ای ستایش آمیز درباره "خانه سیاه است" چنین مینویسد: فیلم مستند غیرمتعارف بیست دقیقه ای و سیاه و سفید فروغ فرخزاد ... قوی ترین فیلم ایرانی ست که من تاکنون دیده ام فروغ فرخزاد ... به عنوان بزرگ ترین شاعر قرن بیستم ایران شناخته شده. او دراین فیلم تکنیک های شعری را آزادانه، درقاب بندی، تدوین، صدا و روایت به کار برده است. "خانه سیاه است" اثری تغزلی و عمیقا انسانی است که درعین برخورد صریح و بی واسطه با موضوعش، دردام احساسات گرائی و چشم نوازی سطحی نیفتاده است. 25 - 27
دراین مصاحبه فصل بسیار آموزنده ای درباره «بینش سینمائی» که درلابلای صحبت ها - بی آنکه برجسته شود – پیش میآید و گلستان با ذکر چند مثال ساده آن را مطرح میکند:
«بینش سینمائی به سواد مربوط نمیشود. ... یادم هست داشتم فیلم هانری پنجم لارنس اولیویه را توضیح میدادم آنجا که سراینده (chorus) دارد تعریف میکند و شکسپیر 400 سال پیش میگوید "حال تصور کن ..." آنگاه تمام منظره اردوگاه را توصیف میکند ... مثل اینکه دارد سناریو مینویسد. برای من این نمایشنامه، درحقیقت اولین سناریویی است که درعالم سینما 400 سال قبل ازاختراع سینما نوشته شده است. خودش هم میگوید آیا میشود تمام این میدان ها و صحراها و دشت های وسیع فرانسه را توی این گردی چوبی - همان گلوب تیاتر خودش – گنجاند.» ص 50.
قبلا نیز درهمین زمینه از جنگ و صلح تولستوی مثال آورده:
« یعنی تولستوی 50 سال قبل ازاختراع سینما، پوزیسیون دوربین را به کار گرفته است. این یک دید هنری است که تولستوی داشته و ارتباطی به درس خوندن و مدرسه نداره.» صص 45 – 46.
«من داشتم اینهارا میگفتم که آقایان شروع کردن به هِرهِر خندیدن. اون وقت خودشان میگفتند که ما انتلگتوئل هستیم . اما برای مقاومت دربرابر این حرفها، کِرکِر میخندیدند. یاد نمیگیرید؟ به جهنم که یاد نمیگیرید. یک آدمی نقاب انداخته، صورتش را هم تو نمی بینی، دارد یک چیزهایی میگوید، خوب گوش کن ببین چه میگوید، اگر مزخرف میگوید، تو سعی کن این جور مزخرف نگویی. اگر درست میگوید، ازآن یک مقدار استفاده کن. خوب، نمیکنی؟ به جهنم. ...» ص 50
فضای فاسد و آلوده محافل روشنفکری درآن سال ها چنان دردایره تنگ نظریها وعقده های حقارت به محاق بود که گوهر ارزش هرآفریدۀ هنری و ادبی، زیر کوهی از حسادت مدعیانِ بی دانش، گم میشد و داوریها به دشمنی میکشید. میخواستم این کتاب را بهانه کنم و اندکی از فضای آلوده آن چند دهه که محافل به اصطلاح روشنفکری را مچاله کرده بود، بنویسم ولی دیدم نه جایش اینجاست و نه کمکی به این بررسی میکند، چرا که گلستان، درهمین مصاحبه به استادی دریچه ای ازجهل و فساد آن سالها را گشوده با ایجاز کلامش؛ ولو به اختصار. لطفا پاراگراف بالا را که مشتی از خروار است به دقت بخوانید.
بی انصافی ست که روی این سخنان تأمل نکردن و سرسری از کنارشان گذشتن.
گلستان درباره صادق هدایت میگوید: «هدایت عزیزترین کسی برای من بود ... ولی وقتی که مسائل فرض کن راجع به زرتشتی نوشته، خوبپیداست که چرته. یعنی زرتشتی دوره ساسانی چیزی بود که دولت ساسانی را به باد داد. ... اسلام که آمد نتیجه منطقی ظلم آن دوره بود که اسلام فاتح شد. ص 194.
هدایت با تمام برجستگی هایش، قطعا هم آدم بسیار لایق و با هوشی بوده ولی نگاهش به گذشته به طور
قطع اشتباه بوده همانطوری که گلستان میگوید.

بُعد آزاد اندیشی گلستان، زمانی تکان دهنده میشود که پرسشگر از منقدی اسم میبرد که معتقد است فیلم هایی که امروز درایران ساخته میشوند و درجشنواره های دنیا جایزه میگیرند بیشتر فیلم های تبلیغاتی اند و به نفع رژیم ساخته شده اند . این منقد غالب این فیلم سازان را مشاطه گران جمهوری اسلامی میداند. درحالی که فیلم های کیا رستمی؛ نه تنها اصلا تبلیغاتی نیست و پروپاگاند نمیکند بلکه نمونه های هوشمندانه ای از هنر سینماست.
گلستان پاسخ میدهد : «واضحه، تازه تبلیغاتی باشه. اصلا به نفع جمهوری اسلامی باشه توراجع به چی حرف میزنی، راجع به ضدیت با جمهوری اسلامی یا راجع به هنر سینما؟ » ص 60
دردنباله همین بحث گلستان میپرسد آیا فیلم های ریفنشنال را دیده ای؟ جاهد میگوید بلی دیده ام. هم "پیروزی اراده" و هم "المپیاد" را. که شاهکارند.
گلستان – شاهکاره؟ اصلا نظیر نداره. فوق العاده است. فیلم هیتلری هم هست. یا فیلم هایی که آیزنشتین یا پودوفکین ساخت زمانی بود که هنوز شدت دستگاه استالین راه نیفتاده بود، گو ل خورد و رفت اون فیلم هارو درست کرد. مگه اونها شاهکار نیست؟ حتما هست. درزمان کمونیسم هم ساخته شده. حرف نداره.» صص 60 - 61
گفتن و به داوری نشستن دربارۀ هنر، چیزییست و مخالف سیاسی بودن مقولۀ دیگر.
جاهد میپرسد « ... ببینید آقای گلستان، نزدیک به نیم قرن ازعمر فعالیت های شما میگذرد و هنوز یک کتاب به طور مشخص درباره شما یا غفاری نداریم. وقتی من مینویسم کمبود منابع یا فقدان اطلاعات، منظورم این است ... و گلستان پاسخ میدهد ... فکر میکنی چه کسی میتوانست کتاب نویس باشد درباره من یا فرخ. مقاله های خام و بچگانه کسانی را که درمجله های مختلف درباره فیلم ها مینوشتند بیار تا ببینی که توان نوشتن وجود نداشت. تقلید ازدیگران کردن یا جمله های نثررا فرض کنیم محکم نوشتن، مقاله خوب نوشتن نیست. انتقاد با انشای فارسی فرق دارد.» ص63

این سخنان "کمتر رایج" حتا "کم گفته" شده تلنگری ست برای بیدارشدن، به هوش آمدن؛ ولواینکه به مذاق سازگار نباشد. من به شخصه درمورد شاملو غمم میگیرد، فکر میکردم وهنوز فکر میکنم بهتر از دیگران است و شاعرتر. با این که ازنزدیک شاهد خیلی ازنقاط ضعفش بودم. اما آن کارها ربطی به شعر و شاعری اش نداشت. این جا تفاوت ها و سطحِ حس و فهم هنرمند مطرح است که گلستان، آن ها را میشکافد برای روشن شدن نظرها و باز کردن مسائل ناگفته. میخواهد نقد و انتقاد را به مفهوم واقعی سر جایش بنشاند. توان سنجش و بررسی لایه های فکری و هنری هنرمند را روشن کند. خط کشی بین نقد، با دوستی و مهر ورزیدن را یادآوری کند. همانطوری که درباره هدایت گفته. به همین روال است، برداشت و شناختش از شاملو و دیگران، وقتی پرده ها را کنار میزند و پوچی آن همه سر و صداها را مطرح میکند و مهمتر از همه آثار تبعی آن جار وجنجال ها را برملا میکند؛ تازه ابعاد فاجعه روشن و آسیب پذیری اجتماعی از درون؛ شفاف تر میشود.
« ... شاملو گفت که تمام عیب هایی که از فیلم های دیگران گرفتم، پس میگیرم. فقط یک فیلم مزخرف بود و آن فیلم "خشت و آینه" بود. این جاودانه ابرمرد ادبیات معاصر ایران بود که شعرنمی فهمید. نقطه گذاری هم نمی فهمید و شاید خیلی چیزهای دیگرهم نمی فهمید.» ص 64
بحث بر سر این نیست که فیلم " خشت و آینه " شاهکار هنری بوده یا کم ارزش. صحبت سر شهامت گلستان است که تقدس زدائی را به جامعه تسری میدهد. دراندیشۀ فروپاشی تابوهاست. دوراندیشی اش را باید ستود. به فکر نقادش باید آفرین گفت. دلسوزی او به سکون فکری جامعه فصل دیگری از وجوه مشخصۀ اوست. اثری از او نمیتوان پیدا کرد که حامل پیامی برای بیداری مردم از غفلت های سرسنگین نباشد. داستانهایش لبریزاز پیام های مکتوم است که بهِ هوش های خفته وغرقه درفسادِ جهلِ مردم تلنگر میزند؛ باید ارج نهاد.
وقتی هم به بدبینی نزدیک میشود، چنین تصویر زنده ای از جامعه را به نمایش میگذارد:
« این همه خر دجال - از آن دبنگ دوبهم زن سالوس مغز گچ گرفته محروم تا آن ردیف مداوم عوض شونده یک مشت نو رسیده نارس، آن کال های گول خود خورده، آن کال های کول گول خود خورده. آی! این سرزمین چه خواهد شد - این سرزمین چه خواهد شد بااین فساد زود رس ارزان؟َ در روی این مرداب حالا نوبت به لخته های لجن میرسد. گلهای قارچ، گلهای نیلوفر، گلهای نی، گلهای بی ریشه، گلهای سم، همه، رفتند کنده شدند و دربخار فساد محیط خود مردند؛ اکنون دیگر دور، دور خالص و محض لجن شده ست. لجن به حالت خالص. لجن، بی شکل و ظاهر غیر ازلجن.» مد ومه صص 8 - 167 چاپ تهران 1345

گفتم که گلستان به کارکنانش حرمتی سوای کارفرما و کارمند دارد. دردیدار دوم جاهد صحبت از ذکریا هاشمی و اثر بسیار جالب او «طوطی» پیش میآید. و گلستان میگوید: « ... ذکریا هاشمی مهم ترین رمان اجتماعی مملکت را نوشته. علیرغم تمام چرت و پرتهائی که میگن, این رمانی که نوشته به اسم «طوطی» یک چیزی هست که باید فهمیده بشه. زمینه فهم برای ادبیات مدرن این رمان است. ... یا فیلم «سه قاپ»ش یا بازی درهمین فیلم «خشت و آینه» که بازی حیرت انگیزی میکنه. مثل خانم تاجی احمدی ... خانم تاجی احمدی نمیخواست عکسش چاپ بشه. نمیخواست تبلیغات درباره اش بشه. یک اخلاق کاملا درویشی، یک بازیگر درجه اول ... مثل گلی مقتدر، مثل پری صابری ... من این محوطه های فکری دیگررا میدیدم. به من مربوط نبوده توی این محیط قماربازبود، چاخان بود افسر حقه باز بود، مأمور املاک سلطنتی بود؛ آیت الله بود ، محقق بود ... آدمی مثل احمد آرام بود، مردی پاک و شریف. ...»
این آدمها را که گلستان شرح میدهد، بخشی از جامعۀ ایران اند. حضور دارند. نمایش زنده از واقعیت یک اجتماع بزرگ با آدمهای گوناگون اند؛ با خصلتهای متفاوت. او با ایجاز کلام زنده ترین تابلو را دراندیشه ها پهن میکند و خواننده، در لحظه ای: قمارباز؛ چاخان، افسر حقه باز، مأموراملاک سلطنتی، آیت الله، محقق، تحصیل کرده، موسیقی دان، بی سواد، واحمد آرام پاک و شریف ... را پشت چشمان بسته درمقابل خود میبیند. هریک از آنها با هویت واقعی کنار هم و باهم، در رود همیشه جاریِ زندگی شناورند.
درباره حزب توده و فعالیت هایش، گفتنی های زیادی دارد، جاندار و تازه ، نه ازآن قماش سخنان شعاری تو خالی . میگوید: «طبری هم باما بود وهمه ازدست اش عاجزبودند که به کلی آدم چرت و پرتی بود و بعد ماجرائی را شرح میدهد و معلوم میشود که جوانی را که مخالف حزب توده بوده به قتل رسانده اند. «کسی به نام امیربهرام را با دوسه نفر دیگر گرفته بودند و آن ها اعتراف کردند که ما این پسر را چون مخالف حزب بود گرفتیم و کشتیمش و جنازه اش را توی چاه انداختیم. ... من خودم مسئول حزب بودم با پارابلوم زیرمتکا میخوابیدم، نه ازترس این که قادیکلائی ها بیایند بلکه از ترس شورای متحده مرکزی. » 103
گلستان در صفحه 101 تا کمی مانده به پایان صفحه 108 تاریخ پرتنش آن سالها را با زبانی که به خود اختصاص دارد موجزانه شرح میدهد. درباره اشخاصی که تا به امروز کم گفته شده و شاید به گوش کسی نرسیده است اطلاعات تازه ای میدهد. درادامه این گفتگوهاست که جاهد میپرسد:
« آقای گلستان، اکثر روشنفکران ایران بعد از مشروطیت ...» و گلستان حرف اورا قطع کرده میگوید:
« درایران ما هیچ وقت روشنفکر نداشتیم. گاهی کتاب میخوندند. ... اما روشنفکر نبودند. ... روشنفکر یعنی کسی که بنشیند فکربکند، حرف بزند. و الا تمام مردم فرانسه یا انگلیس روزنامه میخونند ... روشنفکر هستند؟
گلستان همین نطریه را درمورد چپگرایان وقت دارد . میگوید: «هیچ کدامشان مارکسیسم را نمیشناختند ... دوست من آل احمد تا آخر عمر یک کلمه ازمارکسیسم نمیدونست. اصلا نخونده بود. همه این جوری بودند ... کسانی که مارکسیسم را میشناختند ... تمدن بود، شرمینی بود، قندهاریان بود، حسین ملک بود. آنهایی که مطالعه مارکسیسم میکردند؛ مطالعه فکر میکردند ... » صص 10 - 109
از نگاه اجتماعی، این بخش از برجسته ترین نکات همین گفت و گوهاست و منبع اطلاعات تازه درشناخت و تحلیل مسائل گذشته، که توسط یکی از صادق ترین راویانِ مطرح، و صاحب نظری که درکوران مسائل حضور داشته روایت میشود.
طبیعیست که با این فکرسالم و دیدی به غایت ژرف، گلستان از نفی حضور منتقدان به صراحت بگوید که «از اسم منتقد ایرانی صرف نظر کن. این کلمه نقد و منتقد ایرانی از انتقاد نمی آد؛ از نق نق میاد. این لغت منتقد ایرانی! منتقد ایرانی نق نق بچه گانه خود را کرده است و بچه های بعدی به به به او گفته اند این به من و به سازنده و به کار ربطی ندارد. » ص 170
اظهار نظر گلستان درباره فلیمسازان نیز بسیار جالب وشنیدنی ست:
« اینا آدمای اصل کاری ادبیات اون روز مملکت بودند. کسی اصلا ازخلج اسم نمی بره. نعلبندیان اصلا خود کشی کرد و مرد از فقرخودشو کشت. » با یادآوری و ستایش از بیژن صفاری، آربی آوانسیان وعلی حاتمی میگوید :
«اصلا نمیدونم این "منقدین" چی میگن این ها. چه جوری به خودشون اجازه میدن که اسم صیاد رونیارن. کاری که صیاد برای هنر این مملکت کرده فوق العاده است. رفت توی سیستم تلویزیون و اون " اختاپوس" رو درست کرد. ... یارو میگه که میگن اسکندر آمد تخت جمشید رو آتیش زد، ای به قبر پدر اسکندرلعنت، ای هفت جد اسکندر فلان و فلان وفلان. اما ملت! تو دوهزارسال وقت داشتی که این را تعمیر بکنی. نکردی؟ این فوق العاده است دیگه.» ... صص 73 - 172
گلستان، درسراسراین گفتگو با تکیه براصالت هنر، و تأکید به سلامت فکر، برایِ شناختنِ مقام و فضیلت
هنر پای میفشارد. با تند خوئی که صداقت عریان ومواج ش از آن برذهن مخاطب چیره شده، ننگینی های
فرهنگ و عارضه های نهادی شده را به باد انتقاد میگیرد. جاهد دراین چند جلسه یاد گرفته که چگونه از
گلستان حرف بکشد، میداند که او ازسخنان کلیشه ای و نقل و قول های احمقانه دیگران بیزار است، باز هم
تکرار میکند. قبلا نه یک بار بلکه برای چندمین بار، پیه اعتراض های تند گلستان را به تنش مالیده بازهم
اصرار دارد با همان شیوه به نهان خانه خاطره ها نفوذ کند. انگار که در خلال تندی ها، صفا و صمیمیت
انسانی او را کشف کرده است. سماجت جاهد بالاخره مؤثر واقع میشود و گِره از یادهای دست نخوردۀ
گلستان میگشاید. درنتیجه، فصل جالبی از روابط اجتماعی را با اطلاعات دست اول و ناشنیده به خوانندگان
کتاب منتقل میکند.
گلستان که دل پری از شبه هنرمندان و روشنفکران باسمه ای دارد با تأسف میگوید: « هنوز که هنوزاست
میراث مزخرف نوشتن ومزخرف گفتن مانع رشد فکرسالم است. درحد این قصدی که تومیگویی داری هنوز
که هنوز است مزخرف نوشته میشود. راجع به آدمهایی که به کلی پرت بوده اند. در حد همین کارهای به
اصطلاح فکری یا هنری. ... » ص251
خواننده، دراین گفت و گو، گذشته از آشنائی با تحولات و نوآوریهای سینما درآن سال ها، با تازه هائی در ادبیات داستانی نیز مواجه میشود که گیرائی و طراوت خاصی دارد.
جاهد، نظر گلستان را درباره قصه های صادق چوبک میپرسد. گلستان میگوید:« قصه هایش فوق العاده است. چند تا از قصه هایش کم نظیره چون حس و حرف داره. حرف های خودش. بعضی از قصه های چوبک خیلی بهتر از قصه های هدایت است. چون به واقعیت و حقیقت نزدیکتر میشه. "بوف کور" کنار. "وغ وغ ساهاب" هم کنار. ص 262
حرف آخر اینکه گلستان، دراین مصاحبه بت های ذهنی خیلیها را فرو پاشانده، و دیگر اینکه دل پر دردش انباشته از گفتنی هاست، با دنیائی از تجربه ها، نشنیده ها و نگفته ها؛ آرزو میکنم روزی برسد و این گنجینۀ یادها را مکتوب کند.
به امید خوش آن روز.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 14:42 | پیوند  | 

  
  منطق‌الطير
دكتر رضا انزابي‌نژاد، دكتر سعيد قره‌بگلو
انتشارات‌ جامي‌، چاپ‌ اول‌، 1379

چندي‌ پيش‌ استادان‌ فرهيخته‌ آقايان‌ دكتر رضا انزابي‌نژاد و دكتر سعيد قره‌بگلو در تلاشي‌ ارجمند به‌ تصحيح‌ و توضيح‌ بسيار ارزشمندي‌ از منطق‌الطير عطار دست‌ يازيده‌اند كه‌ انصافاً كوششي‌ درخور توجه‌ و تأمل‌ است‌ و بايد بدانان‌ دست‌ مريزادي‌ صميمي‌ گفت‌. اين‌ تصحيح‌ و توضيح‌ كه‌ در سال‌ 1379 از سوي‌ انتشارات‌ جامي‌ به‌ زيور طبع‌ آراسته‌ گرديده‌، رهنمون‌ دانش‌پژوهان‌ و طلاب‌ ادبي‌ است‌ و جاي‌ آن‌ نيز پس‌ از تصحيحات‌ پيشين‌ از منطق‌الطير خالي‌ مي‌نمود، چرا كه‌ در آن‌ نسخه‌ بدلهاي‌ متفاوت‌ (12 نسخه‌ خطي‌ و چاپي‌) با ديدي‌ انتقادي‌ براساس‌ شيوه‌هاي‌ نوين‌ تصحيح‌، مقابله‌ و بررسي‌ شده‌ و همچنين‌ شرحي‌ از ابيات‌ مشكل‌ به‌ دست‌ داده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ ارزشمند كه‌ در هيئتي‌ سنجيده‌ و مناسب‌ عرضه‌ شده‌ است‌ علاوه‌ بر توضيحاتي‌ راه‌گشا و مكفي‌، داراي‌ فهرست‌ لغات‌ و تركيبات‌، آيات‌، احاديث‌ و روايات‌ و امثال‌، اشخاص‌، جاها و كشف‌الابيات‌ است‌ و در مجموع‌ 448 صفحه‌ دارد.
اين‌ قلم‌ كه‌ با دغدغة‌ بارور شدن‌ از «نسخه‌نامة‌ الهي‌» سالهاي‌ عمر خود را به‌ زانو زدن‌ در مكتب‌ ادبيات‌ سپري‌ كرده‌ است‌، همواره‌ با پرسشهايي‌ مواجه‌ بوده‌ و براي‌ يافتن‌ پاسخ‌ آنها دست‌ طلب‌ و استعانت‌ خود را به‌ جانب‌ استادان‌ بزرگ‌ و انديشمندان‌ ژرف‌نگر دراز كرده‌ است‌. در ايامي‌ چند مجالي‌ دست‌ داد كه‌ توفيق‌ مطالعة‌ منطق‌الطير با تصحيح‌ و توضيح‌ اين‌ دو استاد بزرگوار برايم‌ ميسر گشت‌ و با غور در آن‌ نايافته‌هاي‌ بسياري‌ را يافتم‌ و البته‌ پرسشهايي‌ نيز برايم‌ باقي‌ ماند كه‌ در سطور پس‌ از اين‌ به‌ طرح‌ آنها مي‌پردازم‌. اميد كه‌ بدين‌وسيله‌ بتوانم‌ مقام‌ شاگردي‌ خود را در وادي‌ ادبيات‌ به‌ اثبات‌ رسانيده‌ و با راهنماييهاي‌ پيران‌ اين‌ راه‌ به‌ سوي‌ سرمنزل‌ مقصود هدايت‌ شوم‌:
1 ــ مصراع‌ اول‌ بيت‌ 29 به‌ صورت‌:
گاه‌ ديوي‌ را سليماني‌ دهد
گاه‌ موري‌ را سخن‌ داني‌ دهد
ضبط‌ شده‌ است‌.
و در توضيح‌ آن‌ در صفحه‌ 206 آمده‌ است‌:
«مصراع‌ اول‌ اشاره‌ به‌ مرگ‌ سليمان‌(ع‌) و آيه‌ 14 سوره‌ سبا / 34 كه‌ در ترجمه‌ تفسير طبري‌ (1257: 7 ج‌) چنين‌ آمده‌ است‌: «پس‌ چون‌ سليمان‌ را زندگاني‌ سپري‌ شد، اندر نماز بود و عصا به‌ دست‌ گرفته‌ و سينه‌ بر وي‌ نهاده‌ و آنچنان‌ بماند تا مدت‌ يكسال‌ بگذشت‌... ترده‌ (= دابة‌ الارض‌ كرمك‌ چوب‌خوار) آن‌ عصاي‌ سليمان‌ خوردن‌ گرفت‌... پس‌ چون‌ يك‌ سال‌ برآمد ديوان‌ آن‌ مسجد بيت‌المقدس‌ را تمام‌ كرده‌ بودند و آن‌ عصا بشكست‌ و سليمان‌ بيفتاد.»
با توجه‌ به‌ توضيحات‌ بايد بيت‌ در مصرع‌ اول‌ به‌ صورت‌: «گه‌ عصايي‌ را سليماني‌ دهد» باشد. در متن‌ تصحيح‌ شدة‌ دكتر سيدصادق‌ گوهرين‌، اين‌ مصرع‌ به‌ صورت‌ «گه‌ عصايي‌ را سليماني‌ دهد» آمده‌ كه‌ در پاورقي‌ نيز نسخه‌ بدل‌ «مج‌» آن‌ را به‌ صورت‌ «گه‌ عصايي‌ را سخن‌داني‌ دهد» ضبط‌ كرده‌ است‌. 1 دكتر رضا اشرف‌زاده‌ نيز در توضيح‌ اين‌ بيت‌ آورده‌ است‌: «سليماني‌ دادن‌: قدرت‌ شگرفي‌ چون‌ سليمان‌ دادن‌. مقصود عصاي‌ حضرت‌ موسي‌ (ع‌) است‌ كه‌ يكي‌ از معجزات‌ او بود، در قرآن‌ مجيد نيز آياتي‌ درباره‌ اين‌ عصا وجود دارد...» 2
اين‌ توضيح‌ نيز درست‌ به‌ نظر نمي‌رسد و مصراع‌ اول‌ بيت‌ به‌ عصاي‌ سليمان‌ اشاره‌ دارد، نه‌ به‌ عصاي‌ موسي‌.
2 ــ در توضيح‌ بيت‌ 33:
در زمستان‌ سيم‌ آرد در نثار
زر فشاند در بهار از شاخسار
آمده‌ است‌ «سيم‌: استعاره‌ از برف‌ و زر استعاره‌ براي‌ برگهاي‌ زرد پاييزي‌ است‌.»
«زر» استعاره‌ از پرچمهاي‌ شكوفه‌هاست‌، زيرا در مصراع‌ دوم‌ «در بهار» مانع‌ از آن‌ مي‌شود كه‌ آن‌ را استعاره‌ از برگهاي‌ زرد پاييزي‌ بگيريم‌. عطار، پرچمها را همچون‌ زري‌ تصور كرده‌ است‌ كه‌ شكوفه‌ها در بهار نثار مي‌كنند.
3 ــ در توضيح‌ بيت‌ 118:
هر كه‌ اين‌ گوهر در اين‌ دريا نيافت‌
لا شد و او راه‌ در الّا نيافت‌
آمده‌ است‌ «مفهوم‌ بيت‌: عارف‌ و سالكي‌ كه‌ آن‌ گوهر يگانه‌ و ذات‌ باري‌تعالي‌ را در درياي‌ هستي‌ نيافت‌، نيست‌ و فاني‌ گشت‌ اما از «لا» (= لا اله‌ الا الله‌) و حقيقت‌ خداوندي‌، فقط‌ «الا» نصيب‌ او گرديد».
با توجه‌ به‌ اين‌ توضيح‌ «راه‌ در الا نيافت‌» به‌ صورت‌ «فقط‌ «الا» نصيب‌ او گرديد» معني‌ شده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ «الا» در اين‌ مصرع‌ مخفف‌ «الا الله‌» است‌ و به‌ معني‌ اثبات‌ خداوند يگانه‌ و توحيد و نفي‌ غيرخداست‌ و «راه‌ در الا نيافتن‌» به‌ معني‌ «به‌ حقيقت‌ و توحيد پي‌ نبردن‌» است‌.
خاقاني‌:
از عشق‌ ساز بدرقه‌ پس‌ هم‌ به‌ نور عشق‌
از تيه‌ لا به‌ منزل‌ الا الله‌ اندرآ
جولانگه‌ تو زان‌ سوي‌ الاست‌ گر كني‌
هژده‌ هزار عالم‌ ازين‌ سوي‌ لا رها 3
4 ــ بيت‌ 319:
هم‌ ز حق‌ بهتر كتابي‌ يافته‌
هم‌ ز كل‌ كل‌ بي‌ حسابي‌ يافته‌
در توضيحات‌ آمده‌ است‌: «كلّ كل‌ (اضافه‌ تاكيدي‌): همه‌ چيز، نعمتهاي‌ فراوان‌.»
مصرع‌ دوم‌ با توجه‌ به‌ ضبط‌ بيت‌ «كل‌»ها جداي‌ از هم‌ خوانده‌ مي‌شوند «هم‌ ز كل‌، كل‌ بي‌حسابي‌ يافته‌» و اضافه‌ تاكيدي‌ در كار نيست‌ وگرنه‌ وزن‌ به‌ هم‌ مي‌خورد. در نسخ‌ ديگر مصرع‌ دوم‌ به‌ صورت‌ «هم‌ كل‌ كل‌ بي‌ حسابي‌ يافته‌» آمده‌ است‌. در متن‌ چاپي‌ دكتر گوهرين‌ نيز به‌ صورت‌: «هم‌ كل‌ كل‌ بي‌ حسابي‌ يافته‌» بدون‌ نسخه‌ بدل‌ آمده‌ است‌.
5 ــ در صفحه‌ 243 در توضيح‌ بيت‌ 661 آمده‌ است‌: هفت‌ صحن‌ كنايه‌ از هفت‌ آسمان‌ است‌.
با توجه‌ به‌ اينكه‌ شارحين‌ محترم‌ كنايه‌ و استعاره‌ را از هم‌ جدا دانسته‌اند پيشنهاد مي‌شود در اينجا نيز آن‌ را استعاره‌ بدانيم‌. هرچند در اصطلاح‌ قدما كنايه‌ را اعم‌ از استعاره‌ مي‌دانسته‌اند.
6 ــ بيت‌ 775:
فتنه‌ را بيداريي‌ پيوست‌ بود
زانكه‌ چشم‌ نيم‌ خوابش‌ مست‌ بود
در توضيحات‌ اين‌ بيت‌ كه‌ در وصف‌ دختر شهريار است‌ آمده‌: «فتنه‌ را... را حرف‌ اضافه‌ است‌: براي‌ برانگيختن‌ فتنه‌، هميشه‌ بيدار بود»... در ادب‌ فارسي‌ «فتنه‌» را با استعاره‌ به‌ زنده‌اي‌ مانند كرده‌اند كه‌ يا خواب‌ است‌ يا بيدار كه‌ به‌ قول‌ كليله‌ «بيدار كردن‌ فتنه‌ مهنا نباشد» و ريشه‌ اين‌ استعاره‌ به‌ حديثي‌ برمي‌گردد كه‌ پيامبر (ص‌) فرمود: «الفتنة‌ نائمة‌ لعن‌الله‌ من‌ ايقظها» و سعدي‌ هم‌ در گلستان‌ گفته‌:
ظالمي‌ را خفته‌ ديدم‌ نيمروز
گفتم‌ اين‌ فتنه‌ست‌ خوابش‌ برده‌ به‌
از آنجايي‌ كه‌ «بيداريي‌ پيوست‌» نهاد جمله‌ است‌، نمي‌توان‌ «را» را به‌ معني‌ «براي‌ برانگيختن‌» معني‌ كرد و «دختر پادشاه‌» را نهاد دانست‌. يعني‌ به‌ خاطر اينكه‌ چشم‌ نيم‌ خوابش‌ مست‌ بود، بيداري‌اي‌ پيوسته‌ براي‌ فتنه‌ وجود داشت‌. مي‌خواهد بگويد فتنه‌ بيدار است‌ نه‌ دختر پادشاه‌.
7 ــ در توضيح‌ بيت‌ 1199:
يوسف‌ توفيق‌ در چاه‌ افتاد
عقبه‌ دشوار در راه‌ افتاد
آمده‌ است‌: «عَقَبه‌ ــ بيت‌ 1185، اينجا به‌ ضرورت‌ وزن‌ عَقْبَه‌ خوانده‌ مي‌شود.»
بخوانيم‌ نظر استاد شفيعي‌ كدكني‌ را در زبور پارسي‌ كه‌ براي‌ اثبات‌ ادعاي‌ خود شواهد فراواني‌ هم‌ از عطار و مولوي‌ آورده‌ است‌:
«از تمامي‌ شواهدي‌ كه‌ تا به‌ حال‌ به‌ آنها برخورده‌ايم‌ مشخص‌ مي‌شود كه‌ عَقَبه‌ فقط‌ به‌ صورت‌ عَقْبه‌ تلفظ‌ مي‌شده‌ و ضرورت‌ وزن‌ در كار نيست‌. عطار و مولوي‌ و ديگر شاعران‌، كلمات‌ عربي‌ بر وزن‌ غَلَبه‌، صَدَقَه‌، نَفَقَه‌، عظمت‌، عَقَبَه‌، سَحَرَه‌ (جمع‌ ساحر) و امثال‌ آن‌ را در تمام‌ موارد بي‌ هيچ‌ استثنايي‌ به‌ سكون‌ حرف‌ دوم‌ يعني‌ به‌ صورت‌: غَلْبه‌، صَدْقه‌، نَفْقَه‌، عَظْمَت‌، عَقْبَه‌، سَخرَه‌، در شعر خويش‌ به‌ كار برده‌اند و اين‌ گويا يكي‌ از ويژگيهاي‌ صوتي‌ (phonetic) زبان‌ فارسي‌ در آن‌ ادوار است‌ و چنان‌ نيست‌ كه‌ در مواردي‌ خاص‌ باشد و حمل‌ بر ضرورت‌ شعري‌ شود. گويا ايرانيان‌، اين‌ كلمات‌ را، به‌ صورت‌ اصلي‌ كه‌ در زبان‌ عربي‌ رواج‌ داشته‌ است‌ نمي‌توانسته‌اند تلفظ‌ كنند». 4
و اينك‌ شواهدي‌ از شاعران‌ ديگر:
سنايي‌:
با شياطين‌ كين‌ كشيم‌ از خنجر توفيق‌ حق‌
چون‌ زقادسيه‌ سوي‌ عقبه‌ شيطان‌ شويم‌
(ديوان‌)
سنايي‌:

كفر و ايمان‌ هر دو از راهند جانان‌ مقصد است‌
بر در كعبه‌ حديث‌ عقبة‌ شيطان‌ مكن‌
فرخي‌:
اينت‌ خوشي‌ و اينت‌ آساني‌
روز صدقه‌ است‌ و بخشش‌ و قربان‌
يا:
قصد كردم‌ كه‌ باز خانه‌ روم‌
تا دهم‌ صدقه‌ و كنم‌ قربان‌
وحشي‌:
شكر را آسمان‌ خاري‌ به‌ پا كرد
كه‌ خسرو صدقه‌ بخشيد و فدا كرد
لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ در شهر ما سنخواست‌ نيز «غلْبه‌» و «صدْقه‌» هنوز با اين‌ تلفظ‌ وجود دارد.
8 ــ بيت‌ 1284:
گفت‌: من‌ بس‌ فارغم‌ از نام‌ و ننگ‌
شيشه‌ ناموس‌ بشكستم‌ به‌ سنگ‌
در متن‌ «ناموس‌» ولي‌ در توضيحات‌ «سالوس‌» آمده‌ است‌. در متن‌ دكتر گوهرين‌ نيز «سالوس‌» است‌.
9 ــ در بيت‌ 1303:
تُرك‌ روز آخر چو با زرّين‌ سپر
هندوي‌ شب‌ را به‌ تيغ‌ افكند سر
درباره‌ «ترك‌ روز» آمده‌ است‌: استعاره‌ از آفتاب‌ است‌.
تركيب‌ «ترك‌ روز» اضافه‌ تشبيهي‌ است‌ و در آن‌ روز همچون‌ تركي‌ تصوير شده‌ است‌. عطار در جايي‌ ديگر از ديوان‌ خود مي‌گويد:
به‌ شب‌ كه‌ از مه‌ نو هندويي‌ است‌ زرين‌ گوش‌
به‌ روز كز دم‌ صبح‌ است‌ ترك‌ مار افسا
(ديوان‌، 728) 5
يا در جايي‌ ديگر صبح‌ را همچون‌ تركي‌ دانسته‌ است‌:
درياي‌ اسب‌ شام‌ كند اطلس‌ شفق‌
در جيب‌ ترك‌ صبح‌ نهد عنبر صبا
از تضاد «ترك‌ روز» و «هندوي‌ شب‌» مشخص‌ مي‌شود كه‌ شاعر دو اضافه‌ تشبيهي‌ را در نظر داشته‌ است‌.
10 ــ بيت‌ 1360:
چون‌ حريف‌ آب‌ دندان‌ ديد شيخ‌
لعل‌ او در حقه‌ خندان‌ ديد شيخ‌
در توضيح‌ «آب‌ دندان‌» نوشته‌اند (اينجا و به‌ قرينه‌ مصراع‌ دوم‌): زيباروي‌ خندان‌، خاقاني‌ در ستايش‌ ساقيان‌ زيباروي‌ خندان‌ گفته‌:
شاهدان‌ آب‌ دندان‌ آمده‌ در كار آب‌
فتنه‌ را از خواب‌ خوش‌ دندان‌ كنان‌ انگيخته‌
آب‌ دندان‌ در اينجا به‌ معني‌ ساده‌ و گول‌ و زبون‌ و مغلوب‌ است‌.
در فرهنگ‌ نوادر لغات‌ و تركيبات‌... آثار عطار نيز به‌ معني‌ زبون‌ و مغلوب‌ (صحاح‌الفرس‌)، گول‌، ساده‌لوح‌، سليم‌دل‌، (لغت‌) آمده‌ است‌ و همين‌ بيت‌ از منطق‌الطير به‌ عنوان‌ شاهد آورده‌ شده‌ است‌ و همچنين‌ خسرونامه‌ 69 و 205. 6
بايد توجه‌ كرد در تمامي‌ مواردي‌ كه‌ آب‌ دندان‌ با حريف‌ همراه‌ است‌ معناي‌ گول‌ و زبون‌ و مغلوب‌ مي‌دهد. و در صورتي‌ كه‌ آب‌ دندان‌ با آن‌ نيايد مي‌توان‌ از آن‌ معني‌ زيبا روي‌ خندان‌ برداشت‌ كرد.
در تمامي‌ شواهد زير حريف‌ آب‌ دندان‌ آمده‌ است‌ و معناي‌ گول‌ و ساده‌ لوح‌... از آن‌ برداشت‌ مي‌شود:
عطار:
در خرابات‌ خراب‌ عشق‌ تو
يك‌ حريف‌ آب‌ دندان‌ كس‌ نديد
(ديوان‌،ص‌295)
عطار:
لب‌ فرو بستم‌ تو مي‌دان‌ كين‌ شراب‌
با حريفي‌ آب‌ دندان‌ خورده‌ام‌
(ديوان‌، ص‌348)
انوري‌:
حادثه‌ در نرد درد و فتنه‌ در شطرنج‌ رنج‌
بدسگالت‌ را حريف‌ آب‌ دندان‌ يافته‌
انوري‌:
آب‌ دندان‌ حريفي‌ آوردي‌
كوش‌ تا رايگان‌ تواني‌ جست‌
انوري‌:
به‌دندان‌ مزدجان‌ خواهي‌ كه‌آيي‌ يك‌ زمان‌ با من‌
گواه‌ آري‌ چرا باشد حريف‌ آب‌ دندانم‌
انوري‌:
حسدت‌ با تو اگر نرد عداوت‌ بازد
آب‌ دندان‌ تر از او كس‌ نتوان‌ يافت‌ بباز 7
مسعود سعد:
وانگه‌ بكشم‌ همه‌ دغاي‌ او
بنگر چه‌ حريف‌ آب‌ دندانم‌
(ديوان‌، ص‌296)
حريف‌ آب‌ دندان‌ با آب‌ دندان‌ متفاوت‌ است‌.
خاقاني‌ درجايي‌ ديگر نيز «آب‌ دندان‌» را به‌ معني‌ «صفا و برق‌ دندان‌» (آنندراج‌) آورده‌ است‌:
هر كه‌ يك‌ دم‌ آب‌ دندان‌ تو ديد
تا ابد انگشت‌ بر دندان‌ بماند
يا:
شاهدان‌ آتشين‌ لب‌ آب‌ دندان‌ آمدند
كاب‌ كار و كار آبي‌ را به‌ هم‌ در ساختيم‌
بنابراين‌ تركيب‌ «حريف‌ آب‌ دندان‌» نمي‌تواند به‌ معني‌ «زيبا روي‌ خندان‌» باشد.
11ـ در بيت‌ 1390:
شيخ‌ چون‌ در حلقه‌ زنار شد
خرقه‌ در آتش‌ زد و در كار شد
و نيز در بيت‌ 1305 و 1395 «در كار شدن‌» را به‌ معني‌ «دمخور و همدم‌ شدن‌» دانسته‌اند.
«در كار شدن‌» به‌ معني‌ «وارد عمل‌ شدن‌ و اقدام‌ به‌ كاري‌ كردن‌»است‌.
اوحدي‌:
بر تن‌ من‌ با ربست‌ حسن‌ چو نيرو گرفت‌
بر دل‌ من‌ زور كرد عشق‌ چو در كار شد
عطار:
همه‌ در كار شديم‌ از پي‌ خويش‌
كاملي‌ درخور اين‌ كار كجاست‌
(6/5) 8
12ـ در توضيح‌ بيت‌ 1898:
در ره‌ او صد هزاران‌ حكمت‌ است‌
قطره‌اي‌ زآن‌ حصه‌، بحر رحمت‌ است‌
آمده‌ است‌: «را: حرف‌ اضافه‌ است‌: براي‌ يك‌ قطره‌ از آن‌ (گناهان‌ بندگان‌) يك‌ دريا رحمت‌الهي‌ حصه‌ است‌ و يا را علامت‌ كسره‌ اضافه‌ است‌: حصه‌ يك‌ گناه‌ كوچك‌ بنده‌، يك‌ دريا رحمت‌ خداوند است‌.
بيت‌ «را» ندارد، ولي‌ در متن‌ دكتر گوهرين‌ مصراع‌ دوم‌ به‌ صورت‌ «قطرة‌ را حصه‌ بحري‌ رحمت‌ است‌» (پاورقي‌: زان‌ حصه‌) آمده‌ است‌. (حاشيه‌ نويس‌ به‌ متن‌ توجه‌ نداشته‌ است‌.)
13ـ بيت‌ 1957 به‌ صورت‌:
گر به‌ سرّ راه‌ عشقي‌ مبتلا
بر مكن‌ برگستواني‌ از بلا
ضبط‌ شده‌ است‌.
«برمكن‌» در متن‌ چاپي‌ دكتر گوهرين‌ به‌ صورت‌ «برفكن‌» (بدون‌ نسخه‌ بدل‌) آمده‌ است‌ كه‌ درست‌تر مي‌نمايد.
14ـ بيت‌ 7.21:
هرچه‌ داري‌ نفقه‌ كن‌ در چارسو
لن‌ تنالوا البر حتي‌ تنفقوا
در توضيحات‌ آمده‌ است‌: «چهار سو: قيد است‌ براي‌ نفقه‌ كن‌ يعني‌ دارايي‌ خود را به‌ هر سو و به‌ هر كس‌ هزينه‌ و بخش‌ كن‌.»
بايد گفت‌ كه‌ چهارسو يا چهارسوق‌، فضاي‌ گشاده‌اي‌ است‌ كه‌ بازار بدانجا منتهي‌ مي‌شود و بيشتر محل‌ گردآمدن‌ مردم‌ در آنجاست‌:
تا به‌ بغداد آمد آن‌ هنگامه‌ جو
تا نهد هنگامه‌اي‌ بر چارسو
(مثنوي‌) 9
خاقاني‌:
دانم‌ كه‌ كوچ‌ كردي‌ از اين‌ كوچه‌ خطر
ره‌ بر چهارسوي‌ امان‌ چون‌ گذاشتي‌
نظامي‌:
برين‌ چهارسو چون‌ نهم‌ دستگاه‌
كه‌ ايمن‌ نباشم‌ زدزدان‌ راه‌
(شرف‌ نامه‌)
كه‌ دارد دكاني‌ در اين‌ چارسو
كه‌ رخنه‌ ندارد زبسيارسو
(شرف‌نامه‌)
در اين‌ چارسو چند سازيم‌ جاي‌
شكم‌ چارسو كرده‌ چون‌ چار پاي‌
(اقبال‌ نامه‌)
امير خسرو:
زنجير دلها موي‌ او، دلال‌ سرها خوي‌ او
در چارسوي‌ روي‌ او بازار جان‌ از هر طرف‌
خاقاني‌:
ميدان‌ چارسوي‌ تو روحاني‌ آيتي‌ است‌
گويا زجانور شده‌ هم‌ اسب‌ و هم‌ سوار
وحشي‌:
اي‌ عقل‌ برچين‌ اين‌ دكان‌ از چارسوي‌ عافيت‌
كامد به‌ بدمستي‌ برون‌ رطل‌ پياپي‌ خورده‌اي‌
15ـ در توضيح‌ بيت‌ 2795:
رفت‌ سوي‌ آسيا و خوش‌ بخفت‌
چون‌ بخفت‌ آن‌ مرد، حالي‌ خر برفت‌
آمده‌ است‌: قافيه‌ بيت‌ داراي‌ عيب‌ «اقوا» است‌.
بايد گفت‌ قافيه‌ دراين‌ بيت‌ همچون‌ بيت‌ ديگر از منطق‌ الطير بدون‌ اشكال‌ است‌:
زانكه‌ ترسيدم‌ كه‌ چون‌ شد سيم‌ جفت‌
راهزن‌ گردد فرو نتوان‌ گرفت‌
(منطق‌ الطير، بيت‌ 2136)
چرا كه‌ در گويش‌ عطار «برفت‌» به‌ صورت‌ « broft » تلفظ‌ مي‌شده‌ است‌.
در اين‌ مورد استاد دكتر شفيعي‌ كدكني‌ آورده‌ است‌: «در لهجه‌ اين‌ شاعر كلمه‌ «گرفت‌» به‌ صورت‌ «گروفت‌» «گُرفت‌» و (به‌ ضم‌ را) تلفظ‌ مي‌شده‌ است‌. بنابراين‌ قافيه‌ كردن‌ آن‌ با «گفت‌» بسيار طبيعي‌ است‌ و... در جايي‌ گفته‌ است‌:
چون‌ علي‌ «فزت‌ و رب‌ الكعبه‌» گفت‌
«ناقه‌اللّه‌» شير حق‌ را برگرفت‌
يا در غزلي‌ با قافيه‌ گفت‌، شكفت‌، خفت‌ و سفت‌...:
پاك‌ رو داند كه‌ در اسرار عشق‌
بهتر از ما راهبر نتوان‌ گرفت‌
و در الاهي‌نامه‌ گفته‌ است‌:
عمر يك‌ جزو از توريت‌ بگرُفت‌
پيمبر چون‌ چنان‌ ديدش‌ چنين‌ گفت‌
كه‌ با توريت‌ ممكن‌ نيست‌ بازي‌
مگر خود را جهود صرف‌سازي‌
... قافيه‌ كردن‌ (گفت‌/گرُ فت‌) در زبان‌ عطار بسيار طبيعي‌ و موسيقي‌ آن‌ كامل‌ است‌.
سپس‌ مي‌گويد از همين‌ گونه‌ است‌ اگر مي‌بينيم‌ كه‌ او پي‌ در پي‌ خَفت‌/ رفت‌ را قافيه‌ مي‌كند و ما با ملاك‌ قراردادن‌ تلفظ‌ عصر خودمان‌ او را محكوم‌ مي‌كنيم‌ كه‌ چرا خُفت‌/ رفت‌ را قافيه‌ كرده‌ است‌. ( زبور پارسي‌ ، دكتر محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌، انتشارات‌ آگه‌ چاپ‌ اول‌، 1378، صص‌26، 25)
استاد شفيعي‌ كدكني‌ در مورد تلفظ‌ گروفت‌/گرفت‌ آورده‌ است‌، هنوز در لهجه‌ كدكن‌ مصدر گرفتن‌ و اشتقاقات‌ آن‌ به‌ صورت‌ گروفتن‌ صرف‌ مي‌شود.
در نيشابور و فردوس‌ نيز هنوز تلفظ‌ گروفت‌ رايج‌ است‌. (از افادات‌ استاد بزرگوار آقاي‌ حسن‌ نظريان‌ و آقاي‌ حاجتي‌) در دربند، كرف‌ و جربد از توابع‌ جاجرم‌ در غرب‌ خراسان‌ بزرگ‌ نيز با همان‌ تلفظ‌ يا به‌ صورت‌ گرو رايج‌ است‌.
قافيه‌ شدن‌ «برفت‌» و «گرفت‌» در بيت‌ زير از شاهنامه‌ فردوسي‌ قابل‌ تأمل‌ است‌:
چو بشنيد گشتاسب‌ غمگين‌ برفت‌
ره‌ ساربانان‌ قيصر گرفت‌ 10
همچنين‌ قافيه‌ اين‌ بيت‌ از هفت‌ پيكر :
هر كسي‌ راه‌ خوابگاهي‌ رفت‌
چون‌ به‌ هنگام‌ خوابش‌ آمد خفت‌
كه‌ بعضي‌ آن‌ را از «رفتن‌ به‌ معني‌ جاروكردن‌» دانسته‌اند.
16ـ در توضيح‌ بيت‌ 2827:
چشم‌ بر گور جهودانش‌ فتاد
پس‌ نظر زانجا به‌ پيشانش‌ فتاد
و بيت‌ 4183:
آخر از پيشان‌ عالي‌ درگهي‌
چاوش‌ عزت‌ درآمد ناگهي‌
درباره‌ «پيشان‌» آمده‌ است‌: «جلو، پيش‌، پيشگاه‌.»
پيشنهاد مي‌شود «پيشان‌» را به‌ معني‌ «منتهااليه‌ هر مكان‌» بدانيم‌. آقاي‌ دكتر شفيعي‌ در مورد بيت‌ زير:
از خودي‌ خود قدم‌ برگير زود
تا زپيشان‌ بانگ‌ آيد «كان‌ ماست‌»
(8/7)
مي‌گويد: «پيشان‌: منتهااليه‌ هر مكان‌، انتها. اين‌ لغت‌ هم‌ اكنون‌ در زادگاه‌ عطار به‌ همين‌ معني‌ رايج‌ است‌.» 11
17ـ بيت‌ 2993:
پشت‌ دركش‌ همچو موسي‌ كون‌ را
ريش‌ گير آن‌ گاه‌ اين‌ فرعون‌ را
در توضيحات‌: «پشت‌ بركردن‌» به‌ معني‌ «اعراض‌: پشت‌ كردن‌ و به‌ كنار كشيدن‌» آمده‌ است‌.
با توجه‌ به‌ توضيحات‌ متن‌ بايد به‌ صورت‌ «پشت‌ بركُن‌» باشد كه‌ در نسخة‌ «ش‌» آمده‌ است‌. در متن‌ چاپي‌ دكتر گوهرين‌ «پشم‌ دركش‌» (پاورقي‌: پ‌،پشت‌ دركش‌) است‌. در بيت‌ زير نيز خاقاني‌ مي‌گويد:
روي‌ در كش‌ ز هر دشمن‌ روي‌
پشت‌ بركن‌ به‌ چرخ‌ كافرخوي‌ 12
18ـ بيت‌ 3256:
صد بلا در هر نفس‌ آنجا بود
طوطي‌ گردون‌ مگس‌ آنجا بود
در توضيحات‌ آمده‌ است‌: «طوطي‌ گردون‌: اضافه‌ تشبيهي‌ يا استعاره‌ است‌ از خورشيد.»
«طوطي‌ گردون‌» اضافه‌ تشبيهي‌ است‌ و نمي‌تواند استعاره‌ از خورشيد باشد، زيرا وجه‌ شبه‌ سبزي‌ است‌ و گاه‌ اين‌ تركيب‌ به‌ صورت‌ طوطي‌ چرخ‌ و طوطي‌ فلك‌ به‌ كار رفته‌ است‌:
چون‌ مغز پسته‌، غوطه‌ به‌ تنگ‌ شكر دهد
طوطي‌ چرخ‌ را شكرستان‌ صبحگاه‌
(صائب‌) 13
زان‌ است‌ شفق‌ كه‌ طوطي‌ چرخ‌
در خور گردد زخنده‌ تو
( ديوان‌ عطار ، ص‌561)
ذوق‌ شِكَر شُكر تو طوطي‌ فلك‌
تا يافت‌ از آن‌ وقت‌ به‌ سر مي‌گردد
( مختار نامه‌ ، ص‌428)
استاد شفيعي‌ كدكني‌ نيز در اين‌ بيت‌ طوطي‌ فلك‌ را كنايه‌ از آسمان‌ دانسته‌ است‌ به‌ اعتبار رنگ‌ سبزش‌. (همان‌، ص‌428)
19ـ بيت‌ 3567:
عاشقي‌ با پاسباني‌ يار شد
خواب‌ از چشمم‌ به‌ دريا بار شد
در توضيحات‌ آمده‌ است‌: «به‌ دريابار شدن‌»: كنايه‌ از دور شدن‌، دريابار: ساحل‌ دريا
دريابار دراينجا به‌ معني‌ عمق‌ درياست‌. (بار: بسيار از هر چيز و جاي‌ انبوه‌ هر چيز (غياث‌، جهانگيري‌) بنابراين‌ دريابار، عمق‌ درياست‌ كه‌ آب‌ بسيار روي‌ هم‌ است‌. سعدي‌ هم‌ آن‌ را به‌ همين‌ معني‌ به‌ كار برده‌ است‌:
چشمه‌ از سنگ‌ برون‌ آرد و باران‌ از ميغ‌
انگبين‌ از مگس‌ نحل‌ و دُر از دريا بار
(قصايد سعدي‌) 14
يا:
جوي‌ جويان‌ است‌ و پويان‌ سوي‌ بحر
گم‌ شود چون‌ غرق‌ دريا بار شد
(مولوي‌) 15
حديقه‌:
مرد دُر جوي‌ را به‌ دريابار
جان‌ و سردان‌ هميشه‌ پاي‌افزار 16
صائب‌:
مكن‌ منع‌ از سماع‌ و وجد ما بي‌ دست‌ و پايان‌ را
كه‌ خار و خس‌ به‌ بال‌ موج‌ دريا بار مي‌رقصند
20ـ بيت‌ 3997:
پس‌ سر كم‌ كاستي‌ در برفكن‌
طيلسان‌ لم‌ يكن‌ بر سر فكن‌
درباره‌ كم‌ كاستي‌ آمده‌ است‌: (كم‌ كاست‌: كوچك‌، حقير+ ي‌ مصدري‌: فروتني‌ خود را ارجي‌ ننهادن‌. اين‌ تركيب‌ در فرهنگها ديده‌ نشد...)
با توجه‌ به‌ شواهد زير كم‌ كاستي‌ به‌ معني‌ نقصان‌ است‌:
كم‌ كاستي‌ تو باشد اي‌ بي‌ حاصل‌
هر چيز كه‌ از خويش‌ درافزايي‌ تو
(مختارنامه‌، ص‌435)
نظامي‌:
از كجي‌ افتي‌ به‌ كم‌ و كاستي‌
از همه‌ غم‌ رستي‌ اگر راستي‌
(مخزن‌ الاسرار) 17
سنايي‌:
در لباس‌ شير مردان‌ در صف‌ كم‌ كاستي‌
همچو نامردان‌ گريبان‌ خشك‌ و تردامن‌ مباش‌
(در اقليم‌ روشنايي‌، ص‌70)
عطار:
ور سركم‌ كاستي‌ داري‌ درآي‌
زانكه‌ اينجا هست‌ افزون‌ آمدن‌
تا نيابي‌ در فنا كم‌ كاستي‌
در بقا هرگز نبيني‌ راستي‌
(منطق‌ الطير، دكتر گوهرين‌، ص‌238)
شايد در اصل‌ كم‌ و كاستي‌ بوده‌ است‌:
چنين‌ گفت‌ كز داور راستي‌
شما را مبادا كم‌ وكاستي‌
(فردوسي‌) 18
21- بيت‌ 4315:
جاه‌ او دو رخ‌ نهاده‌ ماه‌ را
مه‌ دو رخ‌ بر خاك‌ ره‌ آن‌ شاه‌ را
در توضيح‌ دو رخ‌ نهادن‌ آمده‌ است‌: (يا فرزين‌ يا اسب‌ با فيل‌ نهادن‌) صورت‌ فارسي‌ «طرح‌ عربي‌» است‌ و طرح‌ يا طرح‌ دادن‌ و طرح‌ كردن‌ عبارت‌ است‌ از اينكه‌ حريف‌ قوي‌ در بازي‌ شطرنج‌ يك‌ دو مهره‌ از مهره‌هاي‌ كارآمد خود راـ مانند فرزين‌(وزير) يا فيل‌ و رخ‌ و اسب‌ را كنار بگذارد تا حريف‌ ضعيف‌ بتواند در بازي‌ با او تا حدي‌ برابري‌ كند و اين‌ كار بيشتر تحقير حريف‌ است‌. مانند:
فرزين‌ بنهي‌ به‌ طرح‌ رستم‌ را
آنجا كه‌ به‌ لعب‌ اسب‌ كين‌ تازي‌
در مرزبان‌نامه‌ (ص‌473 چاپ‌ دكتر محمد روشن‌) نيز در وصف‌ كودك‌ زيباي‌ پادشاهي‌ كه‌ به‌ دنيا آمده‌ بود مي‌گويد: «بعد از نه‌ ماه‌، فرزندي‌ كه‌ از دو رخ‌، فرزيني‌ به‌ همه‌ شاهزادگان‌ جهان‌ طرح‌ داد به‌ فال‌ فرخنده‌ و اختر سعد به‌ وجود آمد».
دورخ‌ نهادن‌: كنايه‌ از مات‌ دورخي‌ كردن‌، چراكه‌ با مقابله‌ شاه‌ حريف‌، هر دورخ‌ نهاده‌، كشت‌ دهند بالضروره‌ او را مات‌ واقع‌ گردد. (آنندراج‌) مات‌ كردن‌. ( فرهنگ‌ نوادر لغات‌ ، همان‌ ص‌312)
در فرهنگ‌ دكتر معين‌ نيز به‌ همين‌ معني‌ آمده‌ است‌.
در ابيات‌ زير نيز دو رخ‌ نهادن‌ به‌ معني‌ مات‌ كردن‌ است‌:
مولوي‌:
اسب‌ من‌ بستد پياده‌ مانده‌ام‌
وز دورخ‌ آن‌ شاه‌ ماتم‌ مي‌دهد 19
مولوي‌:
از بس‌ كه‌ آفتاب‌ دو رخ‌ بر رخش‌ نهاد
شهمات‌ مي‌شود ز رخش‌ ماه‌ بر زمين‌ 20
خسرو شيرين‌:
به‌ يك‌ بوي‌ از ارم‌ صره‌ گشاده‌
به‌ دو رخ‌ ماه‌ را دو رخ‌ نهاده‌
(71/22) 21



پانوش ت ها:
1- منطق‌ الطير ، به‌ اهتمام‌ دكتر سيدصادق‌ گوهرين‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، چاپ‌ نهم‌، 1372ص‌6 ، بيت‌ 99.
2- گزيده‌ منطق‌الطير ، دكتر رضا اشرف‌زاده‌، انتشارات‌ اساطير، چاپ‌ دوم‌، 1374.
3- ديوان‌ خاقاني‌ ، به‌ اهتمام‌ جهانگير منصور، انتشارات‌ نگاه‌، تهران‌، 1375، ص‌11.
4- زبور پارسي‌ ، دكتر محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌، انتشارات‌ آگه‌، چاپ‌ اول‌، 1378، صص‌278،279.
5- فرهنگ‌ نوا در لغات‌ و تركيبات‌ و تعبيرات‌ آثار عطار نيشابوري‌، دكتر رضا اشرف‌زاده‌، انتشارات‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌، چاپ‌ دوم‌ 1370، ص‌577.
6- همان‌، ص‌16.
7- شرح‌ مشكلات‌ و لغات‌ انوري‌، تأليف‌ دكتر سيدجعفر شهيدي‌، انجمن‌ آثار و مفاخر ملي‌، چاپ‌ دوم‌ 1376، ص‌381.
8- زبور پارسي‌ ، همان‌، ص‌256.
9- شرح‌ مثنوي‌ ، دكتر سيدجعفر شهيدي‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، تهران‌ 1378، ج‌3، ص‌160.
10- شاهنامه‌ فردوسي‌ ، براساس‌ چاپ‌ مسكو، به‌ كوشش‌ دكتر سعيد حميديان‌، نشر داد، چاپ‌ دوم‌، ج‌ 6-7، ص‌18.
11- زبور پارسي‌ ، همان‌، ص‌259.
12- ديوان‌ خاقاني‌ شرواني‌، همان‌، ص‌433.
13- ديوان‌ صائب‌ تبريزي‌، همان‌، ج‌6 ، ص‌3218.
14- آب‌ آتش‌فروز، دكتر رضا اشرف‌زاده‌، انتشارات‌ جامي‌، چاپ‌ دوم‌، 1357، ص‌132.
15- كليات‌ شمس‌ تبريزي‌، انتشارات‌ اميركبير، تهران‌ 1376، همان‌، ص‌337.
16- حديقة‌ سنايي‌، مدرس‌ رضوي‌، انتشارات‌ دانشگاه‌ تهران‌، 1374، ص‌326.
17- شرح‌ مخزن‌ الاسرار، دكتر برات‌ زنجاني‌، انتشارات‌ دانشگاه‌ تهران‌، چاپ‌ سوم‌، 1372، ص‌359.
18- شاهنامه‌ فردوسي‌، دكتر سعيد حميديان‌، انتشارات‌ داد، چ‌دوم‌، 1374، ج‌4-5، ص‌417.
19- كليات‌ ديوان‌ شمس‌، همان‌، ص‌331.
20- كليات‌ ديوان‌ شمس‌، همان‌، ص‌770.
21- خسرو و شيرين‌ ، دكتر بهروز ثروتيان‌، انتشارات‌ توس‌، چاپ‌ اول‌، 1365.
 
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 14:12 | پیوند  | 

 
 
شرق: اين بار در مكانى تازه، ده ها چهره آشنا و صاحب نام فرهنگ ايرانى گردهم آمدند تا تداوم دهنده نشست هاى كتاب ماه ادبيات و فلسفه به همت على اصغر محمدخانى باشند. شهر كتاب خيابان حافظ شمالى پس از اين پايگاهى براى دوستداران نشست هاى ادبى و فلسفى است تا با برترين مولفان، منتقدان، مترجمان و انديشمندان ايرانى رودررو بنشينند و از محضر آنان فيض ببرند.در ابتداى اين نشست مهندس فيروزان مديرعامل شهر كتاب، ضمن خيرمقدم به حضار بر ضرورت چنين نشست هايى در شهر كتاب و لزوم تداوم چنين جريان هايى تاكيد كرد و خاطرنشان كرد كه در اين مسير از هيچ كوششى فروگذار نخواهد كرد.پس از سخنان مهندس فيروزان، جلسه نقد و بررسى كتاب ۲۱ داستان از نويسندگان معاصر فرانسه با ترجمه ابوالحسن نجفى آغاز شد. استاد نجفى در ابتداى سخنان خود در خصوص ملاك گزينش اين داستان ها اذعان داشت: ملاك من در انتخاب اين داستان ها،  لذت از خواندن داستان بوده، اعم از اينكه اخلاقى باشد يا نباشد، داراى نتيجه اى به نفع جامعه باشد يا نباشد هر چند كه معتقدم هيچ داستانى غيراخلاقى نيست. اينها را ترجمه كردم تا لذتى را كه از خواندن آنها بردم با ديگران قسمت كنم. مى دانم كه شيوه هاى نگارش داستان دائماً تغيير كرده است. هنگامى كه در آغاز قرن نوزدهم، داستان به مفهوم امروزى يعنى داستان كوتاه و يا نوول به وجود آمد سبك نگارش آن با شيوه سنتى قصه تفاوت داشت. از آن زمان تا امروز نيز سبك اين نوع ادبى از حيث شيوه نگارش و صناعت آن، مرتباً در تحول بوده است. اين تحول و نوجويى به خصوص در سال هاى اخير در داستان هاى ترجمه شده و يا تاليفى در خود ايران هم مشهود است. اما اعتراف مى كنم كه من در اين زمينه كهنه گرا هستم و داستانى را مى پسندم كه آغاز، اوج و گره گشايى داشته باشد. بنابراين در اين گزيده توقع مواجهه با تكنيك هاى پيچيده چند دهه اخير در داستان نويسى را نداشته باشيد. من از داستانى كه مرا در برابر معما قرار مى دهد و مى خواهد هوش مرا بيازمايد، خوشم نمى آيد. داستان را براى لذت بردن مى خوانم و ترجمه مى كنم و براى سهيم شدن اين لذت با خواننده، آن را عرضه مى كنم.پس از آن استاد نجفى درخصوص برخى از داستان هاى اين مجموعه تصريح كرد: نخستين داستان اين مجموعه، نثر شادى دارد كه سعى شده اين شادى در ترجمه نيز منتقل شود. داستان «پالاس هتل تاناتوس» نيز شبيه به داستان هاى «اُ. هنرى» پايان غيرمترقبه اى دارد. اين داستان ها معمولاً بيش از يك بار خوانده نمى شوند چرا كه وقتى خواننده از پايان آن وقوف يابد، ديگر رغبت نمى كند آن را بار ديگر بخواند مگر اينكه يك عنصر هنرى در آن باشد كه خواننده را تهييج به دوباره خوانى كند. به نظر مى آمد اين داستان نيز به همين صورت است، اما پايان اين داستان با داستان هاى اُ.هنرى متفاوت است و غيرمترقبه اى كه در اينجا طرح مى شود، خواننده را بسيار در فكر مى برد. داستان ژوزف كسل نيز اختلاف سياسى يك زن و مرد را بر سر استقلال ايرلند مطرح مى كند كه در نهايت به فاجعه مى انجامد و اين اختلاف نظر مى تواند در ميان دو نسل نيز بروز يابد. داستان «نامزد و مرگ» ژيل پرو به نظر من از لطيف ترين و انسانى ترين داستان هايى است كه آن را خوانده ام و بايد بر آن دقت كرد. داستان «شب دراز» ميشل دئون از جمله داستان هايى است كه مى توان آن را بارها خواند كه به دليل فن نگارش و پيش بردن داستان، با استفاده از غيرمنتظره ها مهارت خارق العاده نويسنده را نشان مى دهد. اساساً قدرت نويسنده داستان را در شيوه استفاده او از غيرمنتظره ها مى دانم؛ غيرمنتظره اى كه ابتدا خواننده را به تعجب وامى دارد و در صورتى مى پسندد و مى پذيرد كه او آن را منطقى مى يابد. داستانى از مارگريت بورسنار در اين مجموعه وجود دارد با نام «چگونه وانگ فو رهايى يافت» سبك نويسنده اين داستان، ساده و شاعرانه است با اين حال در چند كوشش نخستين نتوانستم اين سبك را به دست آورم. بنابراين همواره پس از چند صفحه ترجمه، آن را رها مى كردم تا اين اواخر كه توانستم آن را ترجمه كنم.
در ادامه اين نشست احمد سميعى گيلانى در خصوص ترجمه اين اثر اذعان داشت: به نظر مى رسد ملاك انتخاب اين داستان ها فقط ذوق ادبى خاص مترجم است. گرايش زبانى مترجم نيز استفاده از امكانات زبان سنتى و زبان عاميانه است. حتى گاهى علاقه مترجم به استفاده از امكانات زبان فارسى، خصوصاً امكانات سنتى آن، چندان بوده كه تا حدى در مطابقت با اصل كار مسامحه داشته است. ابوالحسن نجفى بيشتر زبان ورز است تا زبان ساز. مانند حافظ كه تقريباً تمام تركيبات به كار رفته در اشعارش، پيش از او هم بوده است و تركيبات بكر و ابداعى او نيز با تتبع در آثار ديگران حضور داشته اند. هنر حافظ در اين است كه اين ابداعات را خوب گزينش كرده و به كار برده است. او از اين امكانات براى بيان تجربه اصيل هنرى خويش استفاده كرده است، برخلاف خاقانى و مولانا كه زبان ساز هستند و تركيبات نو آفريده اند. ابوالحسن نجفى نيز گاهى تركيبات نو آفريده است اما به نظر مى آيد در اين كار چندان موفق نبوده است.پس از آن محمد قاسم زاده درخصوص اين اثر اظهار داشت: در ميان آنتولوژى هايى كه مترجمان ايرانى تهيه كرده اند، اين آنتولوژى يكى از بهترين آنتولوژى هايى است كه يك فرد ايرانى از ادبيات بيگانه تهيه كرده و واجد چند ويژگى است: تا دهه هفتاد را بيشتر پوشش نمى دهد پس مى توان آن را ادبيات قرن بيستم فرانسه تا دهه هفتاد ناميد. پاريس در قرن بيستم مأمنى براى بسيارى از هنرمندان و نويسندگان ديگر كشورها بود. در اين مجموعه نيز چهار نويسنده به اين صورت وارد ادبيات فرانسه شدند: ژوزف كسل (روس)، اوژن يونسكو (رومانيايى)، رومن گارى (با اصليت ليتوانيايى) و ساموئل بكت كه هرگز مليت فرانسه را نپذيرفت اما هم به فرانسه و هم به انگليسى مطالبى را نوشت. اين ويژگى ادبيات فرانسه در قرن بيستم است كه افرادى از مليت هاى ديگر را در درون خود جاى داده است و راجع به مسائل آنها بى تفاوت نيست. لااقل دو داستان «ديوار» مربوط به جنگ داخلى اسپانيا و «زنى از كرك» درباره ايرلند به وقايع فرانسه ارتباطى ندارند. در اين هفت دهه، اروپا سرنوشت شگفت انگيزى دارد كه شايد در كمتر زمانى اين چنين درگير وقايع گوناگون بوده است؛ دو جنگ جهانى و چندين جنگ داخلى كه همگى اين وقايع در اين كتاب بازتاب دارند. دگرگونى هايى كه در زندگى مردم ايجاد مى شود و نمونه آن در داستان «كرگدن» است كه در توده مردم تحول منفى ايجاد مى كند. اما دو داستان «ديوار» كه در پايان آن مرز ميان خائن و قهرمان بسيار نزديك به هم است و پايان داستان «مورمور» از بوريس ويان، نشان دهنده وضعيت كل جامعه است.وى در ادامه سخنان خود درخصوص اين اثر افزود: ويژگى سبك آقاى نجفى در ترجمه اين اثر آن است كه از يك داستان به داستان ديگر متناسب با سبك نويسنده، زبان تغيير مى كند. مترجم در داستان هاى كاملاً امروزى سبك نويسنده را در نظر مى گيرد و در داستانى كه بافت طنز در آن ديده مى شود، زبان مترجم نيز به زبان شوخى مبدل مى شود.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 2:20 | پیوند  | 

 
تن هاى بى روح جان هاى بى عشق
164922.jpg
عشق، شعر، حكمت
ادگار مورن
ترجمه عباس باقرى
نشر علم
چاپ اول ۱۳۸۳
۲۲۰۰ نسخه
۱۸۵۰ تومان


عليرضا جاويد : «كسانى هستيم كه عملاً نه كارى براى كردن داريم، نه اميدى براى داشتن، نه چيزى براى گفتن و در آخرين مرحله، نه فكرى براى انديشيدن، جز آنكه اگر انديشه اى نيز باشد همراه با جسم از حركت بازمى ماند. آنچه وحشت آور است همين است. طعم زودرس اين نيستى.» (روبر مرل، «مادراپور»)
عشق- در فضاى كنونى زندگى مان، تن بى روح به هر سو مى رود. و جان، بى نياز به زندگى، به مرگ لبخند مى زند! زمان چون صاعقه مى گذرد، و در اين ميان آنچه باقى مى ماند لحظه هايى است كه در خلأ، مات شده اند! هزارتوى زندگى مان، نيازمند نشانى از نشانه ها است، تا مگر ذره اى از اين خلسه را مرهمى باشد. پس چه مرهمى بهتر از عشق. آن هم عشقى كه تركيبى است از دو تضاد: احساس و عقل، جنون و هوشيارى. چراكه وجود هريك وابسته به ديگرى است. اين يك از آن يك هويت مى يابد؛ و هيچ يك بدون آن يك معنايى ندارد. «به همين دليل شايد كه عشق بزرگترين حقيقت مذهبى و در عين حال بزرگترين حقيقت بيمارى روانى ما باشد. ما، بين اين دو قطب، كه هر دو به يك اندازه حقيقت اند در نوسانيم. اما فوق العاده بودن اين نوسان در آن است كه حقيقت شخصى ما را ديگرى كشف مى كند.» (صص ۵۴-۵۳). كشف اين حقيقت تنها از پس رنجى حاصل مى شود كه ما در لحظه شدن، تصميم به دوست داشتن مى گيريم. در نتيجه، با پوست انداختن هاى ممتد، به چنان حدى مى رسيم كه عريان در پيشگاه يكديگر مى ايستيم. او، تو مى شود؛ و تو، او مى شوى. «هميشه و همه جا، تصرف دوسويه، تار و پود زندگى هاى ما و حتى تجربه زندگى هاى ما را تشكيل مى دهد.» (ص ۵۶)
شعر- در آن لحظه كه عقل به تنفس مى نشيند، شعر گام هاى استوار خود را پيش مى گذارد. اما آيا در عصر خرد مى توان ظهور و حضور شعر را ديد؟ آيا مى توان براى احساس و پرواز روح، لحظه اى را متصور شد؟ به عقيده ادگار مورن با عقلانى شدن تمامى امور زندگى، شعر ضرورت خودش را از دست داده و به چيزى پيش پا افتاده تبديل شده است. بازيچه اى در دست كودكان! تعقل گرايى محض، مجالى براى رقص و پرواز روح باقى نگذاشته است. در چنين فضايى، ضرورت هرچه بيشتر شعر احساس مى شود؛ تا به تعبير ادگار مورن كاركرد اصلى شعر كه همانا بردن ما به حالت بى خودى و كنده شدن از اين سكون و يكنواختى است، حاصل شود. اما چه سود كه «پيش از همه با چيزى روبه روييم كه مى توان آن را هجوم نثر بزرگ، يعنى هجوم شيوه زندگى پولى شده، تكه تكه شده، تقسيم شده، اتم وار شده ناميد كه نه تنها يك شيوه زندگى بلكه يك شيوه انديشه است.» ( ص۷۱) در چنين شرايطى، به عقيده مورن، ما نيازمند كسانى هستيم كه در مقابل اين نثر بزرگ، شعر بزرگى بيافرينند. البته اين امر به معناى نفى تمام دستاوردهاى بزرگ بشر بعد از انقلاب صنعتى نيست، بلكه همپاى اين تجدد، نبايد بگذاريم كه بشر از سرشت پاك و انسانى خود تهى شود. «مذاهب رستگارى و سياست هاى رستگارى، مى گفتند: برادر باشيد كه نجات يابيم. من امروز عقيده دارم كه بايد گفت: برادر باشيم چراكه گمگشته ايم.» (ص ۷۴)
حكمت- از ديدگاه ادگار مورن، تا قبل از رنسانس، بين حكمت و فلسفه پيوندى جدانشدنى برقرار بود. تا قبل از قرون وسطى، حكمت به معناى روشن بينى و تمايل به چيزى كه دوستش مى دارند بود. اما با ورود به قرون ميانه (از قرن ۵م تا اواخر قرن ۱۵م) و سلطه كليسا بر تمام شئون زندگى، حكمت نيز چون ابزارى در اختيار تفكر كليسايى درآمد، در نتيجه «انديشه باستانى حكمت، به سود پرهيزگارى، نيكوكارى و تقدس كه آرمان ها و قواعد مسيحايى اند رنگ باخت. واژه حكمت كه مفهوم مذهبى به خود گرفت، به اقنوم سوم تثليث و سپس به دانايى فراطبيعى و امور الهى منتسب شد.» (صص ۸۲-۸۱) اما در نهايت اين وضعيت در قرن۱۶م و با آغاز جنبش روشنگرى به پايان رسيد. در شرايط جديد فلسفه از قيمومت كليسا رهايى مى يابد. ولى هرگز مانند دوران باستان، با حكمت پيوندى برقرار نمى كند. فلسفه توانست قله هاى رفيعى را فتح كند، اما در مقابل، حكمت محتواى خود را از دست داده و محو مى شود. به عقيده مورن غرب براى جبران اين نقصان بايد به شرق، جايى كه هنوز چراغ حكمت مى سوزد، روى آورد تا در كنار فردگرايى، كه ويژگى هاى برجسته اى چون آزادى، خودمختارى و مسئوليت پذيرى را ارزانى كرده است، بر زندگى اتم وار و دلهره حاصل از آن فائق آيد. البته ادگار مورن به تفاوت هاى بين دو فرهنگ غرب و شرق كاملاً آگاه است، از اين رو بر اين عقيده است كه بايد نقاط اشتراك بين هر دو فرهنگ را با هم ممزوج كرد، و از آنها تركيبى فلسفه- اخلاقى- فرهنگى ساخت، و هرچه را كه در اين تركيب يافتيم و مناسب تشخيص داديم، اختيار كنيم. «به اين ترتيب شرق از هزار راه و به هزار وسيله در ما نفوذ مى كند.» (ص ۹۰) اين گفته مورن به خوبى ماهيت حكمت را نشان مى دهد، يعنى تفاهم و دوستى. «اگر بدى كه از آن رنج مى بريم و با آن رنج مى دهيم، عدم تفاهم با ديگرى، توجيه خويش، دروغگويى با خود است، پس راه حل اخلاقى- اينجا است كه من حكمت را پيش مى كشم- در تلاش براى برقرارى تفاهم است نه براى محكوم كردن. در خود آزمونى است كه انتقاد از خود را نيز شامل مى شود و مى كوشد دروغگويى با خود را بازشناسد.» ( ص ۱۲۷)
در پايان چند تذكر درباره نكات فنى كتاب ضرورى است، شايد در چاپ هاى بعدى اصلاح شود.كتاب به گونه اى طراحى شده كه قبل از خواندن آن خواننده گمان مى كند كه با كتاب هاى سطحى از نوع چگونه مى توان شاد زيست؟ يا رمانتيك روبه رو است. غلط هاى فاحش تايپى وجود دارد كه مفهوم يك جمله را به كل تغيير داده است. صفحه بندى كتاب فاجعه آميز است! مثلاً در حال خواندن يك مبحث هستى، پاراگراف تمام شده است و اصول آن اين است كه بايد از ابتداى خط بعدى و در پاراگراف جديد مطلب ادامه يابد، اما در اين كتاب پاراگراف ها از صفحه بعد شروع مى شوند!؟ كتاب مانند اغلب كتاب هايى كه منتشر مى شود، فاقد ويراستارى است. يك نكته جالب ديگر كه در اين كتاب به چشم مى خود، آوردن نام مترجم در بالاى هر صفحه است! كارى كه حتى اعتراض مترجم فرهيخته كتاب را نيز در پى داشته است. در هر صورت، با تمام ايرادات ريز و درشت فنى كه كتاب دارد، اين كتاب در حجم كم اما با مطالب پر مغز و سودمند و تامل برانگيز خود و با ترجمه بى نقص عباس باقرى شايسته ذهن هاى هر خردمندى است.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 2:16 | پیوند  | 

 

 
164694.jpg
سايت كتاب: اشعار عاشقانه شاملو به دو زبان انگليسى و فارسى در روزهاى پايانى سال ۲۰۰۵ ميلادى روانه بازار كتاب انگليسى زبان ها شد. اين كتاب كه توسط «فيروزه پاپان متين» و «آرتور لين» به زبان انگليسى ترجمه شده است، در ۱۸۸ صفحه و به قيمت ۳۲ دلار توسط انتشارات IBEX اواخر دسامبر سال گذشته و در آستانه سال نو مسيحى در اختيار كتابفروشى ها قرار گرفته است. توضيحات ناشر درباره اين كتاب علاوه بر معرفى شاملو به عنوان مشهورترين شخصيت در ادبيات معاصر ايران به اهميت اشعار او نيز اشاره دارد. در اشعار منتخب اين كتاب، تنها تعريف منحصر به فرد شاملو از مفهوم عشق مورد نظر ويراستاران و مترجمان اين كتاب بوده است. به گفته ناشر «راوى اين اشعار مردى واله و شيدا است كه ويژگى هايش به خوبى روشن نيست و ما تصوير او را تنها در قالب استعاره و اشعار عاشقانه شاعر مى بينيم.» از آن جا كه شاملو در زمره روشنفكران ايران جاى گرفته، رويكرد اصلى در برخورد با اشعار او عمدتاً براساس پس زمينه هاى سياسى- اجتماعى دوران زندگى اش ارزيابى شده است اما انتخاب و انتشار اين اشعار در مجموعه حاضر بر پايه اصول بنيادين زيبايى شناسى عشق در اشعار شاملو استوار است. متن حاضر به گونه اى بسيار مشخص بر تاملات عاشقانه شاعر بر ارزش ها و زيبايى هاى محبوب كه در قامت يك الهه تجلى دارد و هويت استعارى زنى كه مخاطب اشعار اوست، بنياد گرفته است. اين كتاب دربردارنده اشعارى است كه رابطه عاشق و معشوق و عشق را در اشعار شاملو ترسيم مى كند. اشعار برگزيده در اين كتاب به آغاز دوران زندگى شاملو باز مى گردد، هنگامى كه او هنوز در جست وجوى دستيابى به سبك شعرى ويژه خويش، در كار آزمودن زبان و سبك هاى مختلف بود. اشعار ترجمه شده در بخش هاى پيشين كتاب، نوعى درك و آگاهى از شعر و به همان اندازه از زندگى شاملو به خواننده ارائه مى كند. از آن جا كه اين كتاب به طور ضمنى واجد ارزش هاى پژوهشى و آموزشى نيز هست و بخش هايى در پژوهش آثار و زندگى شاملو را دربرمى گيرد، در نهايت مجموعه آثارى پديد آمده است كه هوشمندانه انتخاب و ترجمه شده اند و از اين رو به عنوان يك كتاب درسى براى دانشجويان زبان و ادبيات فارسى و آموزش ادبيات تطبيقى مفيد و قابل استفاده است. علاوه بر اين با توجه به رشد فزاينده علاقه به شعر فارسى در سال هاى اخير مخاطبان اين كتاب بيشتر از جمعيت فارسى زبان است. «آرتور لين» و «فيروزه پاپان متين» اشعار اين كتاب را به گونه اى ترجمه كرده اند كه هر خواننده اى فارغ از هر پيش زمينه زبانى بتواند درك اصيلى از شعر به دست آورده و آن را همانند يك فارسى زبان تجربه كند. از نظر متدولوژى در ترجمه اين اشعار تا حد امكان كوشش شده كه ترجمه تابع متن اصلى باشد به گونه اى كه مترجمان حين ترجمه متن،  هرگاه با نوعى ابهام و تيرگى و ترديد مواجه شده اند، از ريتم و آهنگ اشعار و علائم و روش هاى آيديو ماتيك (اصطلاحى) موجود در زبان انگليسى مدرن استفاده كرده اند به گونه اى كه حتى كسانى كه با زبان و ادبيات فارسى و فرهنگ پيچيده آن آشنايى ندارند قادر به درك و احساس اين اشعار و معانى عميق آن خواهند بود. اين كتاب علاوه بر ترجمه اشعار، به زندگى شاملو نيز پرداخته و شرح احوال او را با عكس و تصاوير متعدد همراه كرده است. از جمله اشعارى كه در اين كتاب ترجمه شده مى توان به: آيدا در آينه، ركسانا، بادها، زن خفته، ماهى، دربسته، شعر كوچه، رستاخيز، دوستت دارم، آخر بازى، فرياد و اشعارى ديگر اشاره كرد.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 2:2 | پیوند  | 

 

 
صحبت از بورخس كار آسانى است
مسعود ميرزاپور
161118.jpg
بخش پايانى
در داستان دوم «دوئل ديگر»، دو مرد به نام هاى كاردوسو و سيلويرا كه مشخص نيست به چه دليل با هم دشمنى مى كنند (بورخس روايت هاى بسيارى را در مورد دشمنى شان ذكر كرده است، اگر دوست داريد يكى را انتخاب كنيد يا همه شان را، من كه هيچ كدام شان را انتخاب نكردم؛ دشمنى كه دليل نمى خواهد.) در جنگى همرزم مى شوند تا عليه سرخ ها بجنگند. جنگ به نفع سرخ ها پايان مى گيرد و نولان فرمانده سرخ ها كه از دشمنى ديرينه كاردوسو وسيلويرا باخبر است پيشنهاد مى دهد خطى بكشند و سپس گلوى هر دويشان را ببرند تا مشخص شود چه كسى از اين دو زودتر از خط مى گذرند و برنده يك عمر جنگ و جدل مشخص شود. اما چه كسى در اين دوى بى سر (انجام) پيروز مى شود؟ كاردوسو! آرى او آخرين لحظه دستانش را دراز مى  كند و از رقيب بى سر خود جلو مى زند.اما به راستى چه كسى برنده اين ماجرا بوده است؟ كاردوسو؟ سيلويرا؟ نولان؟ يا بورخس؟ بورخس با روى آوردن به سوررئاليسم وحشتناك، مخاطب خود را به حيطه وهم و خيال مى كشاند. او با جادوگرى در حيطه كلام خواننده را در تعليق فرد مى برد و به اصطلاح او را در ميان زمين و آسمان رها مى كند؛ كارى كه بعدها نويسندگان پيرو سبك بورخس آن را ادامه دادند و با سوررئاليست وحشتناك بورخس به رئاليسم جادويى رسيدند.با كمى جرأت مى توان گفت رئاليسم جادويى فرزند خلف سوررئاليسم پيچيده اى است كه بورخس آن را پايه گذارى كرد و گابريل گارسيا ماركز آن را به اوج رساند. به همين دليل است كه از بورخس با عنوان بنيانگذار رئاليسم جادويى نام برده مى شود. كلام بورخس شباهت عجيبى با كلام آدم هايى دارد كه در حال تب به هذيان گويى مى پردازند، با اين تفاوت كه هذيان هاى بورخس سنجيده و حساب شده بيان مى شود و همين پارادوكس به كار او ارزش و اعتبارى خاص داده است.در داستان دوئل ديگر اين هذيان ها نمودى آشكارتر مى يابد. نويسنده با ابزار كلام، خالق فضاهايى مى  شود كه نمى توان مابه ازاى خارجى براى آن پيدا كرد. در كجاى دنياى واقعى مى توان مسابقه اى را تصور كرد كه در آن شركت كنندگان بدون سر به سمت خط پايان گام بردارند. اصلاً اگر يكى برنده شود و ديگرى بازنده چه اتفاق خارق العاده اى پيش خواهد آمد؟ آدمى كه سرش را بريده اند چگونه مى تواند به اين مسئله فكر كند كه با دراز كردن دستش مى تواند پيروز ميدان باشد؟ كاردوسو چگونه به اين نتيجه رسيده است؟ پاسخ اين سئوالات را تنها مى توان در يك جا سراغ گرفت: داستان هاى خورخه لوئيس بورخس. با پيدايش رئاليسم جادويى فضاهاى داستان هاى اروپايى و آمريكايى از يكديگر جدا گشت؛ در واقع اين سبك، مرزى مشخص را ميان اين دو گروه از نويسندگان ايجاد كرد. در اروپا و بعد از افول انديشه   هاى اسكولاستيكى (حكومت ايمان بر عقل) دو تفكر عمده حاكم شد كه تحت عناوين خردگرايى (با نمايندگانى چون دكارت، كانت، اسپينوزا، لايب نيتس و...) و تجربه گرايى (به نمايندگى بركلى، لاك و هيوم و...) به بحث در مورد مسائل پيرامون مى پرداخت و كمابيش اين دو تفكر با سنگينى كفه يكى بر ديگرى همواره در آثار نويسندگان اروپايى نمود مى يافت. اما در آمريكاى لاتين وضع به گونه اى ديگر بود. زندگى آدم هايش به گونه اى طراحى شده بود كه نه در حيطه خرد و نه تجربه مى گنجيد و شكل تازه اى از زندگى را ترسيم مى  كرد كه فراسوى خرد و تجربه بود؛ مسئله اى كه پيدايش سبكى جديد را رقم زد، سبكى فراسوى خرد و تجربه، سبك رئاليسم جادويى.با اين پيش زمينه ديگر صحبت كردن از بورخس و رونالدينيو كار آسانى است. شايد اين گونه راحت تر بتوانيم حركات رويايى و خيالى آنان را هضم كنيم.به شما پيشنهاد مى كنم خواندن داستانى از بورخس را در حين تماشاى بازى رونالدينيو هيچ وقت از دست ندهيد... هيچ وقت.
*دشنه، خورخه لوئيس بورخس، ترجمه: مانى صالحى علامه،انتشارات ماه ريز،چاپ اول _ ۱۳۸۱
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 1:31 | پیوند  | 

 
پرنده درون مردنى نيست
كاميار شيروانى مقدم
161109.jpg
در سحرگاهى سبز‎/ مى خواستم قلبى باشم.‎/ يك قلب‎/ و در غروبى تافته‎/ مى خواستم بلبلى باشم.‎/ بلبل. ‎/ (روح من‎/ به سان نارنجى سرخ مى شود.) ‎/ (روح من‎/به سان عشق سرخ مى شود.)‎/ در سحرگاه روشن‎/مى خواستم خودم باشم‎/ يك قلب.‎/ و در غروب‎/مى خواستم صدايم باشم‎/ بلبل.‎/ روح من‎/ به سان نارنج سرخ مى شود‎/ روح من به سان عشق‎/ سرخ مى شود.
فدريكو گارسيا لوركا
•••
فضاى غريب، موهوم، دودگرفته و پر از خفقان شروع داستان «شليك به كبوتران» ما را منتظر شروع قصه اى ديگرگون مى گذارد. قصه اى با عناصر متفاوت كه بازيگر اصلى اش موجودى به ظاهر بدون تفكر و احساس است. محمد بلورى نويسنده داستان «شليك به كبوتران»، داستان را با نوعى نگرانى و دغدغه آغاز مى كند. آغازى كه او برمى گزيند ما را از همان ابتدا با خود به قلب ماجرا مى برد. در همان جمله اول حسرت از گذشته اى آرام و بدون دغدغه را در دل خود دارد و نويد روزهايى پر از التهاب، كشمكش، ناملايمات و درد. «كسى چه مى دانست در آن شب خفقان گرفته تابستانى، آسمان غريب آباد، آبستن چه حادثه شومى است.» همچنين از اين رهگذر مى گويد كه از اين حادثه هيچ كس اطلاع نداشته است و هيچ منتظرى نداشته است.
او بعد از اين جمله، به سراغ معرفى داستان، نماياندن شخصيت هاى اصلى آن و ارائه تصويرى از محل وقوع قصه مى رود. او محل وقوع كنش و واكنش منظور نظر را غريب آباد مى نامد، نامى كه شايد در جايى و گوشه اى از كشور نيز بتوان چنين محلى را يافت، اما بى گمان ضرورت خلق چنين مكانى وجه تسميه غريب آباد بوده است. سپس مى گويد كه «كسى چه مى دانست پرواز چند كبوتر چنان جهنمى از آتش و دود به پا مى كند كه شعله هاى مصيبت بارش دامنگير مردم غريب آباد مى شود.» شخصيت كبوتر اين گونه به عنوان شخصيت محورى داستان خود را نمايان مى كند و تا پايان با ما همراه مى شود. در وهله اول، با پايان يافتن داستان به نظر مى رسد كه قصه، همان است كه روايت شده است، اما پيدا كردن مولفه هاى تعبير ديگر از قصه، كليد آن را به دست ما مى دهد و درى ديگر را باز مى كند. در حقيقت اينكه يك عده كبوتر بخواهند مشكل آفرين شوند، ممكن است طبيعى به نظر برسد، ولى دور از ذهن است.
بلورى با شروع داستان، خود را از داعيه روايتى رئال و حقيقى جدا مى كند و با معرفى عناصر محيطى و كاراكترهاى آن به توسعه آن دامن مى زند. با نگاهى به افراد غريب آباد بتى در نگاه و افكار آنها ديده مى شود كه تمام فكر و ذكر آنها را به خود مشغول كرده و در انديشه آنها ريشه دوانده است. در اين فضاى ساخته ذهن نويسنده، موجوديت آن منطقه، كبوتر و كبوترپرانى است. حال توسط يك اتفاق و يا حادثه اين مسئله زير سئوال مى رود و كبوترپرانى در اين منطقه ممنوع مى شود، چون حركت هواپيما را به خطر مى اندازد. يعنى تمام وجه تمايز آن زير سئوال مى رود. وجه ديگر اين مسئله مى تواند تضاد موجود باشد. اين وجه مى تواند به اين نكته اشاره داشته باشد كه كبوتر تنها به عنوان يك پرنده مطرح نيست، بلكه نمادى از يك ايدئولوژى و انديشه است. كبوتر نماد آزادى است، نمادى كه دراختيار نيروهاى خير و نيروهاى شر قرار گرفته است. در غريب آباد كبوترزده، جامعه اى ايجاد شده است كه تمام تعاريف، نام ها،  محله ها، گروه بندى ها و حتى عقايد نيز با آنها دسته بندى شده اند. پس در چنين محيطى، كبوتر نمى تواند به عنوان كبوتر مهم باشد، بلكه بار معنايى، محتوايى و شخصيت اجتماعى كه نويسنده براى او در نظر گرفته است مهم است. حال اين نماد، باعث به خطر افتادن حركت هواپيما مى شود. در اينجا نيز مى توان برداشتى ديگرگونه نسبت به مسئله داشت. هواپيما كه نمادى از مدرنيته بوده و كبوتر كه نشان سنت است. اين تقابل سنت و مدرنيته نيز در اينجا به عنوان دستاويزى قابليت ارائه يافته است. «آقايان، ما كه در منطقه كنار فرودگاه نظامى انجام وظيفه مى كنيم، مسئوليت بزرگى به عهده داريم. از طرفى در غريب آباد صدها كبوترپران و عشقباز زندگى مى كنند كه گنجه هايشان پر از كفتر است. بنابراين از امروز مبارزه بى امان شما پرسنل، تا قلع و قمع آخرين كبوتر در حوزه استحفاظى پاسگاه شروع مى شه. تا ۴۸ساعت به كليه ساكنان غريب آباد و حومه از جمله به جاليزداران مهلت داده مى شه، كبوترانشان را به پاسگاه تحويل بدهند. همه دارندگان و پرورش دهندگان كبوتر بايد كليه اين پرندگان خطرناك را به پاسگاه بيارند و همه را لب همين باغچه حياط سر ببرند.»
اين تقابل نو و كهنه و تضادى كه در ميان انديشه ها به وجود مى آيد، عرصه را براى برخى امور تنگ كرده است و اولين جايى كه به عنوان نقطه مضر شناخته شده است و بايستى ضربه بخورد، دنياى سنتى گذشته است. اين دنيا كه مولفه هاى خاص خود را دارد بايستى با ابزارى كه دارد به مقابله با هجوم انديشه ها و ابزارهاى دنياى مدرن بپردازد، حال به چه ميزان مى تواند در اين جنگ پيروز از ميدان به در آيد، جاى سئوال است. اين تقابل سنت و مدرنيته در جاى ديگرى از داستان هم خود را بازمى يابد. داستان اقدس و ديويد نيز از اين روند قابل بررسى است. اين داستان، كه در طول قصه روايت مى شود، از نقاط برجسته و قابل ذكر «شليك به كبوتران» است كه شايد تنها در حجم كمى از قصه به آن پرداخته شده است اما نشانى از يك قشر از جامعه است كه به خوبى به تصوير كشيده شده است. اين گروه بازخورد انديشه  هاى مردمى هستند كه با ورود فرهنگى بيگانه به سوى فرهنگ خود، دچار استحاله فرهنگى مى شوند و اين عمل تا جايى ادامه مى يابد كه حتى توان برگشت به سوى فرهنگ خودى ناممكن انگاشته مى شود. اين نكته زمانى بيشتر نمايان مى شود كه عناصر فرهنگى هنوز داراى بن و ريشه اى قوى در سنت ها و فرهنگ هاى خودى هستند و بدون اينكه فضا را دانسته پذيرا باشند، يا حتى شرايط مناسب جهت گفتمان و آشنايى با آن فرهنگ بيگانه را براى اعضاى جامعه خود فراهم سازند، در اثر سرعت عمل انتقال فرهنگ ها و از بين رفتن فاصله ها، چنان هجمه اى به سوى داخل وارد مى شود و چنان لطمه اى زده مى شود كه تنها راه حل آن از بين رفتن اعضا و عناصر داخلى است تا اين مسير به سوى معبرى جديد قدم بردارد، جايى كه هدفى نامشخص دارد. قصه ديويد و اقدس هم از اين رهگذر قابل تامل است. با ورود فرهنگ جديد به آن منطقه و وارد شدن آدم هاى جديد به غريب آباد، مردم آنجا با نوعى دوگانگى روبه رو شده اند. از يك طرف وابستگى هايشان به ريشه هايشان و از طرف ديگر جذابيت هاى دنياى جديد، قصه اقدس و ديويد نيز اين گونه است: اقدس كه يك دختر از خانواده عادى در غريب آباد است، در اثر ورود افراد جديد به غريب آباد كه اكثراً خارجى هستند با شخصى به نام ديويد آشنا مى شود. او در اين رابطه مى داند كه راه در پيش گرفته اش سرنوشت محكوم به شكستى دارد و او بالاخره شبى با خانواده اش خداحافظى مى كند و براى رفتن با ديويد كه پشت ديوار هاى فرودگاه منتظرش است خانه را تنها گذاشته و فردايش جسد او را پيدا مى كنند.
اين سرنوشت محتوم در اينجا نمودى كه پيدا مى كند با كليت داستان هم راستا است و خود را در بطن آن مى يابد و بيگانه با آن انگاشته نمى شود. اين تقابل سنت و مدرنيته و شكافى كه بين دو نسل انداخته است و تفاوت هاى فرهنگى اى را كه ايجاد مى كند در اين چند سطر از داستان در رابطه با گفت وگوى بين اقدس و مادرش در شب خداحافظى او از خانه مى بينيم؛ فضا آفرينى نويسنده نيز به درك آن بسيار كمك كرده است و با الهام گرفتن از مشخصه هاى قصه به كشف بلورى در خلق اين محيط كمك كرده است: در محله غربتى ها، چراغ اتاق اقدس روشن مانده بود. در حياط گنجشك ها، با جيك جيك شان خواب شبانه درختان را برمى آشفتند. تيرگى فضاى حياط، رنگ مى باخت و آينه حوض، رنگ نقره اى مى گرفت، اقدس چمدان كوچكش را بست و پيراهن صورتى گلدارش را از روى تخت قاپيد، اما پيش از آن كه بر تن بپوشد، نگاهش به آينه قدى افتاد.
چهره اش تكيده و رنگ پريده به نظر مى آمد. انگار در همين يك شب سال ها از دنياى دخترانه خود فاصله گرفته بود و زنى در او تولد مى يافت. پيراهن گلى را به سينه اش فشرد و كف دستش را به شكمش كشيد. به ناگاه جنبشى مثل ضربان قلب گنجشكى را بر نوك انگشتان حس كرد.
تندى دستش را پس كشيد و در آينه زل زد. چيزى سيال و سوزان در عمق وجودش جريان يافت كه چون شهاب فروزانى از تنش گذشت و ناپديد شد. عرق سردى روى شقيقه هايش مى نشست و ضربان قلبش تندى مى گرفت. هراسان سرش را به عقب گرداند و مادرش را ديد كه سر به سينه لنگه در اتاق خوابانده است و با چشم هايى غمزده و رخشنده از اشك او را تماشا مى كند. اقدس گفت:
چيه عزيز؟ سفر قندهار كه نمى رم.
زن به زارى سر جنباند و گفت: با خودت چه كردى مادر؟
قطره اشكى روى صورت پژمرده اش چكيد كه تا روى لبش، خط مرطوب و درخشانى باقى گذاشت. اقدس از پشت پنجره نگاهى به حياط كرد كه در سپيده صبح، روشنى پريده رنگى داشت. در حالى كه هولكى پيراهن گلى را به تن مى كرد، گفت: من بايد برم عزيز. ديويد منتظرمه.
اقدس با دستپاچگى پى چيزى مى گشت و سعى مى كرد نگاهش به مادر نيفتد. سنجاق سر را ميان لب هايش فشرد و در برابر آينه، طره اى از مو هاى فروريخته به پيشانى اش را با انگشتانش به بازى گرفت. همان طور كه سنجاق سر ميان لب هايش مى جنبيد، تو دماغى جواب داد:
هواپيماشون تا يك ساعته ديگه پرواز مى كنه، تا فرودگاه هم كه خيلى راهه، بايد تا پشت سيم هاى حصار فرودگاه بدوم.زن با قامتى خميده، پاى در، روى زانوها نشست و با نگاه ذلت بارى گفت:
آواره شدى دخترم.
•••
«در شليك به كبوتران»، خان نايب از شخصيت هاى محورى داستان است. او رئيس پاسگاه غريب آباد است و مسئوليت برقرارى نظم و امنيت در آنجا و پيگيرى اجراى فرامين آمده از بالا و مقررات را نيز برعهده دارد. او برخلاف تصورى كه در ابتدا در مورد او مى شود و او را عنصرى ناخواسته و مزاحم و سنگدل مى پنداريم، مرد رئوف، مهربان و باخدايى است كه با جانبدارى هايى كه از مردم ده مى كند شخصيت متفاوتى از خود برجا مى گذارد. حضور و عدم حضور خان نايب آبستن حوادث بسيارى است. او جلوى خيلى از كارها را گرفته و عده اى ناساز را سركوب كرده يا جهت تسريع يكسرى امور پيش قدم مى شود. البته او بايد مجرى قانون باشد، قانونى كه اين بار با اصول او نيز مخالف است و اينجا است كه تضادى ديگر در اين شخصيت به وجود مى آيد و او را از يك شخصيت عادى در داستان به نفر اول قصه تبديل مى كند. (البته به نظر مى آيد كه شخصيت اصلى داستان و قهرمان قصه، نه خان نايب، نه اقدس، نه مهدى و نه هيچ كس ديگر است. اين داستان يا قهرمان ندارد يا اگر هم دارد همه قهرمان هستند. شايد خود غريب آباد بهترين گزينه براى نفر اول قصه باشد).
بررسى داستانك هاى افراد مختلف قصه كه در كليت داستان به يك سرمنزل واحد رهنمون مى شوند از يك منظر قابل بررسى است و آن تلاش براى رسيدن به يك جامعه شناسى در قصه بوده است. جامعه شناسى اى كه او آن را در يك محله كوچك و غريب در غريب آباد محصور كرده است و تمام آن را در وجهه كبوتر نشان داده است. از اين نظر مردم به دو دسته تقسيم شده اند كه جامعه شناسى آن نيز از او نشات مى گيرد؛ يعنى نويسنده سعى كرده است از اين روزنه جامعه را كوچك و دم دستى تر كرده و با آن به كند و كاو و كاوش بپردازد. تفاوت هاى داستان ها و رمان هاى امروز و دوران جديد با قصه ها و افسانه هاى قديمى نيز در همين حيطه قابل بررسى هستند كه افراد آن قصه ها  مردمى عادى نبوده اند و نمى توان از آنها به گونه اى جهت بررسى محيطى تاريخ گرته بردارى كرد. جمال ميرصادقى در ادبيات داستانى خود در اين باره مى گويد: «ادبيات، پوشش اشرافى و اختصاصى خود را به دور انداخت و معناى آثار دگرگون شد. طبقه متوسط و مردم عادى براى اولين بار مورد توجه قرار گرفتند و شخصيت هاى آنها به ادبيات راه يافت. به تدريج فرد به نيروى خلاقه و زندگى روانى و عاطفى و ويژگى هاى شخصيت خود آگاهى يافت و رمان كه حاصل اين شناخت است آفريده شد. با توسعه بورژوازى به تدريج خلاقيت هاى فردى و كاوش هاى درونى تكامل يافت. نويسندگان قالب هاى سنتى قصه ها و رمانس را به كنار افكندند و معناى كلى و عمومى آنها را به دور انداختند، زيرا كه قالب هاى كهنه سنتى، ظرفيت براى كند و كاوهاى درونى و عاطفى و احساسات فردى را نداشت. قصه هاى قديمى بيشتر به مطلق گرايى و نمونه هاى كلى توجه داشت. قهرمان قصه نمونه هاى كلى از سرگذشت هاى كلى و مظاهر كلى بودند. نمونه هاى كلى صفات خوب و بد انسانى. از اين نظر همان طور كه اشاره شد شخصيت ها به دو گروه متفاوت و متمايز تقسيم مى شدند: گروه خدايى با همه صفات و خصايل پسنديده و گروه اهريمنى با همه رذالت ها و پستى ها و پليدى ها. درگيرى اين دو گروه باعث پديد آمدن ماجراهاى قصه ها و رمانس ها مى شد، نويسندگان در رمان شخصيت ها را از نمونه انسان واقعى مى آفرينند و عكس العمل آنان را در برابر اعمال و رفتار خودشان و شخصيت هاى ديگر به نمايش مى گذارند، خصوصيات خلق و روان آنها را در برابر وقايع ترسيم مى كنند و نشان مى دهند كه شخصيت هاى داستان چه مى كنند و چه مى انديشند، خلاصه نمونه اى از انسان واقعى را با همه خصوصيات عاطفى و روحى مى آفرينند.»
مردم غريب آباد مردمى هستند كه نمونه هاى آنها را در كوچه و خيابان مى بينيم. خان نايب، اقدس، پسر خان، دختر خان، امام جماعت، مهدى، اصغرسياه، حسن كبابى، سالارى، كريم سگ كش، عشقباز پير، شعبون و غيره همگى در زندگى روزمره داراى شخصيت هاى آشنايى هستند و خواننده با آنها همذات پندارى مى كند و مى تواند آنها را در حيطه خود و در اطراف و اكناف ببيند. لذا جهت قرار دادن آنها بر بستر داستان، نويسنده از حربه ديگرى نيز استفاده كرده است. او در اينجا از عناصر محيطى نيز به خوبى بهره برده و توصيفات و ارائه مختصات بجا به كار گرفته شد ه اند. در ميان كليت داستان هم يك نوع رسيدن از يك نقطه با مشخصات جغرافيايى مخصوص به نقطه ديگر را داريم. يعنى فضا كه تعريف مى شود در ابتداى داستان و در هر فصل از قصه به فراخور پيشرفت آن تغيير كرده است. البته اين تغييرات مى توانند مستقل باشند و خود تغييرات محيطى نيز ارائه كننده بيان جديدى از روايت باشند. شايد اين نكته قابل بررسى باشد كه اين تفاوت هاى ايجاد شده توسط انسان ها است كه ايجادكننده فضاهاى جوى مختلف شده است يا اينكه به صورت اتفاقى همزمان شده اند يا گونه اى ديگر. آيا اين عناصر محيطى به عنوان تكه اى از پازل روايى داستان اعمال وظيفه كرده اند يا اينكه تنها براى ارائه كيفى تر ماجرا و پر نمودن ديد بصرى خواننده به كار گرفته شده اند؟
•••
توجه به عناصر تشكيل دهنده داستان از جمله مكان، زمان و شخصيت ها كه از جمله پايه هاى هر داستان هستند، در اينجا قابل بحث است. عنصر مكان وقوع داستان، نقش مهمى را در خود جاى داده است. غريب آباد مكانى است كه عده اى انسان در آن زندگى كرده و همان گونه كه صحبتش رفت عنصر كبوتر در زندگى شان جارى است. توصيف فضاى مكانى غريب آباد به جز ابتداى داستان ديگر هيچ گاه تكرار نمى شود كه آن هم به ضرورت معرفى ابتدايى است: «دور تا دور ميدان دكان هاى خشتى و گلى مثل جعبه هاى مقوايى بغل هم چيده شده بود و يك گذر تنگ و دراز ميدان را به بازار روز وصل مى كرد. در ضلع شرقى ميدان درخت افراى چندصدساله اى يك قهوه خانه را با باغچه كوچكش، يك دكان عطارى، يك كتابفروشى و سقاخانه اى را زير چتر خاك آلودش گرفته بود.
بر سرشاخه هاى خميده درخت پير، لت هاى پارچه اى رنگارنگى بسته بودند كه هر كدام با سرانگشتان زنى و يا دخترى حاجت مند به تمناى نيازى گره خورده بود.»
در حقيقت مكان هايى كه معرفى مى شوند، قهوه خانه ، خانه ها، كوچه ها و غيره در خدمت كل آورده شده اند و شخصيت مستقلى ندارند؛ نه از آنگونه كه نتوانند برآورنده نيازى باشند بلكه اگر اين كبوتر ها و اين داستان نبود، غريب آباد و خانه ها و كوچه و خيابان هايش ارزش محتوايى نداشتند. نكته ديگر عنصر زمان است؛ برخلاف مكان اتفاق داستان كه دربرگيرنده شخصيت داستان و كبوترها در ميان خود است و داستان بر محمل آن اتفاق مى افتد و او بسترى براى جريان آن است، عنصر زمان گويى به ناچار و تعمداً در خفا نگه داشته شده است و در طول داستان متوجه مى شويم آيا مهم است كه اين داستان كى اتفاق مى افتد و آيا فقط به صرف آنكه به فرودگاه نظامى اشاره مى شود و يا راديويى روشن و خاموش مى شود، مى توان زمان را لمس كرد و آن را موثر دانست؟ «شليك به كبوتران» قصه اى است كه نمى خواهد دربرگيرنده داستان اتفاقى عادى از مردم گوشه اى نامتعارف از سرزمين باشد، همچنين نمى خواهد كه اتفاق غيرعادى در زمان خاصى باشد، بلكه مى خواهد و تلاش مى كند اتفاقى غيرعادى در گوشه اى غيرمعمول از سرزمينى باشد كه شايد خود او ساخته باشد. «در داستان به ندرت با ساعت رو به رو مى شويم و زمان ها اكثراً با غروب، طلوع، ظهر و نيمه شب سنجيده مى شوند.» در مورد شخصيت هاى داستان هم وضع متفاوت است. شروع و پايان داستان با شخصيت هاى اصلى اش است. پرواز كبوتران در آغاز و پرواز كبوتران در پايان. از اين رهگذر داستان حالتى دايره وار به خود گرفته است «همچون برخى سناريوهاى سينمايى كه فيلم در پايان به صحنه ابتدايى آن بازمى گردد.» در ابتدا پرواز كبوتران توصيف مى شود و در پايان نيز به همين ترتيب. اين شخصيت محورى با جلو رفتن داستان بزرگتر مى شود، داناتر مى شود، از پوسته ظاهرى اش بيرون مى زند و از موجودى منفعل و دست پرورده به موجودى فعال و تاثير گذار تبديل مى شود و مبناى بسيارى تحولات بنيادى مى شود. او ابتدا تنها وسيله اى بوده است جهت عشق بازى و حالا مى تواند در مناسبات اجتماعى و حتى سياسى تاثير گذار باشد. اين تاثير در آغاز بر روى انسان هاى غريب آباد خود را نشان داده است و از آنها به ديگران تسرى يافته است. در واقع هر كدام از اين راه و تلاش براى آزادى و آزادگى كبوتر خويش به يك نوع جهان بينى رسيده  اند كه در پايان با همه تلاش هاى منفى مخالفان و سنگ انداز ى هايى كه معاندان آنها داشته اند، دسته دسته كبوتر در آسمان غريب آباد به پرواز درآمد كه هيچ كس را ياراى مقابله با آن نبود.
استفاده از عناصر محيطى و تغييرات آنها در طول داستان نيز در اين شاخه مى تواند قرار گيرد و همراه با تحول فكرى و انديشه اى محور داستان تغيير كند و خود را در آن غرق يابد.
در هواى خاكسترى صبح همه چيز دلگير و افسرده به نظر مى آ مد و غم تنهايى را به دل آدم مى نشاند. باد تندى مى وزيد و مژده باران را در گوش  دار و درخت زمزمه مى كرد. در باغچه حياط برگ هاى كرك دار درختان صنوبر مثل سكه هاى نقره اى پيشانى بند دختران كولى، خش خش  كنان مى رقصيدند. بوى باران از خلنگزارها مى آمد و در فضاى حياط با عطر گل هاى خوشبوى باغچه درمى آميخت.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 1:28 | پیوند  | 

 
 
 
161220.jpg
ليلا نصيرى ها:فكر كنيد «ملكه جنايت» لقب شما باشد، چه حالى بهتان دست مى دهد؟ اين همه لقب هاى خوب در دنيا.لقب «ملكه جنايت» يك كمى آدم را به دلشوره مى اندازد. اما من جاى شما باشم از خدا بخواهم يك چنين لقبى بهم بدهند. مى دانيد اين لقب مال چه كسى است؟ آگاتا كريستى. حتماً شما هم روزهاى بى شمارى سرتان را با جنايت هاى ساخته و پرداخته اين خانم نويسنده گرم كرده ايد يا دست كم ساعت هاى زيادى را پاى تلويزيون مجذوب شخصيت دقيق، وسواسى و مو را از ماست بكش هركول پوآرو شده ايد يا حتماً چشم تان به زيارت دوشيزه مارپل روشن شده؛ پيرزن كارآگاهى كه نبوغ و وسواسش اعصاب خيلى ها را خرد مى كند. آگاتا كريستى لقبى را كه خيلى از شماها حاضر به شنيدن اش نيستيد چه برسد به پذيرفتن اش به سادگى به دست نياورده است. او براى پى ريختن بى عيب ونقص جنايت هايش كم زحمت نكشيده و حتى اگر محققانى پيدا شوند و عنوان كنند كه سبك او خشك، فاقد رنگ و حس  و حال و مثل صداى مترونوم شكنجه آور است چيزى از اهميت و اعتبار اين نويسنده كم نمى كند. راستش بعد از سال ها، محققان درصدد هستند تا علت مقبوليت آثار كريستى را در ميان مخاطبان پيدا كنند. عده اى علت اين مقبوليت را سادگى نثر اين نويسنده مى دانند؛ يعنى استفاده از عبارت هاى آشنا و دم دست و كمترين ميزان استفاده از مفاهيم چندلايه (در واقع استفاده نكردن از جزئيات فلوبرى). اما زبان شناسى هم اين وسط آمده و تحقيق كرده كه وقتى آدم ها كتاب هاى آگاتا كريستى را مى خوانند مغزشان بيشتر از مواقع عادى برانگيخته مى شود. اينكه كدام يك از اين دو دسته حق دارند مهم است، اما چندان ربطى به حوزه هاى ادبيات ندارد. دست كم دانستن اين قضيه چيزى را براى ما عوض نمى كند. همين كه كتاب هاى كريستى در طول سال ها چيزى حدود دو ميليارد نسخه فروش داشته اند (از اين جهت فقط با اثار شكسپير و انجيل قابل قياس اند) نشان از اهميت و جذابيت آثار اين نويسنده دارد. مهم هم نيست كه مى گويند نثرش به بى جانى جسدهايى است كه چپ و راست در آثارش از جايى سبز مى شوند. بالاخره كه بى خود به او لقب «ملكه جنايت» را نداده اند.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 1:23 | پیوند  | 

 

 
 
161235.jpg
نلى محجوب: اسدالله شعبانى نام آشنايى براى بسيارى از كودكان و نوجوانانى است كه كتابخوانند و براى شما كه در دهه ۶۰ كودكى تان را پشت سر گذاشته ايد بارها و بارها نام او را پس از خوانده شدن شعر از زبان مجرى برنامه كودك شنيده ايد.خود شعبانى مى گويد: «در حوزه هاى مختلف شعر و داستان و مقاله فعاليت داشته ام و حدود ۴۰۰ كتاب تاليف كرده ام كه بخش اعظم آن را شعر و داستان بچه ها تشكيل مى دهد.» اخيراً شعبانى كتاب قصه هاى امشب را توسط نشر ويدا راهى بازار كرده است. اين كتاب شامل افسانه هاى جهان است كه به قول شعبانى ايرانيزه شده و بسيارى از اين افسانه ها را در مضمون و پايان تغيير داده است. شعبانى مى گويد: «بخشى از اين افسانه ها را كه قابل پذيرش در فرهنگ ايرانى نبوده و يا پايان هاى ناخوشايندى براى بچه ها داشته تغيير داده ام. در حقيقت همه تلاش مان اين بوده كه مجموعه خواندنى تر شود.» او مى گويد اين كتاب به صورت صفحات پراكنده و گاه با ترجمه هاى بد به من تحويل داده شد و من هم با شرط تغيير در آن كار را پذيرفتم و مى افزايد: «افسانه ها سفر مى كنند و هركس متناسب با فرهنگ خود آنها را تغيير مى دهد و در حقيقت افسانه ها در اين سفرها دگرگون مى شوند. من سعى كردم نگرش خودم را به همراه ديد فلسفى، شرقى در داستان وارد كنم و با ويژگى افسانه هاى شرقى كه پايان خوش دارد و پررنگ تر كردن پيام هاى انسانى، افسانه ها را بازنويسى كنم كه البته برخى از آنها هم كاملاً تاليفى است.»شعبانى در خصوص سابقه اين نوع فعاليت مى گويد پيش از اين داستان تومبلينا (يا همان دختر بندانگشتى) را با نام «دختر باغ آرزو» با روايت جديد با بهره گيرى از تجربياتم و آنچه بچه ها مى خواهند با روايتى كاملاً ايرانى به شكل قصه هاى منظوم نوشته ام كه تصويرگرى آن را نسرين خسروى بر عهده داشته است كه به شكل و شيوه هنر قاجار انجام شده بود و توانست جايزه نوما و بسيارى ديگر از جوايز داخلى را از آن خود كند و همچنين توانست كانديد جايزه يونيسف شود.وى در خصوص تصويرگرى كتاب ۱۲جلدى قصه هاى امشب مى گويد تصويرگران نامى در اين كتاب به تصويرگرى پرداخته اند و در ادامه افزود: شش جلد از اين مجموعه چاپ شده و شش جلد ديگر اين مجموعه تا اسفند راهى بازار خواهد شد.شعبانى خبر از سرى بعدى اين كتاب ها داد و گفت: سرى بعدى با همكارى محمد قاسم زاده خواهد بود و فقط به افسانه هاى رايج ايرانى خواهد پرداخت.شعبانى كه خود را شاعر _ مربى مى داند سال ها است كه به تربيت شاعران نوجوان پرداخته است و مى گويد به هر شهرى مى روم تعدادى از شاگردانم حضور دارند و بسيارى از آنها جزء شاعران موفق اين مرز و بوم هستند. از ديگر آثار موفق او مى توان به گل آفتابگردان، دختر باغ آرزو، عصا و اسب چوبى، آواز توكا، شاعر و شب بو و قصه هاى شيرين شاهنامه اشاره كرد.
نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 1:16 | پیوند  | 

 
سجاد صاحبان زند : ادبيات داستاني در ايران، هنوز جايگاه درخور و شايستة خويش را نيافته است. فقدان به هم پيوستگي فرم و مضمون، عدم به كارگيري شيوه‌هاي مناسب، فقدان نقد علمي، بي‌توجهي نويسنده‌گان به نگره‌هاي نو‌ادبي و... سبب شده است كه ادبيات داستاني در ايران، نتواند ارتباط خوبي با مخاطب خود برقرار كند. شايد به همين دليل باشد كه طيف كتابخوان ايراني، هنوز خواندن آثار ترجمه را بر آثار نويسنده داخلي ترجيح مي‌دهد.
البته، نمي‌توان موارد استثنايي را در اين مورد نديده گرفت. بحث در مورد اين‌كه كدام يك از ژانرهاي ادبي، رمان، قصه كوتاه و بلند، خوانندة بيشتري دارد، در اين يادداشت نمي‌گنجند، اما با توجه به شمارگان كتاب‌هاي ادبيات داستاني، مي‌توان مخاطبان اين آثار را اندك دانست.


ادبيات داستاني كودك و نوجوان هم‌چندان از جريان اصلي ادبيات داستاني به دور نيست. اين معضل، به‌خصوص در قصه‌هايي كه براي نوجوانان نوشته مي‌شود، مصداق بيشتري دارد. دلايل فراواني مي‌توان براي اين مهم برشمرد كه در ادامة اين نوشته‌، به برخي از آن‌ها اشاره مي‌شود. بديهي است كه در اين يادداشت، نمي‌توان به همة اين نكات پرداخت.
قبل از آن‌كه به نكتة كوچكي اشاره كنم، نمي‌توانم سراغ آثار فرهاد حسن‌زاده بروم. ما مهمولاً از افراد انتظار داريم كه با نوشته‌هاي خود، تحولي در دنياي ادبيات ايجاد كنند، اما نمي‌توان اين نكته را هم از نظر دور داشت كه تحول ادبيات داستاني و به وپژه ادبيات داستاني كودك و نوجوان، علاوه بر تحول فردي نويسنده، به سه عامل مهم ديگر نيز بستگي دارد:
1- رواج جريان‌هاي ادبي به طور وسيع و عمومي در بين نويسندگان
2- شكل‌گيري فرهنگ نقد علمي
3- توسعه فرهنگ كتاب‌خواني در كشور
پرداختن به هر كدام از اين نكته‌ها، فرصت فراواني مي‌طلبد، اما قرار گرفتن اين سه عامل در كنار هم، مي‌تواند جريان ادبيات داستاني را در ايران، به سوي هنجارهاي درخور و شايسته‌اش، پيش ببرد. حركت‌هاي فردي، هر چند قابل ستايش‌اند، اما به تنهايي نمي‌توانند تغييري عمده در جريان ايجاد كنند.

دورنمايه‌هاي مشترك
يكي از مسايلي كه نويسنده با آن درگير است، دور‌نمايه‌اي است كه براي نوشته‌اش انتخاب مي‌كند. نويسنده با انتخاب دورنمايه، عملاً خود را در مسيري قرار مي‌دهد كه گاه جريان او را با خود مي‌برد. البته اين نكته، هرگز به اين معني نيست كه نويسنده در ادبيت نوشته‌اش محو مي‌شود.
نيوتن در قانون اول جاذبه عمومي مي‌گويد: «هر عملي، عكس‌العملي دارد برابر با آن و عكس آن». فرايند انتخاب موضوع، دقيقاً از اين قانون پيروي مي‌كند. وقتي نويسنده دورنمايه‌اي را اساس كار خود كرد، به گونه‌اي خود خواسته، خود را وارد يك جريان ادبي مي‌كند و در عين حال، با اين جريان پيش‌ مي‌رود. به طور مثال، نويسنده‌اي كه قصه‌ پليسي مي‌نويسد، قطعاً از قواعد اين ژانر پيروي مي‌كند و...
فرهاد حسن‌زاده، در نوشته‌هايش از سه‌گونة ادبي (ژانر) بهره مي‌برد: 1- طنز 2- ادبيات تخيلي 3- واقعگرايي. البته در تمام اين ژانرها، دور‌نماية آثار حسن‌زاده، به مسايل اجتماعي نزديكي بيشتري دارد. او تلاش دارد تا دردها، آرزوها و مشكلات جامعه را در خلال آثارش به نمايش بگذارد. ويژگي‌ كارهاي حسن‌زاده، پرداختن همين نكات در زندگي طبقة ضعيف و متوسط جامعه است. او از مجراي روايت زندگي اين طبقات، به دغدغه‌هاي شخصي خود مي‌پردازد. براي روشن‌تر شدن بحث، بهتر است سراغ كارهاي حسن‌زاده برويم.

غبار گذشت زمان بر پيشاني پدر
«سفر به خير سلطان سنجر»، مجموعة قصه‌اي است شامل شش قصة كوتاه. در اولين قصة اين مجموعه نويسنده، ماجراي پسري را روايت مي‌‌كند كه چون پدرش به صاحب موتور مقروض است، مجبور مي‌شود موتورش را با خط خوش تزيين كند. صاحب موتور و پدر راوي، هر دو از طبقه ضعيف جامعه‌اند. البته، نويسنده از شغل پدر چيزي نمي‌گويد، ولي صاحب موتور در ميدان تره‌بار كار مي‌كند.
در اين داستان، با اين‌كه قهرمان و راوي آن يك نوجوان است، كم‌تر از دغد‌دغه‌هاي نوجوان امروزي خبري هست. نوجوان امروزي، كم‌تر به خوش‌نويسي و چنين مسايلي توجه نشان مي‌دهد. شايد تزيين موتور با رنگ يا كاغذ‌هاي رنگي، هنوز براي او جالب باشد، اما او ديگر كم‌تر به مسايلي مثل خوش‌نويسي توجه دارد. حدود يك دهة قبل، دوچرخه‌ها را با نوارهايي پلاستيكي تزيين مي‌كردند. اين نوارها هم سبب مقاومت دوچرخه مي‌شد و هم به دوچرخه‌هاي كهنه و رنگ‌ و رو رفته رنگ و لعابي مي‌داد. اما امروزه اين نوارها چندان مورد توجه نوجوانان نيست. خوش‌نويسي در پشت موتور هم، شايد كاركردي مانند موضوع حاضر داشته باشد.
در قصة دوم، ماجراي يك «ساعت عقربي» روايت مي‌شود كه يك‌بار توسط ساعت‌ياز تعميير شده، اما بر اثر سهل‌انگاري راوي قصه، در هنگام حمل آن به خانه، به زمين مي‌افتد و دوباره آسيب مي‌بيند. راوي كه پسر نوجواني است، موضوع را به پدر نمي‌گويد و پدر، با عصبانيت نزد ساعت‌ساز برمي‌گردد و علت خرابي مجدد ساعت را جويا مي‌شود. بين آن‌ها درگيري لفظي در مي‌گيرد و پدر، ساعت‌ساز را تهديد مي‌كند كه با مأمور پليس، دوباره برخواهد گشت.
وقت برگشتن به مغازه، به همراه يك مأمور راهنمايي ـ رانندگي كه از آشنايان پدر است، آن‌ها‌ در مي‌يابند كه ساعت‌ساز بر اثر ناراحتي سكته كرده است. به بيمارستان مي‌روند و كمي بعد، همه چيز با خير و خوشي تمام مي‌شود.
اين قصه، خلاف بسياري از قصه‌هاي معاصر كه براي نوجوانان نوشته مي‌شود، روايت‌گر كنش‌ها و واكنش‌هاي يك «بچه مثبت» نيست. نوجوانان اين قصه، نوجواني‌ است ملموس و حس شدني و اساس اين قصه بر واقعيتي است كه او پنهان مي‌كند. راوي در حين حمل ساعت به خانه، با دوچرخه‌‌اش زمينه خورده و ساعت نيز آسيب ديده است، اما هرگز اين نكته را براي پدر بيان نمي‌كند. به همين دليل، احساس گناه مي‌كند. از طرف ديگر، پدر از رفتارش با ساعت‌ساز، احساس پشيماني مي‌كند و... اين نكات سبب مي‌شود كه اين قصه خواندني شود، اما پدر شاعر پيشه اين قصه، انگار به سال‌هاي اخير تعلق ندارد و مي‌توان غبار سال‌هاي دور را ديد كه روي پيشاني‌اش نشسته است.
در چهارمين قصة مجموعة، «هندوانه به شرط عشق»، پدر مي‌خواهد براي پاداش فرزندانش، آن‌ها را به گردش كوتاهي ببرد. پدر پيشنهاد مي‌‌كند كه براي اين گردش كوتاه، هندوانه‌اي را كه چندي پيش خريده‌اند و در يخچال است، با خود ببرند. اما مادر كه مي‌خواهد صرفه‌ جويي كند، با اين سفر كوتاه به پارك مخالف است. آن‌ها بدون مادر به پارك مي‌روند. وقت خوردن هندوانه، مردي خيره‌خيره به آن‌ها نگاه مي‌كند. مرد ظاهر فقيري دارد و بعد از آن‌كه از او دعوت مي‌كنند تا هندوانه بخورد، مي‌گويند كه پوست هنداوانه را براي گوسفندش مي‌خواهد. او يك ماه و هجده روز است كه زنش را گم كرده و در جست‌وجوي اوست. پدر به خانه برمي‌گردد تا مادر را هم در اين ضيافت شركت كنند.
به نظر مي‌رسد كه نوع جايزه دادن به پدر شاعر پيشة اين قصه، كمي نسبت به پدرهاي معاصر غريب است. پدرهاي امروزي، بنا به درخواست بچه‌هاي‌شان، معمولاً براي آن‌ها چيپس، پفك، ذرت بوداده و... مي‌خرند، نه هندوانه. شايد هندوانه، يكي از موتورهاي حركت روايت باشد كه بدون آن، قصه پيش‌ نمي‌رود. در چنين صورتي، مي‌بينم كه قصه بر پايه‌اي استوار شده كه بسيار لرزان است.
شايد بد نباشد در اين‌جا به نكته‌اي اشاره شود كه در آغاز بيان شد: نويسنده، با تأكيد بر چند عامل تفريح و پاداش، نگراني يك آدم دردمند، تنقلات براي روز تفريح و مادر حسابگر طبقه متوسط، قصة خود را بنا مي‌كند، اما مي‌بينيم كه اين «ابژه» خود به ساختاري تبديل مي‌شود كه ساختار قصة امروز نيست. شايد انتخاب هندوانه، گزينة مناسبي براي اين روايت نباشد؛ چرا كه مي‌بينيم با انتخاب آن، قصه مسير ديگري پيدا مي‌كند.
در دو قصة ديگر اين مجموعه نيز همين‌روند دنبال مي‌شود. حسن‌زاده با اين‌كه مي‌داند كه چطور قصه را شروع كند و چگونه آن را به پايان برساند، با انتخاب‌ دورنمايه‌هايي كه چندان با دغدغه‌هاي نوجوان امروزي همسو نيست، تا اندازه‌اي فضا را از دست مي‌دهد.

گذر از دنياي عيني
«عشق و آينه»، مجموعه‌ قصة ديگري از فرهاد حسن‌زاده است با شش قصة كوتاه. دو قصة اين مجموعه را مي‌توان قصة جنگ دانست؛ هر چند هر دو قصه، پس از جنگ اتفاق افتاده‌اند. نويسنده را مي‌توان در اين دو داستان از ساير كارهايش موفق دانست؛ مخصوصاً در قصة «پرگار».
در اين قصه، روايت پسرنوجواني را مي‌خوانيم كه گمان مي‌برد پايش را روي مين گذاشته و اگر آن را از روي مين بلند كند، مين منفجر خواهد شد. ايستادن پسر روي مين احتمالي، فلاش بك‌هايي را در ذهن او ايجاد مي‌كند كه به همراه دلهره‌اي مدام، قصه را به خوبي پيش مي‌برد. هر چند تا انتهاي قصه راوي متوجه نمي‌شود كه پايش روي مين نبوده، همين‌ واقعيت باعث مي‌شود كه او به نگاهي تازه به پيرامون برسد.
تك‌گويي‌هاي پسرك، در اين قصه بسيار زيباست و در عين حال، خود سبب مي‌شود كه روايت هم به خوبي پيش برود و خواننده با آن درگير شود: «بي‌فايده. اگر گل سرخ توي اين بيابون سبز بشه، اين صدا هم به جايي مي‌رسد. اين‌جا ديگر كوه هم نيست كه دست كم صدا برگردد و دلت خوش شود و زياد احساس تنهايي نكني... كاري بكن. چه كار بايد بكنم؟ بگويي حرف بزن، زدم. بگويي گريه كن، بگويي دعا بخوان، خواندم. بگويي داد بزن، زدم. آخر چقدر بايد عربده بكشم و گلويم را پاره كنم و آخرش بي‌فايده.»
نويسنده، هرگاه به درون خود، يعني واقعيت دروني‌اش رجوع مي‌كند، موفق‌تر است. شايد به تعبير لوكاچ، نويسنده وقتي به شرح واقعيت صوري بپردازد، بيشتر از آن دور مي‌شود؛ چون به هر حال، كلمه نمي‌تواند به تنهايي بار واقعيت را حمل كند و رابطه «دال و مدلول»، پيش از اين، توسط «سوسور» واگشايي شده بود. سوسور عقيده داشت كه «درخت» نوشتاري، هرگز نمي‌تواند با «درخت» عيني برابري كند و تنها بر آن دلالت دارد.
در قصة «ديده‌بان»، روايت دختر جواني را مي‌خوانيم كه در حال ياد‌آوري گذشته است. او هنگام واكسن‌زدن كفش پدر، ياد روزهايي مي‌افتد كه پدر به جبهه مي‌رفت. پدر يك ديده‌بان بود و چشم‌هايش را در جبهه از دست داده بود.
پدر باز هم مي‌خواهد به سفر برود. او از برادر كوچك‌تر راوي مي‌خواهد كه «سوغاتي»‌اش را انتخاب كند. برادر هم اصرار مي‌كند كه پدر برايش يك دوربين ديده‌باني بياورد. روايت كه در رفت و آمدي بين حال و گذشته است و در عين حال بيانگر ذهنيات راوي، بسيار زيبا و دلنشين درآمده است. نويسنده توانسته در اين قصه، لحظات زيبايي خلق كند. براي مثال، در صفحة دوم قصه، وقتي دختر در حال برق انداختن كفش پدر است، پدر نابينا نزديك مي‌آيد و مي‌گويد: «زياد برقش ننداز. چشمم مي‌كنند. صد دفعه گفتم: «خاكي باش دختر». و راوي احتمالاً در دلش مي‌گويد: «قربان اين خاكي باش گفتنت بروم...» اما جملة ديگري مي‌گويد.
ارتباط عاطفي پدر و دختر، به صورت تداعي‌هاي زيبايي كه در ذهن راوي (دختر) شكل مي‌گيرد، هم تأثير‌گذار است و هم روايت را پيش مي‌برد و به ما اطلاعات جديد مي‌دهد.
«عشق و آينه»، از ديگر قصه‌هاي مجموعه‌ است كه عنوان كتاب هم از اين قصه برگرفته شده. همت كه در يك مغازة شيشه‌بري كار مي‌كند، مأمور مي‌شود آينه‌اي براي منوچهر ببرد. منوچهر به تازگي از خدمت سربازي برگشته است و يك آرايشگاه برايش باز كرده‌اند. آينه سنگين است، اما نوجوان به دليل علاقه‌اي كه به دختر صاحب مغازة شيشه‌بري دارد، سنگيني را تحمل مي‌كند. او مي‌خواهد به واسطة اين كارهايش، خودش را هرچه بيشتر به «اوستا» نزديك كند. همت وقتي به بازار مي‌رسد، منيژه، دختر صاحبكارش را مي‌بيند كه به همراه منوچهر و چند نفر ديگر، در حال خريد لوازم براي عروسي هستند. آن آينه هم، آينة عروسي منيژه و منوچهر است. پسر يخ مي‌كند و صورتش پر از عرق مي‌شود.
«عشق و آينه» قصة زيبايي از نوجواني است. اما براي نوجوان‌ها نيست. اين قصه بيشتري براي خوانندگاني جالب است كه نوجواني را پشت سر گذاشته‌اند و آن را از دور نگاه مي‌كنند. نوجوان‌هاي اين سال‌ها، كم‌تر براي پول در آوردند، سركار مي‌روند. نوستالژي كار در تابستان، براي نوجوان‌هاي يك دهة قبل، چيز غريبي نبود، در حالي‌كه اين‌ نكته، امروزه كم‌تر به چشم مي‌خورد. دغدغه‌هاي همت، دغه‌دغه‌هاي نوجوان امروز نيست و با آن‌كه در تداعي معناي‌ِ «عشق» در رفتار منيژه، شايد به اندازه كافي انگيزه پيدا كند، اما كم‌تر امروزي مي‌نمايد. مقولة عشق، يكي از سوژه‌هاي ازلي ـ ابدي است، اما كميت و كيفيت آن با گذر زمان دچار تغيير و تحول مي‌شود.
با اين همه، نمي‌توان جسارت نويسنده را در روايت عشق نوجواني، نديده گرفت. او با نمايش اين موضوع كه براي نوجوان‌هاي ما، نوعي ميوة ممنوع محسوب مي‌شود، گاهي به پيش برداشته است. «عشق و آينه» قصه‌اي خواندني است اما براي بزرگسال‌ها.

راوي اول شخص، راوي سوم شخص
«مرده‌اي كه زنده شد»، قصه تعدادي بچه آپارتمان‌نشين است كه در كنار محل زندگي‌شان، مردي را مي‌بينند كه بي‌حركت روي زمين افتاده است. ابتدا بچه‌ها فكر مي‌كنند كه او مرده، اما كمي بعد متوجه مي‌شوند كه مرد يا بي‌حال بوده يا خواب بوده است. مرد معتاد به مواد مخدر است و قبلاً به شغل‌هاي مختلفي، از جمله ادارة يك رستوران و نيز روزنامه‌فروشي سر‌چهارراه پرداخته، اما حوادثي او را به وضع فعلي دچار كرده است. بچه‌ها تمام تلاش خود را به كار مي‌گيرند كه به مرد كمك كنند تا او نزد خانواده‌اش برگردد و زندگي خود را دوباره از سر گيرد.
بچه‌هاي «مرده‌اي كه زنده شد»، خلاف دو كتاب پيشين حسن‌زاده كه به شرح‌شان پرداختيم، بچه‌هاي سر به راهي هستند كه دست از پا خطا نمي‌كنند و در يك كلام، منتظرند تا به ديگران خوبي كنند. با اين‌كه نويسنده كوشيد با انتخاب راوي اول شخص، مخاطب را هرچه بيش‌تر به اثر نزديك كند، اما راوي اول شخص، فقط در حد استفاده از فعل‌ها وشناسه‌ها محدود مي‌ماند. با تغيير‌ اندكي در ساختا جمله و تغيير فعل‌هاي آن از اول شخص به سوم شخص مفرد، مي‌بينيم كه اتفاق چنداني در روايت نمي‌افتد نويسنده با استفاده از رواي اول شخص، مي‌توانست با زدن عينك فريد (راوي) به چشم، دنيا را از چشم او ببيند، اما اين اتفاق نمي‌افتد و نگاه به روايت، در سطح محدود مي‌ماند.
بقيه اعضاي گروه هم بچه‌هايي معمولي هستند و به لحاظ شخصي چيزي ندارند كه آن‌ها را متمايز كند؛ سياهي لشكرهايي هستند كه قرار است فقط جاي خالي روايت را پر كنند، اما هم چنان كه راوي نيز مي‌گويد، غزاله با بقيه فرق دارد. غزاله دختري است كه به قول راوي، رفتاري پسرانه دارد. او كه در چند مورد، مثل نزديك شده به مرد مرده، شجاعت به خرج مي‌دهد و به واسطة همين كنش‌ها داراي اهميت مي‌شود، مي‌تواند كاركرد بيشتري در قصه داشته باشد، اما چنين نمي‌شود.
نويسنده با اين‌كه كوشيده است تا با آوردن افرادي ديگر، مثل فرخنده، خواهر عاطفي و عجيب و غريب راوي و آقاي قاليباف، مدير ساختمان، فضايي ملموس از يك زندگي آپارتمان‌نشين را تصوير كند. اما به دليل آن‌كه نگاه او به شخصيت‌ها، در حد رفتار ظاهري‌شان محدود مانده، در به تصوير كشيدن اين فضا چندان موفق نيست.
با اين همه، نمي‌شود نثر زيباي حسن‌زاده را نديده گرفت؛ نثري كه صيقل خورده و نرم، در تمام قصه‌ ما را به آرامي به جلو مي‌برد.

بازي زباني براي طنز
«روزنامه‌ سقفي همشاگردي» كه مجموعه نوشته‌هاي‌طنز است و قبلاً به صورت ماهانه در «كيهان ‌بچه‌ها»به چاپ رسيده، تلاش دارد تا شكلي كاريكاتورگونه از زبان را به نمايش بگذارد.
روزنامه سقفي. يك «سرمقاله» دارد كه قرار است سردبير روزنامه، ورپريده، آن را بنويسد. در هر شمارة آن، يك شعر ناشيانه، تصوير‌ها و تفسير‌ها، بحث اجتماعي، مو از ماست، نيازمندي‌هاي همشاگردي، معرفي كتاب و... به تناوب به چاپ مي‌رسد.
اين مجموعه نيز درست مانند ديگر كتاب‌هاي فرهاد حسن‌زاده، داراي نگاه اجتماعي و انتقادي به مسايل روز است. با اين تفاوت كه نويسنده، رويكردي را در اين مجموعه به عنوان پلان اول نوشتاري برمي‌گزيند كه هر چند در كتاب‌هاي ديگرش هم حضور دارد، كم‌رنگ است. او در اين مجموعه، براي رسيدن به موقعيت طنز در متن، بازي زباني را سرلوحه كارش قرار مي‌دهد.
زباني كه نويسنده براي اين كار انتخاب مي‌‌كند، زبان فشيانه‌اي است كه قبل از آن نيز در نوشته‌هاي طنز مورد استفاده قرار مي‌گرفته است. نمي‌توان شروع اين‌گونه زبان را در طنز به «گل‌آقا» نسبت داد، اما يكي از جاهايي كه اين زبان با قدرت مورد استفاده قرار گرفته، مجلة «گل‌آقا»ست. حسن‌زاده با افزودن نكته‌هايي به اين زبان، گامي به پيش برداشته است. او با استفاده از «بازي زباني صوري در كلمه‌ها»، جاني تازه به اين فشيانه‌ داده است. البته، استفاده بيش از حد از اين تكنيك، طراوت آن را مي‌گيرد، چند مثال مي‌زنم.
در صفحه 39 از مجموعة اول «روزنامه سقفي...» قسمت تحتاني اين چنين شروع مي‌شود: «اين قسمت برعكس سرملاقة همشيره كه كشكي بود، كمي تا قسمتي آبكي است. مواظب باشيد كه يك وقت خيس نشويد!» يا در «سرملاقة» صفحة 70 چنين آمده: «رفته‌اند سراغ مديريت محترم مدرسه و دهان‌شان را باز كرده‌اند و هي عليه ما سمپاشي كرده‌اند. البته ما سوسكي نيستيم كه از اين سم‌ها بميريم (بر وزن ما بيدي نيستم كه به اين بادها بلرزيم) و...
به نظر مي‌رسد كه نوشته‌هاي روزنامة سقفي، به صورت جدا‌ جدا، خواندني باشد، اما وقتي كنار هم مي‌آيد، ديگر آن طراوت و تازگي را ندارد. انگار دست‌ نويسنده رو مي‌شود و ترفند‌هاي او در بازي زباني، كارآيي خود را از دست مي‌دهند. از طرف ديگر، نويسنده باز هم دغدغه‌هاي خود، يعني دغدغه‌هاي نوجواني خود را تعقيب مي‌كند. «ورپريده» كه سردبير روزنامه سقفي است، براي به دست آوردن دل بچه‌ها، مدادشان را مي‌تراشد يا به آن‌ها لواشك و آلوچه مي‌دهد. در صورتي كه مناسبات بچه‌ها، الان در مدرسه به گونه‌اي ديگر است. هم‌چنين، نويسنده به فقر طبقه متوسط اشاره مي‌كند، اما اشاره‌‌هاي او كمي قديمي مي‌نمايد. براي مثال، زماني كه يك بچه كارمند، مي‌گويد كه لوازم تحرير و دفتر را از «تعاوني» مي‌خزند، بچه‌ پولدار از لوازم تحرير خوش‌بوي خود، نام مي‌برد. آيا هنوز هم «تعاوني‌ها» مثل سال‌هاي دهة شصت كاركرد دارند؟ اين شعر‌ را بخوانيم:
«نگاهم خيره مانده در نگاه كيف بي‌بندم
نمي‌دانم به حال خود
بگريم يا بخندم؟
ولش كن، بي‌خيالش
همان بهتر كه چشم‌ها را ببندم
به بازي‌هاي اين دنيا بخندم
نمي‌داني مگر تو
كه من يك بچه‌ كارمندم.»

دنياي اديسه‌وار لنگه كفش
ادبياتي كه مبتني بر تخيل و خيال‌ورزي است، يكي ديگر از گونه‌هايي است كه فرهاد حسن‌زاده، براي نوشتن بر‌مي‌گزيند. البته او از اين‌گونه (ژانر)، بيشتر از ادبيات كودكان بهره مي‌برد تا ادبيات نوجوانان.
وقتي «لولوي زيباي قصه‌گو» را مي‌خوانيم، به ياد شعر سهراب سپهري مي‌افتيم: «گل شبدر، چه كم از لالة قرمز دارد». نويسنده، در اين قصه، كوشيده تا كودك را با دنياي جديد آشنا كند. آشنايي زدايي حسن‌زاده، در اين قصه، جالب و توجه‌ برانگيز است.
او مي‌كوشد تا «لولوي شيشه‌ها» را اين بار در قالب قصه‌گويي مهربان معرفي كند؛ لولويي كه همواره بچه‌ها را مي‌ترسانيده است، اين بار جاي مادري را مي‌گيرد كه حوصلة قصه‌ گفتن ندارد.
كاربرد قصه در قصه نيز به نحو زيبايي در كار مي‌نشيند. به نظرم، هرگاه نويسنده وارد دنياي خيال مي‌شود، بشيتر با او همراه مي‌شويم. تخيل و فانتزي در كار او دوست داشتني است.اين رويكرد، در كتاب «همان لنگه كفش» هم خودنمايي مي‌كند. اين قصه كه شخصيت يك لنگه كفش را دنبال مي‌كند، جذاب و خواندني است. لنگه كفش، به دنبال جفتش است و از لنگه كفش‌هاي تنبل و بي‌خاصيت بدش مي‌آيد. لنگه كفش تنها، درست مثل ماهي سياه كوچولو، در سفر اديسه‌وارش، دنياي جديدي را تجربه مي‌كند.
خيال‌ورزي نويسنده با شخصيت قصة خود، شخصيتي كه فقط يك لنگه كفش است، مي‌تواند قوة خيال كودك را بيدار سازد و در ضمن، جاي خالي بزرگي را در ادبيات كودك ما پر كند. حسن‌زاده واقعاً شهامت فراواني به خرج داده كه اين ساختار را براي داستانش انتخاب كرده؛ ساختاري كه نويسنده در قصه حضور دارد و با «قصه در قصه» و چند لايه شدن روايت، ماجرا را پيش مي‌برد. اين نكته را فراموش نكنيم كه اين ساختار هنوز در ادبيات بزرگسالان ما هم امتحان خود را پس نداده و مخالفان بسياري دارد.
«دو لقمة چرب و نرم» هم روايت يك نقاش است كه مي‌خواهد دو گوسفند بكشد، اما گرگي پيدا شده كه مي‌خواهد گوسفند‌ها را بخورد. اين قصه هم درست به مانند «همان يك لنگه كفش» و «لولوي زيباي قصه‌گو»، براساس تخيل خلق شده است. البته خلاف آن دو، ساختار آشنازدايانه را به كناري مي‌گذارد و باز هم روايت گرگ بدجنس را مطرح مي‌كند و قصة بره مظلوم را. ابرها هم كه در شكل‌هاي مختلف، ديگر استعاره‌هايي جديد نيستند و بارها در ادبيات تكرار شده‌اند.
نويسنده با پاياني خوش، قصه را به پايان مي‌رساند. به اين ترتيب كه ابرها، فقط روي گرگ


مي‌بارند و او را مي‌ترسانند و گرگ فرار مي‌كند.

دنياي ملموس تخيل
چنان‌چه در سطر‌هاي بالا ديديم، انتخاب سوژه، همواره پيش برندة ساختار روايت بوده است. نويسنده هرگاه كه خواسته‌ گزارشگر واقعيت عيني باشد، مجبور شده كه وارد دنياي كليشه‌ها شود و هرگاه واقعيت دروني شده‌اش را به نمايش گذاشته‌، توانسته‌ دنياي ملموس و زيبا بيافريند.
در اين‌كه كودكان و نوجوانان، تجزية تصويري اندكي از جهان دارند، شكي نيست. اما فرو كاستن دنياي آن‌ها به ماجرا‌ها عيني، مي‌تواند خيال آن‌ها را هر‌چه بيشتر محدود كند. پذيرفتن قصه، به عنوان استعاره‌اي از دنياي حقيقي، مي‌تواند دريچه‌هاي فراواني براي ما باز كند كه قصه‌گو از اين رهگذر، حتي تجربه‌هاي خود را هم با ديگران تقسيم كند. چنان چه تاريخ ادبيات اثبات كرده، ديگر توصيف «جزء به كل»، كارا نيست. ديگر كسي توصيف‌هاي طولاني بالزاك‌وار را كه در تلاش براي بازنمايي هرچه بيشتر واقعيت بود، دوست ندارد. هر چند حسن‌زاده، هرگز دچار اين فضا نمي‌شود، وفاداري بيش از حد او به واقعيت، عرصه روايت را بر او تنگ مي‌كند و هرگاه كه او از اين واقعگرايي فاصله‌ مي‌گيرد، قصه‌هاي او هماني مي‌شود كه همه دوست داريم؛ دنياي زنده و ملموس، دنيايي كه هر چند ممكن است به نوجوان سال‌هاي قبل برگردد، هم چنان زيباست و دوستش داريم.


آهسته و پيوسته با گام‌‌هايي استوار

نگاهي به داستاني‌هاي فرهاد حسن‌زاده
روح‌الله مهدي‌پور عمرانی :فرهاد حسن‌زاده، با تواني بالا و روحيه‌اي شاداب، قلمي روان و زباني ساده و سر راست، رويكردي واقع‌گرا و ذهنيتي پرحجم، براي كودكان و نوجوانان مي‌نويسد. گرايش حسن‌زاده به حوزه نوجانان، پررنگ‌تر و علاقه‌اش به داستان‌هاي بلند و رمان بيشتر است. هم‌چنين، به نظر مي‌رسد كه سادگي و صميميت در نثر حسن‌زاده در نوع خود بي‌مانند باشد.
بارشناسي‌ِ داستان‌هاي فرهاد حسن‌زاده و بررسي عناصر آن، كار دشواري نيست، اما اكثريت آثارش، زمان بررسي را به درازا مي‌كشاند، بنابراين و با توجه به طرح و حجم اين مقاله كه در برگيرنده آثار اين نويسنده خلاق حوزه كودك و نوجوان است، ناگزير او كوتاه‌نويسي هستيم. در اين نوشتار، برآنيم تا تحليلي از داستان‌هاي او به دست دهيم.

نقد و بررسي داستان‌ها


در اين بخش از مقاله، به گزيده و گلچيني از كتاب‌ها و داستان‌هاي اين نويسنده، بسنده مي‌كنيم.

آهنگي براي چهارشنبه‌ها
اين رمان، آميزه‌اي است از تراژدي و حماسه. «آهنگي براي چهارشنبه‌ها»، داستاني است كه از چند جهت ادامه مي‌يابد. چند سويگي حركت اين داستان بلند، آن را از حالت يك سرگذشت معمولي بيرون آورده، با تعريف كامل و همه جانبه «رمان» سازگاري مي‌دهد و به اين صورت، «زندگي» در ترادف با «رمان» معنا مي‌يابد.

ـ فشرده داستان:
گروهي سينماگر، براي گزينش يك بازيگر بومي و غير‌حرفه‌اي، به مدرسه‌اي در اهواز مي‌روند. پس از بازديد از كلاس‌ها، چهره‌ مناسبي نمي‌يابند، جز «فرهان شاكري» كه به علت ناآرامي، از كلاس اخراج مي‌شود. در بيرون از شهر، وقتي براي نوشيدن نوشابه، جلوي دكه پيرزني مي‌ايستد، فرهان را مي‌بينند كه سازدهني مي‌زند. ننه خورشيد (صاحب دكه)، به آن‌ها مي‌گويد كه فرهان، مهاجر خرمشهري است. جنگ آن‌ها را آواره كرده است. پدرش جابر در راه‌آهن كار مي‌كند. كارگردان، فرهان را براي بازي در فيلم خود مناسب مي‌داند. با راهنمايي و ياري ننه خورشيد، به خانه فرهان مي‌روند. پدر فرهان راضي مي‌شود كه پسرش در فيلم‌ بازي كند، ولي هنگامي كه پي مي‌برد اكثر صحنه‌هاي فيلم در اصفهان، گيلان و خراسان فيلم‌برداري خواهد شد، تصميم مي‌گيرد خودش هم با گروه همراه شود. مخصوصاً كه خودش هم به بازيگري علاقه دارد و قبلاً هم در يك فيلم‌سازي بازي كرده است. فرهان، بازيگري نمي‌داند و براي آماده شدن و ايفاي نقش مطابق ميل كارگردان، فشار‌هاي جسمي و روحي فراواني را تحمل مي‌كند. حتي چند بار توسط كارگردان و پدرش، تنبيه مي‌شود. جابر «پدر فرهان» در اين فيلم، در نقش بچه دزد ظاهر مي‌شود. فرهان در اين ميانه، به شناخت واقعي زندگي و هنر و سينما دست مي‌يابد. هنگامي كه فيلم به پايان مي‌رسد، پدرش اندك پولي به عنوان دستمزد مي‌گيرد و كارگردان، يك دوچرخه‌ براي فرمان مي‌خرد.
جابر با يكي از عوامل فيلم‌برداري (مينا) طرح ازدواج مي‌ريزد. آن‌‌ها فرهان را تنها مي‌گذارند و فرهان مجبور مي‌شود دوچرخه‌اش را بفروشد و به اهواز برگردد. وقتي به اهوار مي‌رسد، متوجه مي‌شود كه خانه‌شان توسط عراقي‌ها بمباران شده، مادر و خواهر‌ها و برادرش از بين رفته‌اند...
سينما و بازيگري، همواره يكي از جذاب‌ترين دغه‌غه‌هاي نوجوانان بوده و هست. در اين زمينه تاكنون، داستان‌هاي فراواني نوشته شده است. حسن‌زاده هنرپيشه شدن و وسوسه آن در روح و جان نوجوانان را پيش از اين نيز دستمايه داستان قرار داده بود. وي در داستان كوتاه «چارلي بازي»، از مجموعه «بزرگ‌ترين خط‌كش دنيا»، عشق زايد‌الوصف يك نوجوان را به سينما و بازيگري و هنرپيشگي، به خوبي نشان داده است. نويسنده در آن داستان، با استفاده از عنصر خيال، ميان زندگي نوجواني فقير و چارلي چاپلين كه از خانواده‌اي تنگ‌دست بود، پ‍ُلي مي‌زند و با بهره‌گيري از طنزي گزنده و تلخ، زندگي‌ قشري از نوجوانان ايراني را نشان مي‌دهد.
به جز نمونه بالا، روايت‌هاي ديگري در سال‌هاي اخير، در زمينه انتخاب سينما و بازيگري به عنوان مضمون داستان، توسط داستان‌نويسان ايراني صورت گرفته است كه به چند نمونه اشاره مي‌شود:
الف) داستان‌هايي كه در آن‌ها، نوجوانان و دانش‌آموزان مدارس، به عنوان بازيگر غيرحرفه‌اي مورد استفاده قرار مي‌گيرد:
ـ روايت‌ِ محسن مخملباف در فيلم‌نامه «نون و گلدون»
بخشي از داستان‌ِ فيلم، پيرامون‌ِ گزينش هنرپيشه غيرحرفه‌اي از ميان نوجوانان دور مي‌زند.
ب) داستان‌هايي كه قهرمان داستان، علاقه زيادي به بازيگري دارد و ماجرا‌هاي داستان، در اين فضا و زمينه شكل‌مي‌گيرد:
نمونه اول: روايت‌ِ داريوش عابدي، در ر‌ُمان‌ِ«هنرپيشه». عابدي در اين رمان‌ِ نوجوانانه، عشق و علاقه‌ نوجواني را نشان مي‌دهد كه براي بازيگري و مشهور شدن، دست از درس و مشق مي‌كشد و رنج‌هاي فراواني را به جان مي‌خرد.
نمونه‌دوم: روايت هوشنگ مرادي‌كرماني، در مجموعه‌ قصه‌هاي مجيد. نويسنده در قسمتي از داستان‌هاي به هم پيوسته «مجيد»، نوجواني را به تصوير مي‌‌كشد كه تمام هم‌ّ و غم‌ّ وي، بازيگر شدن و مقابل دوربين قرار گرفتن است.
نمونه‌سوم: روايت‌ِ فرهاد حسن‌زاده در رمان‌ِ «آهنگي براي چهارشنبه‌ها».
حسن‌زاده، در اين رمان، به جنوب مي‌رود. نويسنده در بيشتر داستان‌هايش، دل در گرو‌ِ زادگاهش دارد. براي همين رويكرد است كه مي‌تواند بعضي از كتاب‌ها و داستان‌هايش را در زمره ادبيات بومي و اقليمي به حساب آورد.

جنبه‌هاي داستان
1- روايت‌شناسي
رمان‌ِ «آهنگي براي چهارشنبه‌ها» از لحاظ زاويه روايت، با ديگر داستان‌هاي فرهاد حسن‌زاده تفاوت دارد. نويسنده‌ در اين رمان، از دو زاويه روايت استفاده كرده است. فصل‌هاي فرد كتاب، از زبان‌ راوي اول شخص مفرد و فصل‌هاي زوج آن از زبان راوي داناي كل (سوم شخص مفرد) روايت مي‌شود. راوي اول شخص، ماجرا‌هاي داستان را در ياد و ذهن خود، مرور مي‌كند و در فصل‌هاي زوج، ماجرا‌ها اتفاق مي‌افتد. فصل‌هاي فرد، جدال راوي با درون خود و با رويداد‌هايي است كه ماده‌ها پيش در طول داستان رخ داده بود.

2- زبان‌شناسي
نويسنده در اين رمان، دو نوع زبان را به كار گرفته است. زبان راوي اول شخص، محاوره‌اي و شكسته و زبان راوي داناي كل، رسمي و در گفت‌و‌گوها، شكسته است. حسن‌زاده براي آدم‌هاي جنوبي، ته لهجه‌ جنوبي به كار برده، اما براي آدم‌هاي ديگر، مثلاً براي سرباز تبريزي و گيلاني، گويش فارسي معيار را برگزيده است. اگر نويسنده بر چگونگي گويش‌هاي تركي و گيلكي تسلط داشت و در ديالوگ‌ها از آن استفاده مي‌كرد، برگوارايي و واقع‌گرايي‌ِ اثر مي‌افزود.
نثر رمان، چه در حالت محاوره‌ و شكسته و چه در حالت رسمي و سالم، نثري يكدست و داستاني و قابل قبول است. اين سلامت و يكدستي، در رمان تخيليِ «كلاغ كامپيوتر» اصلاً رعايت نشده است.

3- كنش‌شناسي
كنش‌ها و واكنش‌هاي داستان، طبيعي است. آدم‌ها به اندازه توانايي و ظرفيت خود، دست به اقدام مي‌زنند و نبابراين باورپذيرند. همين خصيصه، خواننده را با آدم‌ها و رويداد‌ها همراه مي‌كند. در ميان حوادث داستان، تنها حادثه ترك كردن فرهان از سوي پدر و زن جديدش (مينا)، تا حدودي خام و شاب‌آلود مي‌نمايد.
با توجه به گستره طرح داستان، اگر نويسنده اين بخش از داستان‌ را با فراغت بيشتري مي‌پرداخت، نه تنها جاي خرده‌گيري نبود، بلكه داستان‌ را قوي‌تر و واقع‌نماتر جلوه مي‌داد.
رفتار فرهان، با كارگردان و پدر حتي با پديده جنگ، رفتاري مناسب و طبيعي و پذيرفتني است. رفتار راوي اول شخص هم در مورد جنگ، طبيعي به نظر مي‌رسد:
«گفت: تو كه نمي‌توني بجنگي.
گفتم: مي‌تونم، ولي نمي‌خوام.»(1)
پررنگ‌ترين كشمكش داستان، جدال ميان آدم‌هاست. جدال ميان فرهان و كارگردان، جدال ميان جابر (پدر فرهان) و كارگردان، جدال ميان فرهان و پدرش. اما ژرف‌ترين كشمكش، جدال فرهان با سرنوشتي است كه از شرايط ناخوشايند اجتماعي (جنگ، آوارگي، فقر و...) نشأت مي‌گيرد. در ميان انواع كشمكش‌هاي موجود در اين رمان، دشوار‌ترين نوع كشمكش، جدال آدمي با تقدير است كه به علت عدم دسترسي و دشواري رويا‌رويي با آن، معمولاً به سختي حل مي‌شود.
نويسنده با به كارگيري پيرنگ ساده و طراحي ماجراهايي آشنا و طبيعي، سناخت پيچيدگي‌هاي كشمكش ديرفهم آدمي با تقدير را آسان‌ مي‌سازد.
4- شخصيت‌‌شناسي
شخصيت‌هاي رمان «آهنگي براي چهارشنبه‌ها»، زياد نيستند. به جز فرهان و پدرش كه در روند حركت داستان، دستخوش تغيير رفتار مي‌شوند، بقيه آدم‌‌ها در حد «تيپ» باقي مي‌مانند. محوريت فرهان در داستان و مبارزه پيدا و پنهاني كه اين نوجوان جنگ‌زده، با عوامل بازدارنده رشد منش و شخصيت خود نشان مي‌دهد، از او شخصيتي كامل و در مواردي فراواقعي مي‌سازد. نويسنده، علت رفتار‌هاي «فرزانه» را نشان نمي‌دهد. بنابراين، خواننده نمي‌داند كه چرا ميان اين همه آدم‌ گروه فيلم‌سازي، «فرزانه» رفتاري مادرانه و انساني با فرهان دارد؟ چرا دو بار براي فرهان عينك آفتابي مي‌خرد؟ چرا فرهان با او (با فرزانه)، درد دل مي‌كند؟
ناشناخته‌ترين شخصيت‌ داستان، راوي اول شخص است. خواننده نوجوان، به آساني نمي‌تواند او را بشناسد.
نويسنده داستان‌هاي نوجوانانه، نبايد آدم‌هايش را به سبب آرايه‌هاي ساختاري و شكل‌گرايي‌‌هاي فرنگي مآبانه، در هاله‌اي از ابهام نگه دارد.

5- مايه‌شناسي داستان
درباره سوژه‌شناسي و بررسي فكر اوليه اين رمان، در صفحه‌هاي گذشته، به طور فشرده بحث شده و همانندي آن با روايت‌هاي مشابه از اين دست، نشان داده شد. آن‌چه در اين فصل جاي سخن دارد، اين است كه نويسنده بيشتر از راه مشاهده و ديدن‌ِ نمونه‌هاي واقعي و بيروني، به اين مايه داستاني دست يافته است تا از راه انديشه. به ديگر سخن، راه يافتن به اين سوژه داستاني، بيش از آن‌كه «جوششي» باشد، «كوششي» است.
هر چند مايه داستاني‌ِ به كار رفته در اين رمان، در ادبيات داستاني نوجوانان و حتي بزرگسالان، مسبوق به سابقه است و رنگ و بوي تكرار و ماندگي دارد، نوع نگاه نويسنده و زاويه ديد راويان داستان و رويد‌ادهاي اصلي و فرعي كه پيش‌برنده داستانند و نيز قدرت‌ِ پرداخت آن، در حدي است كه رگه‌هايي از نوآوري و خلاقيت هنري در آن ديده مي‌شود و همين ويژگي، آن را نسبت به روايت‌‌هاي ديگري از اين نوع، متمايز مي‌سازد. ناگفته‌ نماند كه پرداخت فصل‌هاي پاياني رمان، نشانه‌هايي از شتاب‌زدگي نويسنده را در خود دارد.

6- درونه‌شناسي داستان
«آهنگي براي چهارشنبه‌ها»، از لحاظ درونمايه نيز قابل ارزيابي است. هر داستان مي‌تواند چنديد دورنمايه داشته باشد كه همه دورنمايه‌ها در يك سطح و اندازه نيستند.
در اين رمان‌ِ كوتاه، نويسنده فقط يك دورنمايه را پرورش نداده، بلكه از دورنمايه‌هاي ديگري هم سود‌ برده است؛ از قبيل:
1- جنگ و بي‌خانماني مردم شهر‌هاي جنوب
2- اهميت اين پديده اجتماعي براي فيلم‌سازان و استفاده ابزاري از آن
3- اخلاق اجتماعي سينما‌گران
4- خودخواهي بعضي از مردان (جابر) و تمايل به ازدواج دوباره
4- قرباني كردن فرزند براي گذران زندگي و خودشباشي‌گري‌هاي زود‌گذر
6- ...
در ميان دورنمايه‌ها و مضمون‌هاي بالا، آن‌چه ژرفاي بيشتري دارد و بررسي عميق‌تري را مي‌طلبد، موضوع‌ِ قرباني كردن فرزند، براي مطالبه كالايي كم‌بهاست.
در اين رمان، پدر راضي مي‌شود در برابر مقدار ناچيزي پول و ارضاي حس‌ شهرت‌طلبي و نامجويي خود (بازي كردن در فيلم)، فرزندنش را به نوعي بفروشد. در فصل هفتم، سر صحنة ضبط فيلم، هنگامي كه كارگردان از توجيه فرهان در مي‌ماند، دست به دامن پدر (جابر) مي‌شود و پشت بلند‌گو به جابر مي‌گويد كه بيايد و پسرش را شيرفهم كند!
ـ آقا جابر! بيا پايين حالي‌اش كن. مثل اين‌كه زبون‌ ما رو نمي‌فهمه.
جابر گفت:
ـ مو خستمه، خودت با هر زبوني كه مي‌دوني حالي‌ش كن! ئي ديگه پسر مو نيست. سندشه زدم به نام خودتون. هر جوري كه خودت مي‌دوني. (2)
نويسنده، با آوردن اين گفت‌وگوي زيبا و در عين حال تراژيك، جريان‌ِ قرباني كردن و حتي فروختن فرهان را بيان مي‌كند. او از اين كشف غمبار و حزن‌انگيز خود راضي نمي‌شود و در صحنه‌اي كه پس از اين مي‌آورد، موضوع فروختن پسر را از زبان خود او، آشكارا در برابر ديدگان خواننده قرار مي‌دهد.
نويسنده، در مقام راوي داناي كل‌ِ مداخله‌گر، احساس تراژيك فرهان را اين‌گونه بروز مي‌دهد:
«هيچ كس را نداشت. احساس تنهايي مي‌كرد. حس مي‌كرد پدرش او را فروخته. چاره‌اي نداشت جز گريه. زار زد و زانوهايش سست شد و نشست روي زمين. مشتي خاك برداشت و بر سرش ريخت. صداي كارگردان تو گوشش چكيد:
ــ كات! عالي بود. معركه.» (3)
پيش از حسن‌زاده، داستان‌نويس ديگري (فريدون عموزاده خليلي)، جريان فروختن فرزند به دست پدر را با غمنامگي بيشتري در قالب داستان كوتاه‌ِ «دو خرماي نارس» نمايش داده است كه با غمنامه رستم و سهراب، بي‌شباهت نيست.
داستان اگر نتواند شادي و اندوه نهفته در ذات زندگي را كشف و آشكار سازد، چيزي كم دارد. نويسنده در اين رمان، كوشيد به اين هدف نزديك شود. توماس هاردي، زماني نوشته بود:
«كار شاعر و نويسنده آن است كه غم نهفته در دل شكوهمند‌ترين چيزها را بازنمايد و شكوه نهفته در درون‌ِ غمبارترين اشيا را.» (4)
نويسنده رمان‌ِ «آهنگي براي چهارشنبه‌ها»، با در نظر داشتن‌ِ اين مطلب، آن را به شكل ديگري از زبان يكي از آدم‌هاي داستاني بيان مي‌كند:
«ـ هنرمند اگر احساس نداشته باشد، هنرش مفت گرونه. شما فيلم مي‌سازي كه احساسات خفته را بيدار كني. گريه، خنده، ترس، پيروزي، شكست. مي‌‌خواهي تلنگر بزني و از چ‍ُرت‌ بپروني مگه نه؟»(5)

7- پيرنگ‌شناسي
داستان‌نويس. در اين رمان كوتاه. از پيرنگي به ظاهر ساده و سرراست، ولي در ذات خود پيچيده استفاده كرده است. او در پيشبرد طرح و توطئه داستان، مقوله جنگ و ايثار و شهادت را نيز دوش به دوش ساير موضوعات همراه كرده است.
پس زمينه جنگي اين رمان، به آن صبغه‌اي اجتماعي و فراگير و زندگي شمول، بخشيده است. راوي اول شخص، منتظر فرهادي است كه در جبهه مي‌رزمد. حضور بي‌وقفه جنگ، در قاب رمان و سوت قطاري كه سرباز مي‌برد و شهادت‌ِ پسرش به فرهان هديه مي‌دهد و... همه نشانه‌هاي حضور جنگ در اين رمان به شمار مي‌رود. در فصل دوم، هنگامي كه فيلم‌سازان در كلاس، به دنبال چهره‌اي سينمايي مي‌گردند، قطار حامل سربازان مي‌آيد و رد مي‌شود:
«چند نفر دست بلند كردند. قطار رسيده بود. زمين مي‌لرزيد. فرهان بلند شد و گردن كشيد. قطار مسافربري بود. پ‍ُر از سربازان. چند پرچم از پنجره‌هايش بيرون مانده و در باد تكان مي‌خورد...» (6)

 اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست!
همان طور كه گفته شد، فرهاد حسن‌زاده با داشتن ذهني پ‍ُركار، در پي يافتن روشن‌هاي داستان‌نويسي است. نوجويي‌هاي او در سبك پردازش داده‌هاي داستاني نيست. بنابراين، هنوز از راه‌ واقع‌گرايي دور نشده است، بلكه منظور از نوگرايي او، يافتن شكل‌هاي جديد روايت داستان است. به بياني ديگر، حسن‌زاده مي‌كوشد از قالب‌هاي گوناگون نگارشي و زاويه‌ هاي روايي متنوع استفاده كند.
«اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست». داستان بلندي است كه در آن، زندگي‌ِ يكي از مردان بزرگ تاريخ معاصر ايران، با روشي تاريخي و در قالب «سرگذشت نامه» براي نوجوانان نوشته شده، اما تازگي ساختمان نگارشي در اين كتاب و نقل رويداد‌هاي شنيدني از زندگي اميركبير، جلوه‌‌اي ويژه و ارزشي در خور به اين اثر داده است.
نوجوانان ايراني، به دليل پار ه‌اي از غفلت‌هاي فرهنگي و فاصله گرفتن از حقايق پيشينه تاريخي سرزمين خود و هم‌چنين زمختي و خشكي روايت تاريخي و ادبيات خاص كتاب‌هاي تاريخي، هر روز كه مي‌گذرد، رفته‌رفته از شناخت هستي تاريخي خود دور مي‌شود. بازخواني تاريخ معاصر، با زبان هنر و يا وسيله‌اي كه جوان و نوجوان را به خود جذب كند، از كارهاي ارزشمند به شمار مي‌رود و داستان، يكي از ابزار‌هاي بيان هنري است.
حسن‌زاده در مسير يافتن قالب‌هاي گوناگون نگارش براي داستان‌پردازي، قالب‌ِ «نامه‌نگاري» را براي بازگويش زندگي اميركبير برگزيده و با انتخاب اين روش، موضوع داستاني را از مستقيم‌گويي رهانيده است.
خواهري براي برادرش كه گويا در يكي از كشورهاي خارجي زندگي و تحصيل مي‌كند، نامه مي‌نويسد و در نامه‌هايش، به گذشته اين خانواده و تاريخ كشور خود، گريز مي‌زند و فصلي از نوسازي ايران را در برابر چشمان جست‌وجوگر و كنجكاو نوجوان مي‌گشايد.
نويسنده براي توجيه دانايي راوي (شهرزاد)، در خصوص تاريخ معاصر ايران و به ويژه تسلط بر حوادث زندگي اميركبير، راوي (شهرزاد) و برادرش (اميرمسعود) را از نوادگان اميركبير انتخاب مي‌كند.
اصولاً نامه‌هاي به جا مانده از مردان‌ِ علم و هنر و اجتماع، سند معتبر و با ارزش تاريخي است و بهتر ار هرگونه متن تاريخي‌، در شناخت حيات اجتماعي يك دوران و يك ملت به پژوهشگران كمك مي‌كند. پيش از اين، نمونه‌هاي معروف ديگري از نامه‌هاي سياسي و اجتماعي وجود داشته است. جواهر لعل نهرو، تاريخ هند و استعمار انگليس در هند و جريانات بزرگ تاريخي و سياسي اوايل قرن‌ِ بيستم را در قالب‌ِ نامه، براي دخترش اينديرا گاندي به طرزي هنرمندانه و آسان‌فهم. تحليل كرده است.
حسن‌زاده با زيركي خاصي، نامه‌ها و محتواي نامه‌هاي برادر را از خواننده پوشيده‌ نگه مي‌دارد و فقط نامه‌هاي خواهر را بازخواني مي‌كند. اين شگرد، از حجيم شدن و طولاني ‌شدن كتاب مي‌كاهد. داستان‌نويس، با انتخاب نام شهرزاد براي راوي (خواهر)، تداوم و تسلسل نامه‌ها و مرحله‌ به مرحله بازگو كردن‌ِ زندگي اميركبير را منطقي و طبيعي جلوه مي‌دهد. خواننده بزرگسال‌ِ اين كتاب، با ديدنِ نام شهرزاد به ياد شهرزاد، قصه‌گوي هزار و يك شب مي‌افتد.
«اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست». همان‌گونه كه جلال آل‌احمد فقط نام يك بزرگراه است؛ بزرگراهي كه اكثراً خودروهاي ساخت كشورهاي بيگانه با سرنشيناني عمدتاً مرفه از آن مي‌گذرند و راديو پيام، هر روز خبر مي‌دهد كه «ترافيك روان در بزرگراه جلال‌آل‌احمد جريان دارد» و به نظر مي‌رسد مادام كه ترافيك در تهران وجود دارد، نام جلال آل‌احمد بر سر زبان‌هاست!
ذهن نوجوي‌ِ حسن‌زاده داستاني تاريخي و تاريخي داستانواره براي خواننده نوجوان تدارك ديده است كه فقدان گره و نداشتن اوج و فرود‌هاي هيجان‌‌انگيز، سبب نمي‌شود تا «اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست»، داستاني خواندني به حساب نيايد.

 كلاغ كامپيوتر، آميزه‌اي از واقعيت و خيال
«پدري براي پسرش يك كامپيوتر دست دوم مي‌خرد. پسر (منصور)، در تمام تابستان خودش را با كامپيوتر و بازي‌هاي كامپيوتري سرگرم مي‌كند. يك روز به طور اتفاقي. برنامة جديدي را در كامپيوتر مي‌بيند. وارد برنامه مي‌شود. پيام‌‌ها و فرمان‌هايي به وسيله كلاغ‌ها نشان داده مي‌شوند. بنابراين، منصور و دوستانش. مأموريت‌هاي گوناگون را آغاز مي‌كنند:
ماموريت اول: پيدا كردن كسي كه هر شب زباله‌هايش را در محوطه باز مي‌ريزد و محيط‌ زيست را آلوده مي‌كند. بچه‌ها، او را شناسايي مي‌كنند و او هم قول مي‌دهد كه ديگر، اين كار را تكرار نكند.
مأموريت دوم: پيدا كردن يك كارگاه توليد مواد غذايي كه موارد بهداشتي را رعايت نمي‌كند و توليدات آلوده‌اش سبب بيماري مردم مي‌شود. بچه‌ها اين مكان‌ِ غيربهداشتي را پيدا مي‌كنند و آن را تحول مأموران دولت مي‌دهند.
مأموريت سوم: گداي متمولي كه در عين ثروت، و تكدگري ادامه مي‌داد و بچه‌ها با نشاني‌هايي كه كامپيوتر داده بود. او را مي‌يابند و تحول پليس مي‌دهند.
مأموريت چهارم: يافتن‌ِ پزشكي كه در ظاهر داروخانه‌ دارد، اما داروهايش را توسط افرادي سودجو، در يكي از خيابان‌هاي شهر، به بهاي گزاف مي‌فروخت.
مأموريت پنجم: پيدا كردن باندي كه با استفاده از پوشش جمع‌آوري‌ِ زباله گربه‌ها را جمع‌آوري و به خارج از كشور صادر مي‌كردند.»
نويسنده، با طراحي چند ماجراي مورد علاقه بچه‌ها و صداقتي كه در اين مأموريت‌ها از خود نشان مي‌دهند، به طرح چند مسئله اجتماعي، در لفافه طنز مي‌پردازد.
حسن‌زاده در اين رمان‌‌ِ پليسي ـ تخيلي، از ابزار طنزي با رويه شاد و درونه‌اي تلخ و گزنده بهره مي‌گيرد و دردهاي جامعه شهري را براي درك و دريافت ذهن نوجوانان، ساده و آسان مي‌سازند.
هنر نويسنده در گزارش داستاني‌اش، در اين است كه واقعيت‌هاي ملموس را در هاله‌اي از ماجرا‌هاي پليسي و خيال‌انگيز فرو برده تا زمختي و رئاليسم عريان آن را كه در صورت بيان، تأثير مؤثري در خواننده نداشت، تلطيف كند و با آميزه‌اي از عنصر طنز بيارايد.
حسن‌زاده با ذهنيتي نو و خلاق، در پي يافتن ابزار‌هاي نوين روايت است. داستان‌هاي او هر يك با بهره‌گيري از مظاهر زندگي شهرنشيني و ماشين‌زده (در آهنگي براي چهارشنبه‌ها؛ مسئله سينما و جاذبه بازيگري و در اين رمان، مسئله رايانه)، مي‌كوشد واقعيت‌هاي واقعاً موجود زندگي اجتماعي را آشنايي‌زدايي كند و پوسته سخت‌ِ ظاهرش را بكشند تا در دل آن، حقايق ديگري عيان سازد. اين رمان، در كنار ويژگي سرگرم كننده‌اش، در حقيقت‌هاي زيبا و زيبايي‌هاي حقيقي و سيماي زشت‌ِ رفتارهاي ناسنجيده انسان‌ها را برملا مي‌سازد. در حالي كه سوژه‌اي تكراري را با ابزاري نوين و شيوه‌اي بديع، دستمايه رماني خواندني قرار مي‌دهد.
با وجود اين، نويسنده در اين رمان، زبان‌ و نثري ناتوان به نمايش مي‌گذارد؛ به گونه‌اي كه با هيچ كدام از آثارش از اين نظر، قابل مقايسه نيست. استفاده نادرست و غير علمي از زبان و نحو كلام، تأثيرات ناخوشايندي در نوجوانان دارد. نويسندگان به مثابه آموزگاران و سازندگان‌ِ زبان، رسالت سنگيني را همواره بر دوش دارند. رفتار غيرمسئولانه در قبال اين رسالت، هرگز به سود داستان‌نويس و خوانندگان ـ هيچ كدام ـ نخواهد بود. براي نشان دادن‌ِ مشتي از خروار اين بي‌ترتيبي‌هاي دستوري و زباني، به چند نمونه بسنده مي‌كنيم:

الف) استفاده نادرست و نابه‌جا از حروف اضافه
نمونه اول: «آدمي كه يك بستني چوبي به دست داشت.»(7)
امروزه گزاره بالا را به اين صورت ادا مي‌كنند: آدمي كه يك بستني چوبي در دست داشت.
نمونه دوم: «به خودش عهد كرد كه تا عمر دارد لب بر بستني نزند.» (8)
شكل درست جمله بالا، به اين صورت خواهد بود:
«با خودش عهد كرد تا عمر دارد لب به بستني نزند».

ب) استفاده نادرست از واو همپايگي
نمونه: «تقريباً چيزي شبيه دايي ايازش كه پاسبان بود و با شك به همه چيز نگاه مي‌كرد.(9)»
اگر واو‌ِ ميان دو جمله بالا، واوهمپايگي باشد. جمله اسميه:
«دايي ايازش كه پاسبان بود» و جمله فعليه «با شك به همه چيز نگاه مي‌كرد»، همپايه نيستند.

ج) تركيب فعلي ناساز
«درست مثل دايي اياز كه در زمان بچگي نهيبش مي‌داد.»
معمولاً مصدر مركب‌ِ «نهيب‌زدن» كاربرد دارد و نهيب‌دادن، غير مستعمل و ناكاربردي است.

د) استفاده از حروف اضافه براي بيان كاري نامتعين
«دستي ميان موهايش كشيد.(10)
معمولاً دستي به موها مي‌كشند. «ميان‌ِ موها»، فضايي خالي است كه دست كشيدن ندارد.

ه‍( استفاده از «ي» نكره در جاي نامناسب
نمونه اول: «سرفه‌اي كوتاه كرد. (11)»
نمونه دوم: «البته همه مي‌دانستند، كاري بسيار خطرناك است.(12)»
اگر نويسنده «ي» را در مثال نخست، به صفت‌ِ «كوتاه» وصل كند، هم از لحاظ زيبايي‌شناسي شكل واژه و هم خوش‌آهنگي موسيقي كلام، كاري دانسته انجام مي‌دهد. در مثال و نمونه‌ دوم نيز بهتر آن است كه «ي» به صفت‌ِ «خطرناك» ملحق شود.

و) غلط‌هاي دستوري
نمونه اول: «بعد از ديدن فريدون به جاي جواب دادن مي‌خواهد سؤال بپرسد... (13)»
تركيب‌ِ «سؤال پرسيدن»، ناشكيل و ناآهنگ است. معمولاً در اين‌گونه موارد، مي‌گويند:...
«... به جاي جواب دادن. مي‌خواهند سؤال كند.»
نمونه دوم: «معمولاً روي زنگ در هر خانه‌اي. اسم صاحب‌خانه وجود دارد.(14)»
اسم صاحب‌خانه ـ اصلاً ـ روي زنگ هيچ خانه‌اي وجود ندارد، بلكه نوشته شده است. نويسندگان، هرگز نبايد اين نكته‌هاي به ظاهر كوچك را ناچيز بشمارند. بلكه بايد از بدآموزي زباني و دستوري نزد خوانندگان نوجوان برحذر باشند.
نويسنده، علي‌رغم مشكلات ياد شده، در بخش‌هايي از رمان، به زبان گفتار و نثر روان گرايش نشان مي‌دهد:
«نشست و سيب‌ها را دوتا دوتا از صندوق بيرون آورد و ريخت توي تشت بزرگي كه تا نصفه آب داشت، اما همه حواسش به اطراف بود...(15)»

 نمكي و مار عينكي
در اين رمان كه بيشتر به نوجوانان نظر دارد، كاركرد قصه و افسانه در پيرنگ و پرداخت داستاني به چشم مي‌خورد و رماني با گرايش‌هاي نو آفريده مي‌شود. گرايش‌هاي نو در اين رمان، در دو جبهه و سيما به چشم مي‌خورد. نويسنده، هم در شكل‌ِ اثر و هم در بافت داستان. با آميزش عناصر رئاليستي و ايده‌آليستي، مي‌كوشد جذابيت رويدادها و كشش روايت را بال ببرد.
داستان‌نويس، در ژرف ساخت، با استفاد از عنصر نماد، تلاش مي‌كند با تلاقي طنز و واقعيت، تفنن و تفكر را يكجا به خواننده انتقال بدهد. در اين تمهيد ادبي و شگرد هنري، حسن‌زاده اولين نفر نيست و بالطبع آخرين نفر نيز نخواهد بود. امروزه در حوزه داستان‌نويسي ـ چه در غرب و چه در شرق گرايش‌هاي ساختاري و محتواي، به منظور آفرينه‌هاي نوين، به وضوح ديده مي‌شود. يكي از دلايل اين پديده، سيري‌ناپذيري ذائقه آدمي و محدوديت‌ دبستان‌هاي هنري و ادبي، در برآوردن نيازهاي روز‌افزون و دايم‌التغيير خوانندگان آثار داستاني است.
هم به دلايل بالا و هم بنا به اصالتي كه قصه و افسانه در فرهنگ‌هاي گوناگون دارد، رويكردي دوباره به آن، بار ديگر به عنوان يك ضرورت مطرح مي‌شود.
حسن‌زاده با شناخت اين نياز و برخورداري از موقعيت مناسب، به لحاظ دسترسي به قصه و افسانه، همانند بسياري از داستان‌نويسان حوزه كودك و نوجوان، به مايه‌هاي فاتناستيك و افسانه‌اي، علاقه‌ نشان مي‌دهد. وي در واقع‌گراترين رمان‌هاي كوتاه و نوجوانانه‌اش. از جمله در درمان‌ِ «انگشت مجسمه»، براي تصوير‌سازي و نشان دان غليان دروني شخصيت‌، از تكه‌اي از افسانه، بهترين بهره را مي‌گيرد. در فصل‌ يازدهم از رمان «انگشت مجسمه». آن‌جا كه مادر مي‌خواهد رازي جانكاه را براي پسرش برملا سازد. تصويري واقع‌گرايانه از شرايط دروني خود به دست مي‌دهد:
«ئي سينه مثل صندوقچه‌هاي قديمي پر از حرف و خاطره و قصه‌س.
ولي مي‌ترسم درش‌ِ باز كنم. يادت مي‌آد قصه بي‌بي خاتون؟ قصه‌ش زياد برات گفتم. دختره مي‌دونس نبايد در صندوقچه رو باز كنه سال‌ها باز نكرد، آب از آب تكون نخورد، اما يه شب كه طاقت نياورد و بازش كرد، چي شد؟
ـ ماري از صندوق‌ بيروه اومد و نيشش زد. (16)»
چه ديالوگي و يا چه تمهيد زباني ديگري مي‌توانست با اين كوتاهي و كوبش و در عين حال با اين رسايي و رواني، ترس و وسوسه راز‌داري و رازگشايي را از زبان يك زن بيان كند؟
خواننده اگر هم تمام ماجرا‌هاي قصه دختر و صندوقچه‌ را نداند، با خواندن خلاصه‌اي اين چنين، ك‍ُل‍ّيت‌ِ قصه را در ذهن خود بازسازيي خواهد كرد.
قصه‌ها و افسانه‌ها. به مثابه شكل يافته‌ترين و ريشه‌دار‌ترين گونه‌هاي داستاني، ابزار مناسبي براي داستان و داستان‌نويسي به حساب مي‌آيند و داستان‌نويسان جوان و معاصر. رفته رفته به اهميت‌ِ كاربردي‌‌ِ آن پي مي‌برند.
با تيكه بر گرايش حسن‌زاده به قصه كه در چندين داستان و كتابش به گونه‌اي پيدا و پنهان، نمود پيدا كرده است، مي‌توان نتيجه‌گيري كرد كه وي داستان بلند و رمان را بر داستان كوتاه ترجيح مي‌دهد. بنابراين، علاقه به قصه و افسانه در اين رويكرد، بي‌تأثير نيست.

 بزرگ‌ترين خط‌كش دنيا؛ اندازه‌گيري رفتار‌هاي آدمي!
اين كتاب، مجموعه سه داستان كوتاه است. نخستين داستان كوتاه‌ِ اين كتاب «بزرگ‌ترين خط‌كش دنيا» نام دارد. در اين داستان، به دور از هرگونه مقدمه چيني و با پرهيز از هرگونه حشو و زوايد، يك‌راست به سراغ ماجراي داستان مي‌رود با گزاره‌اي تركيبي، خواننده را در قلب ماجرا درگير مي‌كند:
سحر، خط‌كش را برانداز كرد وگفت:
ـ اين؟ اين‌كه اندازه خودمه! تازه از خودم هم كوچك‌تره! (17)
خلاصه داستان از اين قرار است كه مردي در روز به دنيا آمدن اولين فرزندش و در آخرين روز كار ساختن يك پ‍ُل، در اثر بي‌احتياطي و رعايت نكردن اصول ايمني، به درون رودخانه مي‌افتد و مي‌ميرد. م‍ُدير پروژه، خود را مسئول مي‌داند و عذاب وجدان مي‌كشد. سحر، دختر دبستاني آقاي حكمت (آن‌كه در روزنامه غرق شد)، در برخورد با م‍ُدير پروژه، همانند يك بازپرس و قاضي تحقيق، ماجراي كشته شدن پدرش را گام‌به‌گام و از زبان نزديك‌ترين فرد به ماجرا، بررسي مي‌كند و خواننده را از گروه‌هاي كور آن آگاه مي‌سازد. به همين دليل، نويسنده از پيرنگ داستان‌هاي پليسي استفاده مي‌كند.
داستان‌نويس، يك موضوع ساده و آشنا را طرحي لطيف و روايتي نو، به قصه‌اي دلچسب تبديل مي‌كند، هنر‌ِ نويسنده، در داستان كوتاه، تحليل روان‌شناختي رفتار انسان‌ها توسط كودكان است.
عرصه كودك، عرصه گسترده و حساسي است. نويسندگان معمولاً در اين عرصه‌هاست كه توانايي‌‌هاي خود را به بوته آزمون مي‌گذارد.
شخصيت كودك‌ِ داستان، براي آدم‌شناسي خود، معيارهاي آكادميك و پيچيده ندارد. او آدم‌ها را از راه ملموس‌ترين نشانه‌ها ظاهري در اعضاي بدن و شكل و رفتار‌هاي ساده، شناسايي و طبقه‌بندي مي‌كند.
اساساً دستان، يكي از آماج‌هايش شناخت هستي و ريشه‌هاي رفتار انسان‌هاست. حسن‌زاده، با نوشتن اين داستان، نشان داده است كه دغدغه‌ زندگي و شناخت دارد؛ نه مانند برخي از داستان‌نويسان كه تمام هم‌ّ و غم‌ّ خود را صرف ساختار بيروني و شكل قصه مي‌كنند.
سحر، به چهره، مرد خيره شد. او آدم بزرگ‌ها را به چند دسته تقسيم كرده بود. صورت آن مرد، مثل آدم‌هاي خوب بود. آدم‌هايي كه با حوصله به حرف‌هاي بچه‌ها گوش مي‌دهند و هي اين پا و آن پا نمي‌كنند تا آن‌ها حرف‌شان زود تمام شود. چشم‌هاي مرد، آن قدر شفاف بود كه عكس پ‍ُل توي آن‌ها به خوبي پيدا بود. (18)
از منظر و نگاه يك كودك، آدمي خوب است كه با حوصله به حرف‌هاي بچه‌ها گوش بدهد و چشم‌هاي صاف و زلال داشته باشد.
اين سنجه، نسخه‌اي انساني و عرفاني است كه در شيوه تحليل كودكان كاربرد دارد. وقتي داستان‌ِ اصلي، در ذهن و ياد مرد شكل مي‌گيرد و خواننده، وقوع آن را از دريچه ياد مرد مي‌بييند، نويسنده يك بار ديگر شناخت زلال و معصومانه كودك را نشان مي‌دهد:
ــ شما مهندس مرادي هستيد؟
ــ مرد، سقوط كرد. از هزار مين پله آسمان.
ــ آ... آره، ولي تو از كجا فهميدي؟
ــ مادرم هميشه شما را نفرين مي‌كنه. مي‌گه همه‌اش تقصير شما بوده... (19)
سحر، ارزيابي مادرش را از مهندس مرادي. بيان مي‌كند. انگار خودش، هيچ كدورتي از او ندارد؛ چرا كه وقتي مهندس مرادي، به نرده‌ها مشت مي‌كوبد و بلند‌بلند گويه مي‌كند، سحر دست مرد را مي‌گيرد و به راه مي‌افتند.
سحر در داوري واقع‌بينانه‌اي علت مرگ پدرش را مي‌يابد، اما بر زبان نمي‌آورد. مهندس مرادي، خودش را مقصر مي‌داند.
... اما اگر من، آن روز به پدرت مرخصي كامل داده بودم، شايد هرگز آن اتفاق نمي‌افتاد. پدرت فقط يك بار تو را ديد و من به خاطر اين موضوع هيچ وقت خودم را نمي‌بخشم. (20)
سحر با آن‌كه باور خرافي اطرافيان را بيان مي‌كند، اما خود را از آن مبرا مي‌كند. نويسنده، داوري سحر را اين‌گونه روايت مي‌كند:
... اين چه حرفيه، بعضي‌ها هم مي‌گن قدم من نحسه، چون همان روزي كه به دنيا آمدم، پدرم از اين دنيا رفت. ولي من هيچ كدام از اين حرف‌ها را قبول ندارم. نه تقصير شماست، نه تقصير من. (21)
نويسنده، تقديرگرايي كودك را بدون شعارگويي و با جملاتي ساده و طبيعي كه باور‌پذيري بالايي نيز دارد، نشان مي‌دهد.
كيست نداند كه اين موضوع‌گيري سرنوشت‌گرايانه از سوي نويسنده، به رواي و سپس به خواننده القا مي‌شود. اين داورري، ريشه در بارور‌هاي شرقي‌ها دارد و فراگيري و شموليت آن را در فرهنگ ملل ديگر، به آساني نمي‌توان رد كرد. همانند اين موضع‌گيري در پايان غمنامه‌ جاودان سهراب‌كشان، از زبان فردوسي در قالب نظمي استوار، اين‌گونه روايت مي‌شود:
بدو گفت سهراب كاين بدتري است
به آب دو ديده نبايد گريست
از اين خويشتن كشتن اكنون چه سود؟
چنين رفت و اين بودني كار بود(22)
پيرنگ داستان با آن‌كه خطي و سرراست نيست و كلاف، از پايان كار باز مي‌شود، اما پيچيدگي پيرنگ‌هاي پ‍ُليسي و روايت‌هاي مبتني بر جريان سيال ذهن و طرح و توطئه‌هاي داستان‌هاي وهمي را ندارد.
نويسنده با استفاده از گفت‌و‌گو مهندس مرادي، و سحر، خواننده را آرام‌آرام به درون زندگي خانوادگي سحر و مرد مي‌برد.
مرد پرسيد: راستي مادرت چه كار مي‌كند؟
ــ خياطي، بافتي، اگر هم گيرش بياد گلدوزي و ژاكت‌اش را نشان داد. (23)
گفتم كه حسن‌زاده با ذهنيت پ‍ُركار، در
اين داستان، با همه رواني و آسان‌يابي مضمونش، براي بزرگسالان قابل فهم‌تر است تا براي كودكان و نوجوانان.
گفتيم حسن‌زاده با ذهنيت پ‍ُركار، در جست‌وجوي يافتن شكل‌هاي گوناگون روايت داستاني است. بر همين اساس است كه در داستان كوتاه «چارلي بازي» در همين مجموعه، تجربه تازه‌اي را در داستان‌نويسي خود تمرين مي‌كند. او در اين داستان، خيال و واقعيت را درهم مي‌آميزد و اثري رئال مي‌آفريند. فقرنگاري و نمايش چهره سياه و تلخ زندگي «خيابان خواب‌»ها و ولگران و دست‌فروشان نوجوان، دغدغه‌ اصلي نويسنده در اين داستان است.
وي فقر و فرار نوجوانان را به مثابه داغ ننگي بر پيشاني جامعه فقر زده و بيمار، در داستان كوتاه‌ِ «ديش لمبو» ترسيم مي‌كند.
بداعت داستان، در شكل‌ مقطع روايت و تناسب آن با سفر به وسيله اتوبوس و تابلوي تعيين فاصله بين شهرها، خود را از ديگر داستان‌هاي واقع‌گراي حوزه‌ ادبيات نوجوانان، نشان مي‌دهد.
دو داستان «چارلي بازي» و «ديش‌ لمبو» طرحي ساده و سرراست دارند و روايت يك‌دست و همراه با ضرباهنگ آن، جاي خالي گره داستاني را پ‍ُر كرده است.
 لطيفه‌هاي ورپريده؛ آميزه‌اي از شوخي و ظنز و فكاهه
فرهاد حسن‌زاده، هيچ‌ گاه از طنز دور نبوده است. وي ـ دست‌كم ـ تاكنون چهار كتاب با رويكرد طنز، به چاپ رسانده است كه عبارتند از:
1- روزنامه سقفي همشاگردي ـ جلد اول (1378)
2- هندوانه به شرط عشق (1378)
3- روزنامه سقفي همشاگردي ـ جلد دوم (1379)
4- لطيفه‌هاي ورپريده (1381). اين كتاب، در حقيقت جلد سوم روزنامه سقفي همشاگردي است. اين كتاب، 12 فصل دارد. نويسنده نام اين فصل‌ها را «روزنامه سقفي همكلاسي» گذاشته كه ويژه سال سوم دبيرستان بود و بخش‌هاي آن با «نيمكت اول و ماه مرداد» شروع شده و به «نيمكت 12 و تيرماه» سال بعد، ختم شده است.
بسياري از مطالب اين كتاب، در حد شوخي است. اگر گاهي از حد شوخي مي‌گذرد، به «طنز گفتار» مي‌رسد. بنابراين، طنز موقعيت در متن‌هاي پاره پاره كتاب به چشم نمي‌خورد. گونه‌هاي مختلف طنزوارگي را در اين مجموعه مي‌توان نشان داد.

الف) شعر واره‌هاي فكاهي
در اين قطعه‌هاي كلاسيك كه به وزن‌هاي عروضي سروده شده، اشياي دم‌دستي و رفتارهاي آشنا، مورد استهزار‌ و ريشخند قرار مي‌گيرد. حتي گاهي سطحي بودن بعضي از شعر گونه‌‌ها را نشان مي‌دهد:

من مي‌گم، حالم گرفته
تو مي‌گي به‌به! به كوفته
من مي‌گم زندگي زيباست
تو مي‌گي عين مرباست
من مي‌گم م‍ُخت خرابه
تو مي‌گي خربزه آبه (24)

ب) كاريكماتور
نمونه اول:
آدم بي‌هنر مثل كبريت‌ِ بي‌خطر مي‌مان‍َد‌ و كبريت بي‌خطر هم مثل آدم‌ بي‌هنر. (25)

نمونه دوم:
خوش به حال سرخ‌پوست‌ها، نيازي ندارند كه با سيلي صورت خود را سرخ نگه دارند. (26)
البته در بسياري از اين‌بازي‌ با كلمات، نوعي تفكر وجود دارد.

ب‌) شوخي با زبان و شكل نوشتاري كلمات
از طريق جابه‌جايي حروف و استفاده از علايم رياضي و غيره. به عنوان نمونه، به جاي تركيب «ضرب‌المثل»، از عبارت «ضرب‌المچل» و يا «X المثل» استفاده مي‌كند.

ت) داستان‌هايي كه در آن‌ها ـ اكثراً ـ به جاي طنز موقعيت و رويداد
طنز در گفتار و نوشتار وجود دارد.

ث) تركيبي از كلام و تصوير
نويسند‌ه، گاهي متن كوتاهي مي‌آورد كه تصوير‌گر كتاب، براساس آن شكلي ترسيم مي‌‌كند تا مكمل نوشته باشد.
به اين تصوير نگاه كنيد!
به نظر شما اين همشاگردي چه كاره است؟
بله، درست حدس زديد. او يك تكاور اسست.
يك تكاور درست و حسابي. اگر بدانيد چه نمره‌هاي تكي مي‌آورد!
او خيال دارد در آينده هم تكاور شود... (27)
نويسنده‌ گاهي با جابه‌جا كردن بعضي از حروف‌هاي يك كلمه، سعي در طنز‌آفريني كلامي دارد؛ مثلاً به جاي «سرمقاله» مي‌نويسد «سرمقلاقه».
در تناسب با سن‌ِ مخاطب‌ِ نوجوان، او سعي مي‌كند بچه‌ها را قلقلك بدهد و هر طور شده بخنداند و به مقتضاي مطلب، گاهي به فكر وادارد. نوجوانان در كتاب‌ خواندن متن‌هاي جدي، به نوشته‌هاي شيطنت‌آميز شوخي نيز نياز دارند.

 همان لنگه كفش بنفش، داستان‌ِ يك داستان!
نوترين كتاب‌ داستاني‌ِ فرهاد حسن‌زاده، در حوزه كودك و نوجوان، كتاب‌ِ «همان لنگه كفش بنفش» نام دارد. حسن‌زاده با اين كار نشان داده كه هنوز سوژه‌هاي ننوشته فراواني در چنته دارد. فشرده‌ داستان از اين‌قرار است:
نويسنده‌اي، لنگه كفشي پيدا مي‌كند. آن را به خانه‌اش مي‌برد و مي‌خواهد داستان زندگي لنگه كفش را بنويسد. مي‌نويسد، ولي ـ گويا ـ پاياني تكراري و كليشه‌اي به سرغش مي‌آيد. نويسندة، تصميم‌ مي‌گيرد پاياني نو براي داستانش دست و پا كند. بنابراين، چهار نوع پايان بندي را آزمايش مي‌كند...»
اما نه! اصل ماجرا، چيز ديگري است:
«نويسنده‌اي پس از نوشتن پنجاه داستان كوتاه و بلند، خوش عاقبت و بدعاقبت، داستان ديگري نوشته، ولي در مورد مناسب بودن پايان داستان جديدش شك دارد. او براي چاره‌جويي، ناگريز است كه همه چيز را به خوانندگان بگويد. بنابراين، داستان‌ِ داستانش را تعريف مي‌كند...»
با اين توضيح كوتاه، مي‌بينيم كه قضيه كمي جدي و پيچيده مي‌شود. هسته اصلي اين متن داستاني، تنهايي يك لنگه كفش و تلاش او براي يافتن و رسيدن به ج‍ُفت خود است. در نظر آوريم كه اين سوژه، چقدر در داستان‌ها به شكل‌‌ها گوناگون تكرار شده است. تنها رويكرد و نگاهي نو مي‌تواند يك بار ديگر آن را احيا و براي خوانندگان، جديد و جذاب كند.
راستي، چه كسي گفته كه پايان داستان‌هايي كه تاكنون نوشته شده و خوانده‌ايم، همين است و مناسب‌ترين شكل پايان‌بندي را هم دارند؟
اصلاً چه كسي گفته كه سوژه‌هاي داستاني، محدودند؟
اين ادعاي كيست كه هرچه سوژه بوده، گذشتگان نوشته‌اند؟
كاش مي‌شد كه تك‌تك خوانندگان‌ِ داستان‌ها پرسيد كه آيا اين پايان‌بندي را مي‌پسندي؟
كاش فرصتي فراهم مي‌شد تا همه خوانندگان مي‌توانستند پايان داستان‌هايي را كه خوانده‌اند، به ميل و سليقة خود رقم بزنند! بدون شك از يك مايه و سوژه، داستان‌هاي فراواني نوشته مي‌شد.
فرهاد حسن‌زاده، سوژه‌‌اي آشنا را با مهندسي جديد، پرداخته و به پايان برده است. متن‌ِداستاني‌ِ «همان لنگه كفش بنفش»، داراي ساختاري به سامان و هندسه‌اي و منتظم و روايتي پ‍ُر كشش و لذت‌بخش است. همه اين ويژگي‌ها كه درباره اين متن داستاني نام برده شده، قابل اندازه‌گيري و اثبات است. در اين نوشتار، سعي شده به اين ويژگي‌ها رسيدگي و درستي آن‌ها سنجيده شود.

ــ بهانه داستان‌گويي
متن داستان‌ِ «همان لنگه كفش بنفش»، داراي چند بخش است كه در كنار هم، «جورجين‌» داستان را شكل مي‌دهد، اين پاره‌ متن‌ها، هر كدام در جاي خود، يكي از دنده‌هاي اين چرخ را به حركت در مي‌آورند.
در شكل سنتي، بسياري از داستان‌ها و متن‌ها داستاني، سه قسمت بيشتر ندارند. اين قسمت‌هاي سه‌گانه عبارتند از:
1- مقدمه (پيش گفتار)
2- تنه
3- پايان (نتيجه‌گيري)

ولي در متن‌ِ لنگه كفش بنفش»، نويسنده با هوشمندي، در اين شكل‌بندي سنتي تغييراتي داده است. به اين ترتيب كه افتتاحيه و مقدمه داستان، دو بخش دارد.
بخش بخست، جستارگشايي است كه ورديه داستان به شمار مي‌رود:
سلام! من يك نويسنده هستم. نويسنده‌اي كه تا به حال، پنجاه داستان نوشته‌ است. داستان‌هاي كوتاه، داستان‌هاي بلند، داستان‌هايي كه پايان خوب و شاد دارند و داستان‌هايي كه پايان‌شان غمگين است. اما اين‌بار كه آمدم داستانم را جع‌وجور كنم، نتوانستم درباره آخر آن تصميم بگيرم. بگذاريد داستان‌ِ اين داستان را برايتان تعريف كنم. (28)
با اين بهانه، داستان‌نويس اجازه مي‌يابد روايت داستانش را آغاز كند. اين بخش از مقدمه كه وظيفه جستارگشايي را به عهده دارد، نويسنده را به بخش دوم مقدمه مي‌رساند:
«يكي از روزهاي پاييز كه هوا نه خيلي سرد بود و نه خيلي گرم، در ايستگاه اتوبوس ايستاده بودم و منتظر آمدن اتوبوس بودم كه ديدم پاي ديوار كنار يك ناودان، لنگه كفشي افتاده است. هيچ كس به او توجه نمي‌كرد. احساس كردم خيلي تنهاست و به كمك احتياج دارد. رفتم و آن را از روي زمين برداشتم. يك لنگه كفش بنفش بود كفشي براي بچه‌هاي دوازده ـ سيزده ‌ساله. نه خيلي كهنه بود و نه خيلي نو. گفتيم: تو چرا اين‌جا افتادي؟»
يك مرتبه زد زير گريه. گفتم: «چرا گريه‌ مي‌كني؟»
گريه‌اش شديد‌تر شد و به جاي جواب فقط اشك ريخت.
گفتم: «گريه نكن! حرف بزن!»
ناگهان صداي خنده شنيدم. با تعجب ديدم كه عده آدم بي‌كار دورم جمع شده‌اند و ك‍ّرك‍ّر به من مي‌خندند. همان وقت، اتوبوس از راه رسيد. كفش را برداشتم و پريدم توي اتوبوس. روي صندلي نشستم و گفتم: «حالا حرف بزن!» تا به خانه برسم. لنگه كفش بنفش. ماجراي گم شدنش را برايم تعريف كرد.
او را تميز كردم و روي ميز گذاشتم. به من لبخند زد. من گفتم: «دلت مي‌خواهد داستان تو را بنويسم؟»
با خوشحالي گفت: «مگر مي‌تواني؟»
گفتم: «اميدوارم»
گفت: «خيلي خوب است...» (29)
شروع داستان، ساختاري تكنيكي و نوآورانه دارد. هر شروعي، يك پايان دارد. داستان‌نويس، بنا به خاست‌ِ لنگه كفش و با توجه به سرگذشت او داستان زندگي و گم شدن ج‍ُفت او را به ياري ذهن خلاق و تخيل داستان‌اش بازآفريني مي‌كند.

ــ پايان‌بندي
داستان‌نويس مورد بحث ما، مانند بيشتر و همه داستان‌نويسان، مي‌داند كه داستان، با يك عدم تعادل آغاز مي‌شود و پس از كنش‌ها و كشمكش‌ها، به تعادل ديگر مي‌رسد. در اين متن، خط سير پيرنگ، به اين شكل قابل تصور است:

تعادل به‌هم خوردن رويدادها تعادل‌ِ
نخستين تعادل جديد

ولي داستان ما (داستان اصلي با بيان‌ِ «عدم تعادل»، روايت مي‌شود:

عدم رويدادها تعادل جديد
تعادل (پاياني)

يكي بود، يكي نبود.    نويسنده،‌لنگه كفش
غيراز خدا هيچكس    را در ايستگاه اتوبوس
نبود. از يك جفت    پيدا مي‌كند و به خانه
كفش بنفش خوشگل،    مي‌ب‍َر‌‌َد...
لنگه‌اي بود و لنگه‌اي   
نبود…

اين پايان‌بندي، با فرمول داستان‌، همخواني لازم را ندارد. در اين تلاش، تعادل جديدي ايجاد نشد ه است. تعادل جديد بايد در پاسخ به عدم تعادل اوليه باشد. داستان از آن‌جا نطفه بست كه لنگه كفش، جفت خود را گم كرد و بقيه ماجرا براي پيدا كردن جفت شكل گرفت. پس بايد قاعدتاً جست‌وجوي نويسنده و لنگه كفش، به پيدا شدن لنگه ديگر منجر شود. بنابراين، نه نويسنده راضي است و نه كاراكتر اصلي داستان.
نويسنده، بنا به درخواست لنگه كفش و البته براي پاسخ دادن به نياز دروني خودش، دست به ساخت ديگري مي‌زند و ماجرا را به راهي ديگر مي‌برد. او موشي را وارد ماجرا مي‌كند. موش. لنگه كفش را پيدا مي‌كند، آن را به دندان مي‌گيرد تا به خرابه‌اي كه در آن زندگي مي‌كند، ببرد. با هراز دشواري و خطر، لنگه كفش را به محل دلخواهش مي‌برد و از آن به عنوان تخت‌خواب استفاده مي‌كند. هم‌صحبتي موش و لنگه كفش، راز تنهايي دو طرف را برملا مي‌سازد. موش هم از بي‌جفتي و جست‌وجوي چندين ساله براي يافتن جفت دلخواهش، شب‌هاي زيادي (هزار شب) با لنگه‌ كفش حرف مي‌زند.
نويسنده در مهندسي اين نوع پايان‌بندي، از پيرنگ آشنا و قص‍ّوي «هزار و يك شب» بهره‌برداري مي‌كند:
لنگه كفش بنفش، هزار شب براي موش تخت‌خواب بود و موش خاكستري هزار شب براي لنگه كفش بنفش، ماجراي به دنبال جفت‌ گشتن خود را تعريف كرد. پس از هزار شب، لنگه كفش بنفش هر كاري كرد نتوانست از پيش موش خاكسري برود. او فراموش كرده بود كه روزي روزگاري قرار بود دنبال جفتش بگردد...» (30)
داستان‌نويس، با نوشتن اين پايان‌بندي، از لنگه كفش پرسيد و لنگه كفش، ناخرسندي خود را بيان كرد:
گفتم: «چطور بود؟»
گفت: «تو مطمئني يك نويسندة خوب هستي؟»
خيلي جا خوردم. گفتم: «مگر بد بود؟»
گفت: «خوب بود، ولي من كه به جفتم نرسيدم.»



گفت: «يك پايان ديگر بنويس. يك جور ديگر تمامش كن!» (31)

و به ترتيب، داستان‌نويس، بهانه و مجوز نوشتن پايان‌بندي ديگري را نيز به دست مي‌آورد. در پايان‌بندي نوع سوم، داستان ديگري شكل مي‌گيرد كه نسبت به پايان‌بندي نوع دوم، پيشرفته‌تر و واقع‌نماتر است. اگر در داستان‌ موش و لنگه كفش، نيروي تخيل نويسنده به سوي ساختي قص‍ّوي گرايش دارد، در پايان‌بندي نوع سوم، رئاليسمي نرم و لطيف، «ذهنيتي» تخيلي


نمونه‌اي از حس نوستالژيك در ادبيات كودك و نوجوان

نفد و بررسي دورة نخست فعاليت ادبي فرهاد حسن‌زاده 78-67
محسن هجري : مجموعه‌ آثار يك نويسنده را مي‌توان هم‌چون اجزايي پراكنده درنظر گرفت كه هر يك در زمان و مكان خاصي آفريده شده‌اند و الزاماً به يكديگر ربط منطقي ندارند. زيرا نويسنده مجاز است چون پديده‌اي تحريك، هر لحظه‌ به ايدة جديدي دست يابد و جايگاه تازه‌اي اختيار كند؛ به گونه‌اي كه حتي در پاره‌اي موارد، وضعيت كلي او تناقض‌آميز به نظر آيد. بر اين اساس، شايد دشوار باشد كه موجوديتي يكپارچه از تحول تاريخي نويسنده تصوير كرد. نويسنده مجاز است كه بارها به نقطه صفر بازگردد و حركتي جديد را آغاز كند؛ به گونه‌اي كه ناظر به جاي مواجه شدن با يك خط ممتد، با پاره‌ خط‌هايي موازي روبه‌رو شود كه هر يك آغاز و پايان ويژه خود را دارند. از اين رو، شايد نتوان بر نويسنده خرده گرفت كه چرا زاويه‌ نگاه‌هاي متفاوت و بعضاً متناقض را اختيار كرده است؛ زيرا اتخاذ وضعيت تناقض‌آميز، اگرچه از منظري منطقي و عقلاني مطلوب تلقي نمي‌شود، در چارچوب خلق ادبي و هنري، مي‌تواند بستري براي شكل‌گيري انديشه خلاقه باشد

.
به عبارت ديگر «من‌ِ نويسنده» الزاماً چون يك «من‌ِ واحد» تكرار نمي‌شود. او تركيبي از «من‌هايي» است كه هر يك بروز و ظهور خاص خود را داراست. او مي‌تواند در كارنامة خود نگاه آرماني، نگاه عاميانه، موضع منتقدانه، زاويه عاشقانه و ظنز كودكانه را به هم بياميزد و هر از گاهي از يك زاويه ظهور كند. از چنين منظري، نقد هر يك از آثار چنين نويسنده‌اي، چيزي جز يك «پاره شناخت» از انديشه او به دست نخواهد داد و حتي با ضميمه كردن اين پاره شناخت‌ها به يكديگر، نمي‌توان متوقع بود كه به شناختي كامل از جايگاه فكري نويسنده دست يابيم. به ويژه آن‌كه او در چارچوب ويژه تاريخي و اجتماعي خود قرار دارد و همواره در نسبتي مستقيم با ملاحظات نظام اجتماعي و شرايط ويژة مخاطب است. اين دشواري در تحليل و نقد نويسنده‌اي كه به پيروي از مكتب و نظريه خاصي شهرت ندارد، دو چندان مي‌شود؛ به ويژه آن‌كه او خارج از فضاي كتاب‌هايش، كم‌تر در زمينه‌هاي اجتماعي موضع‌گيري كرده است.
از اين رو، تحليل و ارزيابي فرهاد حسن‌زاده، به سهولت نقد و بررسي انديشه كساني چون صمد بهرنگي، جلال آل‌احمد و حتي هوشنگ مرادي كرماني نيست. زيرا در پيش روي منتقد، نزديك به چهل اثر وجود دارد كه به چند گروه تقسيم مي‌شود. پرداختن نويسنده به شعر كودك، داستان‌هاي رئال، فانتزي و ظنز، تنوع عجيبي را به تصوير مي‌كشد كه به تبع آن، يافتن سرنخ انديشه نويسنده‌ دشوار مي‌شود. حسن‌زاده چون هدايت روشنفكر نيست، چون آل‌احمد و بهرنگي انقلابي نيست و چون رهگذر، مرزهاي آشكار ايدئولوژي خود را به نمايش نمي‌گذارد. هم‌چنين، چون مرادي كرماني، باز آفرين خاطرات دوران كودكي نيست و يا چون آموزگاراني كه به انگيزه تعليم و تربيت به ادبيات كودك رو آوردند، به خلق اثر نمي‌پردازد. با اين حال، بر آنيم كه با سبك و سياقي هرمنوتيك، آثار حسن‌زاده را در افق تاريخي‌اش ارزيابي كنيم تا شايد از اين مسير، نظام معنايي او كشف مي‌شود. با اين حال، بايد ياد‌آور شد كه در اين تحليل، بيش‌ از آن‌كه به ارزيابي نشانه شناسيك آثار نويسنده بپردازيم، در جست‌وجوي معيارهاي ايدئولوژيك او هستيم. اين معيارها همان بايدها و نبايد‌ها و نظام ارزش‌گذاري نويسنده است كه در يك پروسة تاريخي، در پس‌زمينة آثار او حضور پيدا كرده و نويسنده، به گونه‌اي آشكار و پنهان، آن را با مخاطب خود در ميان گذاشته‌ است.
نبايد چنين تصور كرد كه نويسنده مي‌تواند به‌ طور مطلق، از اختيار كردن يك ايدئولوژي پرهيز كند و با رهايي از پيش‌فرض‌هاي خود، به خلق اثر بپردازد. زيرا همان زمان كه او اراده مي‌كند تا ايده‌هاي خويش را با مخاطب در ميان بگذارد، به نوعي بر ترجيحات و انتخاب‌هاي ذهني خود تأكيد كرده است. با اين حال، وقتي از مقوله ايدئولوژي سخن مي‌رانيم، منظور صرفاً جنس بنياد‌گرايانه و راديكال آن نيست. بلكه هر گونه نظام معنايي كه به ارزشگذاري دست يازد، برازندة اطلاق مفهوم ايد‌ئولوژي به آن خواهد بود. از اين رو، اگرچه جنس ايدئولوژيك نويسندگاني چون حسن‌زاده، قابل قياس با رويكرد ايدئولوژيك ماركسيست‌ها، بنياد‌گرايان مذهبي يا ناسوناليست‌هاي افراطي نيست، اين بدان معنا نخواهد بود كه او فاقد نظام ارزش‌گذاري و ترجيحي است؛ به ويژه آن‌كه حسن‌زاده، در چارچوب سبك رئاليستي، آثار قابل توجهي خلق كرده كه به خودي خود، ذهن او را در تعامل و چالش با واقعيت‌هاي عيني نشان مي‌دهد و اين‌كه او در صدد ارائه تفسير مطلوب خود از واقعيت است. به تعبير بارت، يك نويسنده رئاليست‌، خواه‌ناخواه به عرصة داوري ايد‌ئولوژيك پا مي‌گذارد و آثار او نه در خدمت شرح واقعيت، بلكه در راستاي دلالت شخصي او بر واقعيت است. به تعبير ديگر، او واقعيت را آن‌گونه كه مي‌بيند و از منظر خود (Point of View) براي مخاطب تصوير مي‌كند و واقعيت را از فيلتر ذهني خود عبور مي‌دهد. با اين حال، نبايد توقع داشت كه ايدئولوژي نويسنده‌اي چون حسن‌زاده، به شفافيت و وضوح يك مانيفست باشد؛ زيرا وجود دو عنصر خلاقيت و گرايش زيبايي‌شناختي، موجب مي‌شود كه ايد‌ئولوژي نويسنده ويژگي سيال به خود بگيرد و حتي در پاره‌اي موارد، وضعيتي تناقص‌آميز پيدا كند، بي‌آن‌كه اين تناقض، نويسنده را آزاد دهد.حتي مي‌توان چنين مشاهده‌ كرد كه او از وجود چنين تناقض‌هايي استقبال و آن را دال بر نگاه خلاقانه خود به قضايا فرض مي‌كند. وقتي نويسنده به مرحلة خلق ادبي مي‌رسد، با آن‌كه به گونه‌اي مستمر تحت تأثير نگاه‌هاي پيشين خود است، اما كم‌تر در انديشه آن است كه اين خلق جديد، تا چه اندازه با منظو‌مه فكري او هماهنگي دارد؛ مگر آن‌كه انديشه ادبي او تحت تأثير عواملي به غير از خلاقيت و گرايش زيبايي‌شناختي باشد. با اين حال، منتقد وظيفه دارد كه تمامي اين نقاط پراكنده را به هم متصل كند و حتي آن‌چه را بر خود نويسنده آشكار نيست، مكشوف سازد.
اگر نتوان سامان انديشه حسن‌زاده را چون هدايت، آل‌احمد و بهرنگي به وضوح تشخيص داد، چاره‌اي جز آن باقي نمي‌ماند كه در جهان زيست او، به دنبال نقاط تحولي باشيم كه تأثير‌گذار بر آثار او بوده‌اند. به تعبير ريكور، ادبيات ميانجي‌ِ واقعيت و ذهنيت است و امر واقع را با رمز‌گان‌هاي خود بازنمايي مي‌كند. از اين‌ رو، بايد ديد چه تحولي در واقعيت وجودي نويسنده رخ مي‌دهد كه به تبع آن، خلق ادبي شكل مي‌گيرد؟ از آن‌جا كه ”جهان زيست“نويسنده، مي‌تواند دچار تحول شود و او با شرايط گوناگوني دست به گريبان مي‌شود، از اين رو د ر كشف نظام معنايي نويسنده و تشخيص معيارهاي ايدئولوژيك او، نبايد به ارزيابي يك مقطع بسنده كرد و از نقاط تحول او غافل شد.

زنگ انشا، شروعي براي نوشتن
در تحليل نويسندگاني چون بهرنگي و حكيمي كه با نظام آموزشي ارتباط مستقيم داشته‌اند، مي‌توان با توجه به مواضع رسمي آن‌ها، اين‌گونه استنباط كرد كه كار هنري و ادبي‌شان، در تداوم و ظهور انگيزه تعليمي آن‌‌ها شكل گرفته است. هم‌چنين، در نقد و تحليل نويسندگاني چون علي‌اشرف درويشيان و رضا رهگذر، مي‌توان به انگيزه‌هاي سياسي و آرمان‌‌خواهانه آن‌ها چونان پشتوانه آثارشان پرداخت. اما براي فرهاد حسن‌زاده كه نه آموزگار بوده و نه سياسي و روشنفكر به معناي مصطلح آن، بايد به دنبال انگيزه‌هاي ديگري بود. او خطاب به مخاطبان نوجوانش مي‌گويد:
«من به سن شما كه بودم، مي‌نوشتم. شايد هم كوچك‌تر از شما؛ از دوره راهنمايي بود. معمولاً نوشته‌هاي ما از زنگ انشا شروع مي‌شود. خيلي از استعداد‌هاي نوشتن و شعر سرودن در رنگ انشا مشخص مي‌شود. من خودم را از آن‌جا كشف كردم. حدود سال 54 يا 55 بود. اولين چيزي كه نوشتم، يك نمايش‌نامه بود براي بچه‌‌ها كه اجرا شد. بعد هم چون در آبادان بوديم، درگير جنگ شديم و چند سالي در نوشتن من وقفه افتاد و نتوانستم به شكل حرفه‌اي بنويسم تا اين‌كه در سال 68، اولين كتابم را نشوتم، به اسم روباه و زنبور؛ يك داستان منظوم بود كه تصوير‌گري آن را هم خودم انجام دادم. خودم هم مي‌خواستم چايش كنم كه آن زمان پول نداشتم. اين اولين كار من بود كه در سال 70 چاپ شد و بعد كارهاي بعدي، به مرور نوشته شدند. (1)»
از اين‌رو، حسن‌زاده به عنوان نويسنده‌اي از نسل بعد از انقلاب، به جاي آن‌كه متأثر از راديكاليسم عدالت‌خواهانه و آزادي‌خواهانة دهة چهل و پنجاه، به ادبيات كودك روي بياورد، در درجه نخست، بيش از هر چيز متأثر از گرايش زيبايي‌شناسانه خويش است.
«روباه و زنبور» كه داستاني كودكانه است، به عنوان نخستين كتاب حسن‌زاده، ماجراي روباهي است كه از فرط گرسنگي، به خوردن زنبور‌ رو مي‌آورد و البته تاوانش را نيز مي‌پردازد. در اين كتاب، نويسنده شعر و داستان و تصويرگري را به هم مي‌آميزد تا نشان دهد كه از هر يك بهره‌اي برده است. كتاب بعدي او هم كه «دفتر مهران» نام دارد، داستان پسربچه‌اي است كه پدرش به او دفتر نقاشي و آبرنگ هديه مي‌دهد و او چهار فصل را در آن نقاشي مي‌كند. مضمون اين دو كتاب، به خوبي نشان مي‌‌دهد كه نويسنده، كار خود را با انگيزه‌اي هنري و زيبايي‌شناسانه آغاز مي‌كند؛ يعني همان حسي كه به تعبير خود او در زنگ انشا، به منضة ظهور مي‌رسد. البته، اين روند ادامه پيدا نمي‌كند و نويسنده در يك چرخش اساسي، به داستان‌هاي رئاليستي رو مي‌آورد.

چرا سبك رئاليستي؟ نسبت هنر و واقعيت
روي آوردن نويسند‌گان كودك و نوجوان به سبك رئاليسم و برگزيدن درون مايه‌هاي واقع‌گرايانه از تجربيات شخصي و اجتماعي، به عنوان اصلي‌ترين منبع تغذيه آثار، امري است كه به تكرار در چند دهة اخير ديده شده است. در بسياري موارد نيز مي‌توان با ترسيم جايگاه اجتماعي نويسنده، اقبال او به رئاليسم را توجيه كرد. قرار گرفتن در كوران حوادث سياسي و اجتماعي و نياز به بازنمايي واقعيت‌هاي اجتماعي به مخاطب، با انگيزة تأثير گذاشتن بر ذهنيت جامعه، از عوامل مهمي است كه برخي نويسندگان را به برگزيدن سبك رئاليسم وادار مي‌‌كند: اما براي توجيه گرايش حسن‌زاده به داستان‌هاي رئاليستي، آن هم با توجه به شروع متفاوت او كه در قالب فانتزي رخ مي‌دهد، تبيين و توجيه اين تغيير مسير دشوار مي‌نمايد و اين پرسش شكل مي‌گيرد كه چرا حسن‌زاده مخاطب كودك را رها مي‌كند و با روي آوردن به داستان‌هاي رئاليستي، مخاطب نوجوان را برمي‌گزيند آن هم با مضمون‌هاي راديكان‌ِ عدالت‌خواهانه؟ بدون شك، اگر اين تغيير مسير در مقطع انقلاب شكل مي‌گرفت، اثبات تأثير‌پذيري نويسنده از تحولات اجتماعي دشوار نمي‌نمود، اما در اواخر دهه شصت و آغاز دهه هفتاد كه حرارت راديكاليسم و انقلابي‌گري تا حدود زيادي فروكش كرده و جامعه با عبور از شرايط جنگ و انقلاب، به دوران تثبيت و عادي‌سازي شرايط اجتماعي وارد شده است، ريشه‌يابي اين تغيير مسير، با پيچيدگي‌هاي خاصي روبه‌رو مي‌شود.
حسن‌زاده در نخستين اثر رئال خود، با زباني انتقادي، به تصوير يك جامعه محروم مي‌پردازد. اگرچه به نظر مي‌رسد كه او در كتاب «مار و پله»، از خاطرات دوران كودكي خود بهره مي‌گيرد، گويا تنها به دنبال نقل خاطرات خود نيست، بلكه به دنبال كالبد‌شكافي ساختار اجتماعي است. در اين كتاب، حسن‌زاده تعابير گزنده انتقادي را جايگزين لحن كودكانه خود در دو كتاب نخستش مي‌سازد.
«همه‌اش تقصير پدرم است، او يك ديكتاتور است و هيچ كاري نمي‌شود كرد. اصلاً به حرف‌ها و خواسته‌هاي ما توجهي ندارد. تنها چيزي كه مي‌بيند و مي‌شناسد، پول است و پول.» (ص 15)
«چرا بايد هرچه پول دارم بدهم به او (باج‌گيرمحله) طبق كدام قانون من بايد زور بشنوم و از آدم‌هاي پايين‌تر از خودم كتك بخورم و به آن‌‌ها باج بدهم...؟ پدر كجاست كه به دادم برسد. مادر راست مي‌گفت، او يك ديكتاتور است، اصلاً به فكر زن و بچه‌اش نيست.» (ص 19)
سودجستن حسن‌زاده از نمادهاي رئاليسم اجتماعي، تنها در حد به كار بردن واژه‌هايي چون ديكتاتور متوقف نمي‌ماند و در بخش‌هايي لحن او كاربرد يك بيانيه سياسي را پيدا مي‌كند:
«جلومان دو دختر مو طلايي خارجي سوار بر دوچرخه‌هاي‌شان مي‌پيچند توي يك خيابان فرعي، ما را كه مي‌بينند، برمي‌گردند مي‌زنند زير خنده، خنده‌هاي‌شان ريز و موذيانه است، زجر‌آور و تحقير‌كننده؛ يكي از آن‌ها آدامسش را آن قدر باد مي‌كند كه همه صورتش پشت آن قايم مي‌شود. كفر كاظم در‌مي‌آيد و مي‌گويد: مي‌خواهي اين سوسك‌هاي انگليسي رو اذيت كنم، خيلي پررو شده‌اند. مي‌گويم: بي‌خيال، هر چيزي وقتي داره.»(ص 40 و 41)
داستان ما و پله كه فضاي آبادان قبل از انقلاب را تصوير مي‌كند، به وضوح حضور دو دختر‌بچه انگليسي را به عنوان نماد تحقير مردم ايران، به مخاطب باز مي‌نماياند. اما چگونه است كه يك نويسنده جوان شهرستاني كه نويسندگي را از موضعي هنري آغاز مي‌كند، بعد از تأليف دو كتاب كودكانه، چنين لحني برمي‌گزيند؟
در كتاب «مار و پله» داستان كوتاه لحظه‌هاي خاكستري، گويا چنين تغيير مسيري را توجيه مي‌كند. نوجواني كه در مسابقه نقاشي، برنده جايزه نقدي شده است، در مواجهه با فلاكت و بدبختي پيرمردي دستفروش، آن‌چنان منقلب مي‌شود كه با پول جايزه خود، تمامي شكلات‌هاي او را مي‌خرد و حسن‌زاده بر اين نكته تأكيد مي‌كند كه هنرمند به دليل روح حساسش، نمي‌تواند نسبت به شرايط اجتماعي بي‌تفاوت باشد. او سال‌ها بعد، در كتاب عشق و آينه، همين‌ مضمون را در داستان «روي خط افق» تكرار مي‌كند. نقاشي كه مشغول تصوير برداشتن از طبيعت زيباست، به طور ناخواسته با آهويي تيرخورده مواجه مي‌شود و خود را ناچار مي‌بيند كه خلاف طرح نخستين خود، جايي براي او در تابلوي خويش منظور كند. تغيير سبك نوشتاري حسن‌زاده و روي آوردن او به رئاليسم، گوياي آن است كه او در چارچوب آثار كودك، بسياري از دل‌مشغولي‌هاي خودش را نمي‌توانسته با مخاطب در ميان بگذارد و شايد بتوان اين‌گونه استنباط كرد كه در نظر حسن‌زاده، هنر علاوه بر اثر‌پذيري از حسن‌ زيبايي‌شناختي، از واقعيت موجود بهره مي‌گيرند؛ هر چند كه اين واقعيت خشن باشد و در تعارض با زيبايي!

تأثير تحولات اجتماعي بر بافت آثار
حسن‌زاده به عنوان نويسنده‌اي از نسل 57، در طول يك دهه بعد از انقلاب، با فراز و نشيب‌هاي بسياري مواجه مي‌شود كه تأثير آن بر بسياري از آثار او ديده مي‌شود. به ويژه پديده مهاجرت اجباري ناشي از جنگ، او را در معرض تجربه متفاوتي قرار مي‌دهد و نگاه زيبايي شناسانه او را با تلخي‌هاي واقعيت درهم مي‌آميزد. به تغبير خود او، از معدود نويسندگان كودك و نوجوان بوده كه مهاجرت ناشي از جنگ را تجربه كرده است. براي او كه زاده آبادان است، محاصره اين شهر پديده‌اي است كه نويسنده را به اجبار از نخستين بستر اجتماعي خود جدا مي‌كند؛ جايي كه خاطرات دوران كودكي و نوجواني خود را وامدار آن است. از اين رو، با آن‌كه او نويسندگي را با رويكردي زيبايي‌شناسانه از زنگ انشا آغاز مي‌كند، اما در ادامه تأثير‌پذيري او از تحولات اجتماعي، آن‌چنان تعيين‌كننده است كه اين روند، به گونه ديگري ادامه پيدا مي‌كند.
در كتاب «ماشو در مه». بازآفريني روايت انقلاب مورد توجه او قرار مي‌گيرد. با آن‌كه در يك ارزيابي شتاب‌زده، اين كتاب را مي‌توان كاري سفارشي از دفتر ادبيات انقلاب تلقي كرد، اما درون‌مايه اين داستان، همان انديشه‌اي است كه پيش از آن در كتاب «مار و پله» تصوير شده بود. ملتي كه فقر مادي و فرهنگي زمينه تحقير تاريخي‌اش را فراهم كرده است، به طور طبيعي در جست‌وجوي راهي برمي‌آيد كه او را از اين تحقير رهايي بخشد. نويسنده در اين كتاب، از زبان حجت كه زنداني سياسي در رژيم سلطنتي و در عين حال، برادر ماشو، شخصيت اصلي داستان است، مي‌نويسد:
«كشور ما خيلي ثروت دارد، از باغ و زمين كشاورزي گرفته تا معدن‌هاي طلا و مس و آهن و مهم‌تر از همه نفت، همه اين‌ها ثروته، ولي چيزي از آن‌ها به من و شما مي‌رسه؟...
حرف‌هايش مثل چكش به سرم مي‌خورد و مغزم را تكان مي‌داد. از خودم بدم آمده بود، حجت هميشه از همين حرف‌ها مي‌زد. حرف‌هايي كه آدم را نيش مي‌زند و از چرت در مي‌آورد.» (ص 138)
نويسنده در كتاب ماشو در مه، مردم محروم را به كودكاني تشبيه مي‌كند كه متأثر از فشارهاي طاقت‌فرساي زندگي، به عالم رويا فرو مي‌روند و در خيال خود به دنبال گنج مي‌گردند؛ غافل از آن‌كه گنج واقعي آن‌ها، يعني سرزمين مادري، توسط عده‌اي غارت مي‌شود.
«دوباره به حجت فكر كردم... حرف‌هايش قشنگ بود و قصه، خيال به دل مي‌نشست، اما من زياد حالي‌ام نبود. بعضي وقت‌ها خيلي سخت مي‌شد. فقط فهميده‌ بودم كه ما مظلوم هستيم و به ما ظلم مي‌شود و بعضي‌ها ظالم هستند و پول نفت ما را مي‌دزدند و ما بايد پدر آن‌ها را درآوريم.» (ص 22)
حسن‌زاده در اين اثر، حساسيت‌هاي سياسي و تاريخي خود را به روشني آشكار مي‌كند. با توجه به تاريخ تأليف اين اثر كه به ابتداي دهه هفتاد باز مي‌گردد، اين پرسش مطرح مي‌شود كه چگونه در فضاي بعد از جنگ كه يك نوع روزمرگي جايگزين آرمان‌گرايي ابتدايي مي‌شود، نويسنده ‌در صدد برمي‌آيد كه نگاهي آرماني را با مخاطب خود در ميان بگذارد؟ آيا او مي‌‌خواهد به مخاطب هشدار دهد كه مبادا با فرو‌رفتن در دنياي خيالي، از الزامات جهان واقعي باز بماند؟ و آيا اساساً او در چنين شرايطي به مخاطب مي‌انديشد و با اين‌كه با دغه‌غه‌هاي شخصي خود دست به گريبان است؛ دغدغه‌هايي كه واقعيت بر او تحميل كرده است؟ ميشل زرافا مي‌گويد: «هنر داستان‌نويسي و هنر نقاشي، علي‌رغم تفاوت‌هاي علني فراوان، يك وجه اشتراك دارند. هر دو با آن‌كه حاصل تلاش فشرده‌ براي تجريد واقعيت هستند، دلالت بر آن‌چه واقعي است نيز مي‌كنند... رمان‌نويس را بايد مطلقاً هنرمند به حساب آورد. اثر او بيان واقعيتي است كه ـ تكرار مي‌كنم ـ قبلاً در ذهن او داراي معني و شكل بوده است و او ر ا با تكنيك‌هايي بيان مي‌كند كه بعضي را از اسلاف خود و بعضي را از پديد‌ه‌هايي كه واقعاً مشاهده كرده است، به دست آورده است. (2)»
با ملاك قرار دادن نگرة زرافا، مي‌توان اين‌گونه استنباط كرد كه حسن‌زاده در رجوع به داشته‌هاي تاريخي خود، به عنوان درون‌مايه داستان، نمي‌تواند خود را بر كنار از تحولاتي ببيند كه در طول يك دهه، جامعه ايران را تحث تأثير قرار داده بود.
«انگشت مجسمه»، كتاب‌ ديگري از حسن‌زاده است كه چون «ماشو در مه»، مضمون آن حوادث انقلاب است و خانواده‌اي را در كشاكش عواطف خود و واقعيت‌هاي ناشي از انقلاب تصوير مي‌كند. دايي خانواده، سرهنگ سازمان امنيتي رژيم شاه است كه به دليل شرايط متزلزل رژيم، به خانه خواهرش پناه مي‌آورد و مخاطب در برابر اين پرسش قرار مي‌گيرد كه در چنين شرايطي، كدام راه را بايد برگزيد؟ عواطف يا آرمان‌ها؟ و نويسنده‌ با پايان‌بندي آرماني داستان كه مترادف دستگيري دايي ساواكي است، به اين پرسش پاسخ مي‌دهد و به نوعي از اين انديشه راديكال تبعيت مي‌كند كه مرز ميان دوست و دشمن مشخص است و نبايد مخدوش شود. با اين حال، نمي‌توان از نظر دور داشت كه قرار دادن مخاطب نوجوان، در برابر اين دوراهي دشوار، بيش از آن‌كه حاصل توجه داشتن به ويژگي‌هاي روحي و شخصيتي نوجوان باشد، به نوعي فرو رفتن در دغدغه‌هايي است كه نويسنده را به حال خود رها نمي‌كند. اين دغدغه‌هايي است كه نويسنده را به حال خود رها نمي‌كند. اين دغدغه‌ها با آن‌كه شكل و شمايل يك ايدئولوژي منسجم را ندارند، اما در حد و اندازه‌اي است كه در دوره‌اي مشخص، منبع تغذيه آثار نويسنده مي‌شوند.

بررسي مقوله مهاجرت در پاره‌اي آثار
به نظر مي‌رسد درگير شدن حسن‌زاده با پديده جنگ، حاصل تصادم اجباري او با اين واقعيت است. او در اثر تجاوز دشمن خارجي، ناچار از ترك زادگاه خود مي‌شود. بر اين اساس، طبيعي مي‌نمايد كه جنگ و مهاجرت، درون‌مايه بسياري از آثار او باشند. با اين حال، نگاه او به مهاجرت، از حدود و ثغور مشخصي تبعيت مي‌كند. او به صراحت، مهاجرتي را كه به دنبال يافتن «ناكجا آباد» شكل مي‌گيرد، مورد نقد قرار مي‌دهد. تعلق داشتن به سرزمين مادري، ذغدغه‌‌اي است كه در آثار مختلف نويسنده موج مي‌زند؛ به ويژه آن‌كه طي چند دهه در شهرهاي ساحلي جنوب ايران، مهاجرت به كشور‌هاي خليج رايج بوده و اصطلاح «رفتن به كويت»، بازتاب چنين پديده‌اي در زبان جامعه است. در اين نگاه كه خوشبختي در آن سوي آب‌ها جست‌وجو مي‌شود، كويت به عنوان يك آرمان شهر، مورد توجه قرار مي‌گيرد. نگاهي كه به شدت از طرف نويسنده‌ نقد مي‌شود. در داستان «گاه روشن، گاه تاريك» رفتن به كويت، دست‌مايه نويسنده مي‌شود؛ سفري كه مقصد آن سراب توصيف مي‌گردد.
«با لبخند مي‌گويد: همه كويت! چه كويتي؟ چه كشكي؟ همه‌اش الكي بود، صد دفعه بهش گفتم نرو... گفتم اين كارها آخر و عاقبت ندارد.»
(صص 93 و 94)
با آن‌كه نويسنده، خود نيز در اثر جنگ، به ناچار از سرزمين مادري خود مهاجرت مي‌كند. به نظر مي‌رسد كه مهاجرت از ايران و جست‌و‌جو ناكجا‌آباد گناهي نابخشودني است كه نويسنده آن را نمي‌پسندد. اين حس نوستالژيك تا آن‌جا پيش مي‌رود كه رنگ و بوي يك ايدئولوژي را به خود مي‌گيرد و تعيين‌كننده بايدها و نبايد‌هاي نويسنده مي‌شود. داستان گاه روشن، گاه تاريك، جست‌وجوي آرمان شهر رفاه و خوشبختي را معادل جست‌وجوي ناكجا آبادي مي‌داند كه همين مقدار سرمايه اندك ما را به تاراج مي‌دهد و ما در آرزوي رسيدن به كويت‌ِ آرزوها، ناچار از دست‌فروشي‌ِ هويت خويش خواهيم شد.

انسان با هويتي دوگانه
با آن‌كه در پارچه‌اي از داستان‌ها، حسن‌زاده آدم‌هاي خوب و بد را در دو جبهه تفكيك شده در برابر هم قرار مي‌دهد، اما نمي‌توان به طور مطلق آثار وي را براساس يك رويكرد دوقطبي (خوب ـ بد) تحليل كرد. حتي در داستان «مهمان مهتاب» كه حسن‌زاده، جنگ را از زاويه برادران دوقلوي آباداني، يعني كامل و فاضل تصوير مي‌كند، گويا تمثيل دوقلو‌ بودن، به نوعي آميخته بودن و امتزاج دو قطب متضاد را در شخصيت‌ انسان‌ نشان مي‌دهد. فاضل، برادري است كه در سرزمين مادري خود عشق مي‌ورزد و حاضر به ترك آبادان نيست و در مقابل، كامل، برادري است كه جنگ را بهانه‌اي براي خروج از آبادان قرار مي‌دهد. اين اختلاف نظر در جاي جاي «مهمان‌ مهتاب» موج مي‌زند. اما گويا اين اختلاف، در شخصيت‌ دوقلوي انساني رخ مي‌دهد، نه آن‌كه ماهيتي به واقع خارجي و عيني داشته باشد.
«از اين‌كه فاضل را زده، حق را به خودش مي‌داد. هميشه حق را به خودش مي‌‌داد! اما هيچ وقت اين طور با هم روبه‌رو نشده بودند. نمي‌دانست از او متنفر است يا دوستش دارد؟» (ص 22)
كامل به آرمان‌گرايي فاضل اعتقاد ندارد و زندگي را با مشخصه‌هاي ديگري مد‌نظر قرار مي‌دهد. او بعد از مهاجرت، به همسفرش مي‌گويد:
«هميشه خدا خدا مي‌كردم يه طوري بشه كه از آبادان بزنم بيرون، آخه اين هم شد جا، هواش كه عين جهنمه، امكانات هم كه نداره، تو خودت رفتي ديدي، شيراز بهشته، اصفهان معركه است، تهران قيامته، آدم‌هاي اون‌جا زندگي مي‌كنند يا ما؟»
اما زحل، همسفر كامل، پاسخ او را چنين مي‌ دهد:
«بستگي داره زندگي رو تو چي ببيني، فكر نكن حالا كه تق‍ّي به توق‍ّي خورده و از آبادان زدي بيرون، به همه آرزوهايت مي‌رسي، به قول معروف زندگي همه‌اش جنگه، تو از اين جنگ فرار كردي، شايد آخر اين جاده يه جنگ ديگر در انتظارت باشد.» (ص 24)
گويا از نگاه نويسنده، فاضل و كامل، دو شق متضاد از پيكره واحد انسان است كه در نزاعي دائمي به سر مي‌برند. فاضل، نماد مسئوليت‌پذيري اجتماعي و آرمان‌گرايي انسان و كامل، نماد منفعت‌طلبي شخصي است. حسن‌زاده درگيري اين دو وجه دروني انسان را در بستر جنگ، به عنوان دو قطب بيروني تصوير مي‌كند. با اين حال، از ديد او نخستين مشخصه مسئوليت‌پذيري اجتماعي و آرمان‌گرايي، احساس تعلق داشتن به سرزمين مادري است؛ حس كه در صورت فقدانش، تضميني براي استقلال و تماميت ارضي يك كشور و به تبع آن، امكاناتي براي تداوم يك زيست‌ انساني نخواهد بود.
«كامل كتاب تاريخ را باز كرد، كتاب كهنه بود. از درس‌ها عقب افتاده بود. بايد بيشتر مي‌‌خواند و خودش را مي‌رساند. اما هرچه مي‌خواند، چيزي نمي‌فهميد. به سؤال‌ها نگاه كرد. يادش رفته بود عهدنامه گلستان در چه سالي با روسيه منعقد شده، كتاب را ورق مي‌زد، يادش رفته بود كه در عهدنامه تركمنچاي چه قسمت‌هايي از خاك ايران به روس‌ها واگذار شده، كتاب چند نقشه داشت. ايران قديم، ايران جديد؛ ايران چقدر عوض شده بود! كتاب را بست.»(ص 235)
در پايان اين داستان، كامل به عنوان وجه منفعت‌طلب، به سوي نيمه گم شده خود، يعني مسئوليت‌پذيري باز مي‌گردد و بدين وسيله نويسنده قبض و بسط دائمي درون آدمي را به نمايش مي‌گذارد.

چگونگي ارتباط هنرمند با واقعيت اجتماعي
از پوسته خود خارج شدن و به جامعه پيوستن، ضرباهنگي است كه حسن‌زاده در پيوند هنر به عنوان اوج ظهور خلاقيت فردي و نيازهاي جامعه نيز مد نظر قرار مي‌دهد. كتاب «آهنگي براي چهارشنبه‌ها»، از همين ضرباهنگ تبعيت مي‌كند. پيوند سينما و جنگ، موضوعي است كه در اين كتاب دنبال مي‌شود. فرهان، كودكي از مناطق جنگي است كه بازيگر يك فيلم جنگي مي‌شود. اما در پايان، در اثر بمباران دشمن، چشم‌هايش نابينا مي‌شود و او هيچ‌ گاه بازي خودش را در آن فيلم نمي‌بيند. گويا پرسش پنهان حسن‌زاده در اين كتاب، از مخاطب چنين است كه در يك ارزيابي هنرمندانه از پديده تلخ جنگ، تا چه اندازه هنرمند واقعيت جنگ را آن چنان كه هست، درك مي‌كند؟ آيا با چنين پديده‌هايي مي‌توان از منظر يك سوژه برخورد كرد يا اين‌كه بايد در متن آن‌ها زيست و بخشي از آن واقعيت شد؟ با در نظر گرفتن چند اثر، از جمله آهنگي براي چهارشنبه‌ها نيز و عشق و آيينه، مي‌توان اين‌گونه استنباط كرد كه هنر از ديدگاه حسن‌زاده، دغدغه‌اي صرفاً شخصي و به منظور پاسخگويي به نيازهاي دروني هنرمند نيست، بلكه لازمة آن جهت‌گيري اجتماعي است. و اگر هنرمند چنين نباشد، هنر در چنبرة منفعت‌جويي شخصي گرفتار خواهد آمد.

اميركبير و گرايش تاريخي حسن‌زاده
شايد يكي از بزرگ‌ترين آفت‌هاي كار سفارشي، پنهان شدن انگيزه واقعي نويسنده، در پذيرش يك موضوع باشد. پرداختن حسن‌زاده به زندگي‌نامه اميركبير، از اين امر مستثني نيست. با اين حال، خود او مي‌گويد: «زماني كه از طرف دفتر انتشارات كمك آموزشي، پيشنهاد تأليف زندگي‌نامه چهره‌هاي درخشان تاريخ ايران مطرح شد، در ميان شخصيت‌هاي مختلفي كه براي اين پروژه در نظر گرفته شده بود، اميركبير را انتخاب كردم.»
با اين حال، اگر نخواهيم تنها به گفته او استناد كنيم، گرايش دروني نويسنده به تدوين زندگي‌نامه اميركبير، در كار بعدي او به نام «اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست»، گوياي آن است كه از ديدگاه حسن‌زاده «اميركبير تنها موضوع يك كار سفارشي نيست» و مدعاي او در انتخاب آگاهانه شخصيت اميركبير، به خوبي اثبات مي‌شود.
اين كتاب مجموعه‌اي از نامه‌هايي است كه با قلم دختري به نام شهرزاد، خطاب به برادرش در خارج از كشور نوشته مي‌شود. او كه كشف كرده آن‌ها از نواده‌هاي دختر اميركبير هستند، در نامه‌هاي متعددي به برادرش، شرح حال اميركبير را به عنوان فردي دلسوز براي ايران مي‌نويسد و اين نامه‌ها آن‌چنان تأثيرگذار مي‌شوند كه برادرش به ايران باز مي‌گردد.
«هر چند كه سال‌ها از اين ماجرا گذشته، هر چند اين داستان مثل گداني عتيقه در ته صندوقخانه تاريخ مانده، هر چند آدم‌ها دل به آينده و حال سپرده‌اند و از گذشته گريزانند، هر چند كه پدر ما با اين‌كه يك نسل به آن بزرگوار نزديك بود، ولي هيچ‌ گاه از قصة پر غصه او چيزي نمي‌دانست كه براي ما بگويد، اما من... خوشحالم كه توانستم در يكي از روزهاي مهرماه پي به رازي بزرگ ببرم و تا آخرين روزهاي خرداد ماه اين گلدان عتيقه خاك گرفته را دستمالي بشكم و آن را توي تاقچه خانه بگذارم، تا هم من و تو به جدمان افتخار كنيم و همه بچه‌هاي اين مرز و بوم....» (صص 84 و 85)
و در بخش پاياني اين كتاب، نويسنده يك بار ديگر حس نوستالژيك خود را بروز مي‌دهد و از زبان شهرزاد مي‌گويد:
«بي‌نهايت خوشحالم كه برگشتي، تو ايراني هستي و خانه تو اين‌جاست... حداقلش اين است كه من و تو مي‌دانيم اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست.» (ص 87)
اين كتاب، نگاه تاريخي حسن‌زاده را در راستاي بازيابي هويت تحقير شده يك ملت، بار ديگر به منصه ظهور مي‌رساند. با اين حال، او با نوشتن اين كتاب، دوره تأليف آثار سياسي خود را به پايان مي‌برد. درست است كه بعدها در آثاري چون بن‌بست حقيقت يا عشق و آينه، رگه‌هايي از اين رويكرد را مي‌توان يافت، اما متمركز شدن او بر مضمون‌هاي تخيلي و طنز، پرداخت صريح حسن‌زاده را به مضمون‌هاي سياسي، در محاق قرار مي‌دهد. با وجود اين، در ادامه نيز شاهد تداوم نگاه موشكافانه و منتقدانه او به مسائل اجتماعي هستيم.
اما همان طور كه او بعد از تأليف دو كتاب روباه و زنبور و دفتر مهران، به ناگاه مخاطب خود را از كودك به نوجوان تغيير مي‌دهد و به نگارش داستان‌هاي سياسي و تاريخي روي مي‌آورد، در اين مقطع نيز حسن‌زاده روند قبلي

كار خود را قطع مي‌كند و به تأليف آثار تخيلي و طنز روي مي‌آورد كه در آن‌ها كم‌تر مي‌توان از تلخي‌‌هاي يك حس نوستالژيك سراغ گرفت. به همين علت، نقد آثار حسن‌زاده و روند تحول او نمي‌تواند در همين‌جا پايان يافته تلقي شود. پرسش اساسي اين است كه چه عواملي موجب مي‌شود تا او فضاي جديدي براي خلق ادبي در نظر بگيرد؟ آيا خروج حسن‌زاد ه از فضاي رئال و نوستالژيك و ورود او به دنياي خيال و طنز، معلول تغيير حال مخاطبان، بعد از تحول خرداد 76 بوده است و يا اين‌كه او با فاصله گرفتن از حس پيشين خود كه به نوعي برخاسته از جنگ و مهاجرت بود،‌الزام‌هاي دنياي جديد خود را مي‌پذيرد؟ به هر حال، ارزيابي هرمنوتيك آثار حسن‌زاده، ايجاب مي‌كند كه روح حاكم بر آثار او را در رابطه مستقيم با جهان زيست نويسنده ارزيابي كنيم؛ هر چند دغدغه‌هاي اجتماعي وي، كماكان تا دورة اخير نيز به قوت خويش باقي مانده است و او هم چنان مخاطب خود را به يك الگوي زيست متعالي دعوت مي‌كند.

«پي‌نوشت:
1. كتاب ماه كودك و نوجوان، شماره 74.
2. داستان ـ‌ رمان و واقعيت اجتماعي،‌ ترجمه نسرين پرويني، ناشر كتاب‌فروشي فروغي، چاپ اول ـ 1368.


http://www.pazhuhesh-nameh.com/special/

نوشته شده توسط ح.م.سروستاني در ساعت 0:27 | پیوند  |